اعتماد عشق [ پارت ۱۲ ]

از زبان مریلین :
آماده شدم و به همراه کلی نگهبان رفتم بیرون توی یه مرکز خرید بزرگ چرخ می‌زدیم جونگ کوک کارتش رو داده بود به جانگ شین تا بهم بده منم که انگار از کیسه خلیفه خرج میکردم همینطور کارت میکشیدم...
داخل یه فروشگاه بزرگ لباس شدم اینقدر بزرگ بود و البته شلوغ جانگ شین و بقیه نگهبانا از ترس اینکه گم کنن منو چشم ازم بر نمیداشتن یه لباس مجلسی سفید برداشتم آخ چقدر خوشگل بود.. رفتم سمت اتاق پرو داخلش شدم و بلافاصله که در رو بستم یکی بازش کرد چشمم به کسی جلوم بود افتاد خون تو رگ هام از جریان افتاد...هیونسا بود این مرد خودش بود..تا به خودم اومدم جیغ بزنم دهنم رو گرفت و یه چاقو گذاشت زیر گلوم و آروم دمه گوشم گفت:

هیونسا : ساکت باش وگرنه همینجا کَلَکِت رو می کَنَم

از شدت ترس نفس نفس میزدم اون میدونست من مشکل تنفسی دارم ولی اصلا براش مهم نبود چاقو رو گذاشت روی پهلوم و بردم بیرون توی اون شلوغی بدون اینکه اون همه نگهبان و جانگ شین بفهمن بردم بیرون تا لحظه آخر چشمای اشکیم روی جانگ شین بود تا شاید منو دید و نجاتم داد

یه ون سیاه جلوم بود ایستادم نمی‌خواستم داخلش بشم اما با فشار چاقو روی پهلوم مجبور به حرکت شدم داخل شدم دوتا نگهبان هم کنارمون نشستن در که بسته شد انگار نفسم رفت خدایا چه گناهی کردم که گیر همچین آدمایی افتادم اولش اون یارو مین هو بعدش ازدواج اجباری حالا هم این یارو هیونسا...
نگاه کردم به چشمای پر نفرت هیونسا

+ چی میخوای از جونم ؟

هیونسا : چی می‌خوام ؟ جالبه نمیدونی

+ نکنه تو هم دنبال دارایی های پدرم هستی

هیونسا : آره اما در کنارش یه چیزه دیگه هم می‌خوام..تو رو


قلبم وایستاد چطور باید با این روانی کنار میومدم
ماشین ایستاد با وحشت از پنجره به بیرون نگاه کردم اینجا فقط درخت بود از بازوم کشید و از ماشین بیرونم آورد یه خونه چوبی خیلی بزرگ روبه روم بود..هیچ راهی نبود فقط درخت و این خونه چوبی درندشت...
به نگهبان ها اشاره کرد و بردنم داخل خودش هم پشت سره ما وارد خونه شد بازوم رو از دست نگهبان کشیدم

+ من بهت اجازه نمیدم به اموال پدرم برسی..نمیزارم

هیونسا : چطور؟ نکنه میخوای دو دستی تقدیم اون آشغال بکنی؟


منظورش جونگ کوک بود

+ اونم یکی مثل تو مگه باهم فرقی میکنید زنش شدم بخاطر امنیتم اونم منو قبول کرد بخاطر گرفتن چیزایی که تو دستم دارم اما من به هیچکدوم از شما ها چیزی نمیدم
اعصبانی بود آتیش از چشماش میزد بیرون


از زبان جونگ کوک

جانگ شین : به خدا من تک تک هواسم بهش بود نمی‌دونم چطوری اون عوضی اینقدر بی سرو صدا بردش [ از دوربین ها دیدنش ]

- هواست بود پس چطوری بردش ها ؟ [ داد]

تهیونگ دستش رو گذاشت روی شونم

تهیونگ : آروم باش اول بعد ببینیم چیکار میکنیم

اظطراب چیزی که سالها به سراغم نیومده بود بخاطر اون دختر داشتم بعده سال ها تجربش میکردم...دستم رو بردم لایه موهام


- جانگ شین همین الان میری همه رو آماده باش می‌کنی تا اون هیونسا رو پیدا کنی فهمیدی؟ [ داد ]


جانگ شین : خیلی خب داد نزن الان میرم


جانگ شین رفت نشستم روی صندلی تهیونگ نشست روبه روم

تهیونگ : این واقعیه یا خواب ؟


-چی میخوای بگی داری می پیچونیش


تهیونگ : الان برای یه دختر نگران شدی ؟ آخرین بار برای مینسو اینطوری نگران شده بودی فقط...

- بس کن خودتم خوب میدونی برای چی نگرانم اگر بزنه به سرش و همه چیز رو بده بره بازی تمومه [ داد ]

اینو من گفتم اما شاید دروغ بود...نمی‌دونم این دل یخ بسته لعنتی چطور نگران یه دختر شده بود


#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۳)

اعتماد عشق [ پارت ۱۳ ]

اعتماد عشق [ پارت ۱۴ ]

اعتماد عشق [ پارت ۱۱ ]

اعتماد عشق [ پارت ۱۰ ]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط