اعتماد عشق [ پارت ۹ ]
[ فردا ]
از زبان مریلین : صبح با صدای خاله یو بیدار شدم برای اولین بار ساعت ۶ صبح بیدار شدم آخه این انصافه
سفره رو داشتم با علایق خاص خودم رنگا رنگ میچیدم همیشه یه رومیزی سیاه روش پهن بود اما جمعش کردم و یه سفره سفید پهن کردم کلا میز رو اینقدر قشنگ کردم از ذوق برای خودم دست زدم که صدای کفش هایی که داشت از پله ها پایین میومد رو شنیدم اومد نشست حداقل باید بهم تعارف میکرد بشینم نه ؟
هوففف بلندی کشیدم قدم برداشتم تا برم سمت آشپزخونه
- کجا ؟
+ دیگه چیشده ؟
- چیزی خوردی ؟
+ نه نخوردم
- بیا بشین یه چیزی بزار تو دهنت
+ من گشنم نیست
خواستم برم
-بهت گفتم بیا بشین شنیدی که
کلافه برگشتم سمتش و رفتم نشستم یه چند تا بلوبری برداشتم حس سوزش ریه هام بازم شروع شده بود دستم رو گذاشتم روی سینم
+ توروخدا باز شروع نکن [ آروم ]
حس سرفه بهم دست داد نباید اینجا سرفه میکردم اما مگه تونستم جلوش رو بگیرم یه بند سرفه کردم و دستم رو گرفتم جلوی دهنم
بلند شدم برم از اونجا دور بشم که سرفه زیاد قدرتم رو گرفت وایستادم و خم شد
- چت شد
صدای قدم هاش به گوشم میرسید
دلم نمیخواست دستم رو از جلوی دهنم بردارم و دستم که مطمئنم کلی خون روش هست رو ببینم
جلوم وایستاد انگار متوجه چیزه مشکوکی شده بود دستم که جلوی دهنم بود رو کشید با دیدن دستم که خون روش بود
- این چیه ؟
دستم رو کشیدم
+ چیزی...نیست
دستم رو محکم گرفت
- یعنی چی چیزی نیست مگه کف دستت رو نمیبینی
بالاخره بعده کلی سوال جواب کردنم به تهیونگ زنگ زد که بیاد نمیدونستم دکتره...
نشسته بودم روی کاناپه منتظر تهیونگ اونم نشسته بود روبه روم پا روی پاش انداخته بود و نگام میکرد
به سمت در نگاه کردم که زنگ در خورد خاله یو باز کرد
بالاخره تهیونگ اومد بهم لبخند زد و کنارم نشست
+ نمیدونستم دکتری
تهیونگ : یه دقیقه خدا ساکت باش دختر
جونگ کوک هم وایستاده بود بالا سرم
تهیونگ : قبلاً بیماری خاصی داشتی ؟
+ خب من چون ۷ ماهه بدنیا اومدم ریه هام ناقصه وقتی توی انگلیس بودم تحت نظر پزشک بودم و تا موقعی که بیام به این عمارت هم از اسپری و قرصام استفاده میکردم ولی الان به هیچکدوم دسترسی ندارم
تهیونگ : میخواستی خودکشی کنی تو ؟ چرا زودتر نگفتی من برات چندتا دارو مینویسم حتماً استفاده کن زیادی هم به خودت فشار نیار از بو هایی مثل عطر و ادکلن های تند دوری کن
+ باشه
جانگ شین قرصام رو خرید و آورد برام
+جانگ شین نمیشه حالا بشینی باهم انیمیشن ببینیم
جانگ شین : آخه بچه اول اینکه سن من به انیمیشن دیدن نمیخوره دوم اینکه من کلی کار روی سرم ریخته
+ پیر مردا اطرافم رو گرفتن
رفتم به باغ پشت عمارت اوه اوه دیو خان لبه استخر وایستاده بود یکم وایستادم جذابیتش رو تماشا کردم بعد هم به نقشه شیطانیم فکر کردم هوا که سرده پس اگر بیوفته تو آب سرما میخوره ؟
یکم حالش رو بگیرم دیگه
آروم آروم نزدیکش شدم همین که رسیدم بهش همونطور که پشتش به من بود گفت :
- فکرشم نکن
از کجا فهمید من اینجام...صاف وایستادم برگشت سمتم
- اون راه هایی که تو میری من خیلی وقته آسفالت کردمشون
+ ایششش پشت سرتم که چشم داری پس دروغ نیست بهت لقب دیو دادم
بدون حرفی از کنارم رد شد چی فکر میکردم
رفتم داخل عمارت مثل اینکه رفته بود به اطراف نگاه کردم چیکار کنم حتی گوشی هم ندارم یکم ور برم باهاش
منتظر چرخیدم تو عمارت که شب شد اوفففف این عمارت دلم رو میگیره چراغا همیشه نیمه روشن هستن رفتم سمت کلید برق همه لوستر ها و هالوژن ها رو روشن کردم آخی چی بود آخه... بیرون بارون میبارید اصلا از بارون خاطرات خوبی ندارم هنوزم یاد اون شب نحث میوفتم
با باز شدن در به خودم اومدم جونگ کوک بود بلند شدم
+سلام
سرش رو برام تکون داد و آستین هاش رو بالا داد و دستش رو گذاشت روی گردنش...خسته بود
بعده غذا خاله یو اومد
خ.و : رییس خیلی تاکید کرد که دارو هات رو سره موقع بدم بهت پس مقاومت نکن و بخورشون
#تابع_قوانین_ویسگون
از زبان مریلین : صبح با صدای خاله یو بیدار شدم برای اولین بار ساعت ۶ صبح بیدار شدم آخه این انصافه
سفره رو داشتم با علایق خاص خودم رنگا رنگ میچیدم همیشه یه رومیزی سیاه روش پهن بود اما جمعش کردم و یه سفره سفید پهن کردم کلا میز رو اینقدر قشنگ کردم از ذوق برای خودم دست زدم که صدای کفش هایی که داشت از پله ها پایین میومد رو شنیدم اومد نشست حداقل باید بهم تعارف میکرد بشینم نه ؟
هوففف بلندی کشیدم قدم برداشتم تا برم سمت آشپزخونه
- کجا ؟
+ دیگه چیشده ؟
- چیزی خوردی ؟
+ نه نخوردم
- بیا بشین یه چیزی بزار تو دهنت
+ من گشنم نیست
خواستم برم
-بهت گفتم بیا بشین شنیدی که
کلافه برگشتم سمتش و رفتم نشستم یه چند تا بلوبری برداشتم حس سوزش ریه هام بازم شروع شده بود دستم رو گذاشتم روی سینم
+ توروخدا باز شروع نکن [ آروم ]
حس سرفه بهم دست داد نباید اینجا سرفه میکردم اما مگه تونستم جلوش رو بگیرم یه بند سرفه کردم و دستم رو گرفتم جلوی دهنم
بلند شدم برم از اونجا دور بشم که سرفه زیاد قدرتم رو گرفت وایستادم و خم شد
- چت شد
صدای قدم هاش به گوشم میرسید
دلم نمیخواست دستم رو از جلوی دهنم بردارم و دستم که مطمئنم کلی خون روش هست رو ببینم
جلوم وایستاد انگار متوجه چیزه مشکوکی شده بود دستم که جلوی دهنم بود رو کشید با دیدن دستم که خون روش بود
- این چیه ؟
دستم رو کشیدم
+ چیزی...نیست
دستم رو محکم گرفت
- یعنی چی چیزی نیست مگه کف دستت رو نمیبینی
بالاخره بعده کلی سوال جواب کردنم به تهیونگ زنگ زد که بیاد نمیدونستم دکتره...
نشسته بودم روی کاناپه منتظر تهیونگ اونم نشسته بود روبه روم پا روی پاش انداخته بود و نگام میکرد
به سمت در نگاه کردم که زنگ در خورد خاله یو باز کرد
بالاخره تهیونگ اومد بهم لبخند زد و کنارم نشست
+ نمیدونستم دکتری
تهیونگ : یه دقیقه خدا ساکت باش دختر
جونگ کوک هم وایستاده بود بالا سرم
تهیونگ : قبلاً بیماری خاصی داشتی ؟
+ خب من چون ۷ ماهه بدنیا اومدم ریه هام ناقصه وقتی توی انگلیس بودم تحت نظر پزشک بودم و تا موقعی که بیام به این عمارت هم از اسپری و قرصام استفاده میکردم ولی الان به هیچکدوم دسترسی ندارم
تهیونگ : میخواستی خودکشی کنی تو ؟ چرا زودتر نگفتی من برات چندتا دارو مینویسم حتماً استفاده کن زیادی هم به خودت فشار نیار از بو هایی مثل عطر و ادکلن های تند دوری کن
+ باشه
جانگ شین قرصام رو خرید و آورد برام
+جانگ شین نمیشه حالا بشینی باهم انیمیشن ببینیم
جانگ شین : آخه بچه اول اینکه سن من به انیمیشن دیدن نمیخوره دوم اینکه من کلی کار روی سرم ریخته
+ پیر مردا اطرافم رو گرفتن
رفتم به باغ پشت عمارت اوه اوه دیو خان لبه استخر وایستاده بود یکم وایستادم جذابیتش رو تماشا کردم بعد هم به نقشه شیطانیم فکر کردم هوا که سرده پس اگر بیوفته تو آب سرما میخوره ؟
یکم حالش رو بگیرم دیگه
آروم آروم نزدیکش شدم همین که رسیدم بهش همونطور که پشتش به من بود گفت :
- فکرشم نکن
از کجا فهمید من اینجام...صاف وایستادم برگشت سمتم
- اون راه هایی که تو میری من خیلی وقته آسفالت کردمشون
+ ایششش پشت سرتم که چشم داری پس دروغ نیست بهت لقب دیو دادم
بدون حرفی از کنارم رد شد چی فکر میکردم
رفتم داخل عمارت مثل اینکه رفته بود به اطراف نگاه کردم چیکار کنم حتی گوشی هم ندارم یکم ور برم باهاش
منتظر چرخیدم تو عمارت که شب شد اوفففف این عمارت دلم رو میگیره چراغا همیشه نیمه روشن هستن رفتم سمت کلید برق همه لوستر ها و هالوژن ها رو روشن کردم آخی چی بود آخه... بیرون بارون میبارید اصلا از بارون خاطرات خوبی ندارم هنوزم یاد اون شب نحث میوفتم
با باز شدن در به خودم اومدم جونگ کوک بود بلند شدم
+سلام
سرش رو برام تکون داد و آستین هاش رو بالا داد و دستش رو گذاشت روی گردنش...خسته بود
بعده غذا خاله یو اومد
خ.و : رییس خیلی تاکید کرد که دارو هات رو سره موقع بدم بهت پس مقاومت نکن و بخورشون
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۲.۷k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط