اعتماد عشق [ پارت ۱۰ ]
از زبان مریلین :
از دارو خوردن خسته بودم اما چارهای نداشتم
همه رو یکی یکی خوردم شب بخیر گفتم به خاله یو رفتم بالا چشمم به دره اتاق جونگ کوک افتاد الان یعنی چیکار میکنه ؟ بعده چند ثانیه وارد اتاق شدم و با پوشیدن لباس خوابم رفتم روی تختم...
رعد و برق میزد بارون همشون برای من وحشت هایی از اون شب بود که نمیزاشت چشمام رو روی هم بزارم بالشم رو بغل کردم و با عرق سردی که روی بدنم نشسته بود از اتاق خارج شدم همه جا تاریک بود فقط هالوژن های بنفش روشن بودن اولش میخواستم برم پایین به خونه سرایداری خاله یو اما راه تا اونجا زیاد بود تا اونجا غش میکردم آروم آروم قدم برداشتم سمت اتاق جونگ کوک چراغ اتاقش انگار روشن بود نور از زیر در مشخص بود در زدم و آروم باز کردم عینک طبی روی چشمش بود عینکش رو درآورد
-چیشده ؟
+ میتونم امشب اینجا بخوابم
-خیلی خب
+واقعا ؟
- آره الان اگه حرفات تموم شد هرجا میخوای بگیر بخواب
رفتم روی مبل راحتی که کناره پنجره بود دراز کشیدم
- میخوای اونجا بخوابی؟
+ پس کجا بخوابم ؟
تخت رو نشون داد
- اونجا نترس من پیشت نمیخوابم
به همراه بالشت تو بغلم رفتم روی تختش که همه چیز سیاه بود روش ملافه طوسی رو کشیدم روم و بالشم رو بغل کردم و کم کم سیاهی...
از زبان جونگ کوک : کارام رو تموم کردم و رفتم سمت تخت بالشتم رو بردارم دیدم که مریلین خیلی ناز خوشگل خوابیده و موهای بلندش اومده روی صورتش لبه تخت نشستم و موهاش رو از جلوی صورتش دادم کنار چقدر خوشگل بود دلم میخواست ببوسمش با نیم تنه و شلوارک مشکی که پوشیده بود بدن سفیدش معلوم بود روی تخت خوابیدم و پتو رو کشیدم روش و کم کم چشمام گرم شد...
[ صبح ]
از زبان مریلین : از خواب بیدار شدم جونگ کوک توی اتاق نبود رفتم دستشویی و کارای لازمه رو کردم و صبحونه خوردم حوصلم سر رفته بود چقدر بشینم توی این عمارت بی سروته آخه
به خاله یو گفتم به جانگ شین زنگ بزنه
من که نمیتونم مستقیم تو روی جونگ کوک بگم میخوام برم بیرون یهو دیدی کشتم اعصاب درستی نداره این بشر
گوشی خاله یو رو گرفتم که صدای جانگ شین پیچید تو گوشم
جانگ شین : بله خانم بازیگوش
+ هی تیکه ننداز
جانگ شین : اعصبانی نشو راست میگم دیگه
+ جانگ شین میشه به جونگ کوک بگی بزارم برم بیرون آخه حوصلم سر رفته
جانگ شین : فکر نکنم اجازه بده
+چی میشه تو باهاش حرف بزنی اجازه میده تازه میتونه کلی نگهبان بفرسته همراهم من فرار نمیکنم
جانگ شین : باشه ببینم چه میکنم
+ منتظرمااا
قطع کردم دستمال رو از دست خاله یو گرفتم و رفتم توی سالن تک تک دکوری ها رو پاک کردم اطراف تلویزیون رو هم پاک کردم کلا دیگه کاری که تا حالا تو عمرم نکرده بودم رو کردم گردگیری...
اینقدر خودمو با اونجور کارا سرگرم کردم که هوا دیگه روبه تاریکی بود از جانگ شین هم خبری نشد نا امیدانه پهن شدم روی مبل...
کم کم چشمام گرم شدن و خوابم برد
از زبان جونگ کوک :
وارد عمارت که شدم به این عادت کرده بودم صدای سلام های بلند مریلین رو بشنوم هیچوقت اینقدر آروم نبود
رفتم جلوتر به نظر توی آشپزخونه هم نبود توی سالن اصلی که رفتم روی مبل دیدنش خواب بود موهای بلندش هم از مبل به پایین آویزون بودن
چه بلایی داشت سرم میومد دلم میخواست برم و لمسش کنم اما مغزم میگفت هیچوقت اجازه نزدیک شدن به هیچ دختری رو ندارم اون گرم بود حس میکردم گرماش اگر بره تو وجودم ذره ذره این روح و جسم مقاومی که ساختم رو از هم میپاشه اصلا اجازه اینکه بهش نزدیک بشم رو از طرف هیچکس برام صادر نشدنی بود اون معصوم بود با تمام شیطونی های بچگی من چی ؟ یه آدم که اندازه ۲۸ سال عمرش گناه بود و بس
آروم رفتم سمتش و برآید استایل بغلش کردم حداقل تا این حد میتونستم نزدیک شیطونی مثل این باشم
بردمش بالا تو اتاق خودش ظریف و شکننده بود اما سعی داشت با هر آسیبی که بهش وارد میشه خودشو قوی نشون بده انگار به تظاهر عادت کرده بود.. دنیای اون با من فرق میکرد مثل اتاقش رویا ها و قلبی سفید داشت اما من...مثل این عمارتی که قدم به قدمش غم و سیاهی رو داد میزنن پر از غرور و سیاهی بودم پس باید دوره این حس ناشناس خط بزنم
[ جونگ کوک عاشق شدی کوتاه بیا 😂❤️🔥 ]
#تابع_قوانین_ویسگون
از دارو خوردن خسته بودم اما چارهای نداشتم
همه رو یکی یکی خوردم شب بخیر گفتم به خاله یو رفتم بالا چشمم به دره اتاق جونگ کوک افتاد الان یعنی چیکار میکنه ؟ بعده چند ثانیه وارد اتاق شدم و با پوشیدن لباس خوابم رفتم روی تختم...
رعد و برق میزد بارون همشون برای من وحشت هایی از اون شب بود که نمیزاشت چشمام رو روی هم بزارم بالشم رو بغل کردم و با عرق سردی که روی بدنم نشسته بود از اتاق خارج شدم همه جا تاریک بود فقط هالوژن های بنفش روشن بودن اولش میخواستم برم پایین به خونه سرایداری خاله یو اما راه تا اونجا زیاد بود تا اونجا غش میکردم آروم آروم قدم برداشتم سمت اتاق جونگ کوک چراغ اتاقش انگار روشن بود نور از زیر در مشخص بود در زدم و آروم باز کردم عینک طبی روی چشمش بود عینکش رو درآورد
-چیشده ؟
+ میتونم امشب اینجا بخوابم
-خیلی خب
+واقعا ؟
- آره الان اگه حرفات تموم شد هرجا میخوای بگیر بخواب
رفتم روی مبل راحتی که کناره پنجره بود دراز کشیدم
- میخوای اونجا بخوابی؟
+ پس کجا بخوابم ؟
تخت رو نشون داد
- اونجا نترس من پیشت نمیخوابم
به همراه بالشت تو بغلم رفتم روی تختش که همه چیز سیاه بود روش ملافه طوسی رو کشیدم روم و بالشم رو بغل کردم و کم کم سیاهی...
از زبان جونگ کوک : کارام رو تموم کردم و رفتم سمت تخت بالشتم رو بردارم دیدم که مریلین خیلی ناز خوشگل خوابیده و موهای بلندش اومده روی صورتش لبه تخت نشستم و موهاش رو از جلوی صورتش دادم کنار چقدر خوشگل بود دلم میخواست ببوسمش با نیم تنه و شلوارک مشکی که پوشیده بود بدن سفیدش معلوم بود روی تخت خوابیدم و پتو رو کشیدم روش و کم کم چشمام گرم شد...
[ صبح ]
از زبان مریلین : از خواب بیدار شدم جونگ کوک توی اتاق نبود رفتم دستشویی و کارای لازمه رو کردم و صبحونه خوردم حوصلم سر رفته بود چقدر بشینم توی این عمارت بی سروته آخه
به خاله یو گفتم به جانگ شین زنگ بزنه
من که نمیتونم مستقیم تو روی جونگ کوک بگم میخوام برم بیرون یهو دیدی کشتم اعصاب درستی نداره این بشر
گوشی خاله یو رو گرفتم که صدای جانگ شین پیچید تو گوشم
جانگ شین : بله خانم بازیگوش
+ هی تیکه ننداز
جانگ شین : اعصبانی نشو راست میگم دیگه
+ جانگ شین میشه به جونگ کوک بگی بزارم برم بیرون آخه حوصلم سر رفته
جانگ شین : فکر نکنم اجازه بده
+چی میشه تو باهاش حرف بزنی اجازه میده تازه میتونه کلی نگهبان بفرسته همراهم من فرار نمیکنم
جانگ شین : باشه ببینم چه میکنم
+ منتظرمااا
قطع کردم دستمال رو از دست خاله یو گرفتم و رفتم توی سالن تک تک دکوری ها رو پاک کردم اطراف تلویزیون رو هم پاک کردم کلا دیگه کاری که تا حالا تو عمرم نکرده بودم رو کردم گردگیری...
اینقدر خودمو با اونجور کارا سرگرم کردم که هوا دیگه روبه تاریکی بود از جانگ شین هم خبری نشد نا امیدانه پهن شدم روی مبل...
کم کم چشمام گرم شدن و خوابم برد
از زبان جونگ کوک :
وارد عمارت که شدم به این عادت کرده بودم صدای سلام های بلند مریلین رو بشنوم هیچوقت اینقدر آروم نبود
رفتم جلوتر به نظر توی آشپزخونه هم نبود توی سالن اصلی که رفتم روی مبل دیدنش خواب بود موهای بلندش هم از مبل به پایین آویزون بودن
چه بلایی داشت سرم میومد دلم میخواست برم و لمسش کنم اما مغزم میگفت هیچوقت اجازه نزدیک شدن به هیچ دختری رو ندارم اون گرم بود حس میکردم گرماش اگر بره تو وجودم ذره ذره این روح و جسم مقاومی که ساختم رو از هم میپاشه اصلا اجازه اینکه بهش نزدیک بشم رو از طرف هیچکس برام صادر نشدنی بود اون معصوم بود با تمام شیطونی های بچگی من چی ؟ یه آدم که اندازه ۲۸ سال عمرش گناه بود و بس
آروم رفتم سمتش و برآید استایل بغلش کردم حداقل تا این حد میتونستم نزدیک شیطونی مثل این باشم
بردمش بالا تو اتاق خودش ظریف و شکننده بود اما سعی داشت با هر آسیبی که بهش وارد میشه خودشو قوی نشون بده انگار به تظاهر عادت کرده بود.. دنیای اون با من فرق میکرد مثل اتاقش رویا ها و قلبی سفید داشت اما من...مثل این عمارتی که قدم به قدمش غم و سیاهی رو داد میزنن پر از غرور و سیاهی بودم پس باید دوره این حس ناشناس خط بزنم
[ جونگ کوک عاشق شدی کوتاه بیا 😂❤️🔥 ]
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۱.۶k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط