Part 21 | Queen of My Heart
Part 21 | Queen of My Heart
روز بعد...
مثل همیشه، ساعت چهار.
لیانا مشغول درست کردن قهوه بود که زنگ کافه به صدا درآمد.
با دیدن جونگکوک، لبخند روی لبش نشست.
لیانا :؛«سلام.»
جونگکوک هم لبخند زد.
«سلام، ملکهی قلبم.»
لیانا از شنیدن این جمله گونههایش سرخ شد.
لیانا : «از کی انقدر رمانتیک شدی؟»
جونگکوک خندید.
جونگ کوک : «از وقتی عاشقت شدم.»
لیانا با خجالت سرش را پایین انداخت و آمریکانوی همیشگی را آماده کرد.
بعد از اینکه قهوه را روی میز گذاشت، آرام پرسید:
لیانا : «دیروز... با جولیا حرف زدی؟»
جونگکوک سرش را تکان داد.
جونگ کوک : «آره.»
لیانا : «چی شد؟»
جونگ کوک : «بهش گفتم که من فقط تو رو دوست دارم و نمیخوام دیگه مزاحمت بشه.»
لیانا با نگرانی گفت:
لیانا : «ناراحت نشد؟»
جونگ کوک : «چرا... ولی قبول کرد و گفت از زندگیمون کنار میره.»
لیانا نفس راحتی کشید.
لیانا : «خوشحالم که بدون دعوای بیشتر تموم شد.»
جونگکوک لبخند زد.
جونگ کوک : «از این به بعد، فقط میخوام به خودمون فکر کنیم.»
همان لحظه، از جیبش یک جعبهی کوچک بیرون آورد.
لیانا با تعجب گفت:
لیانا : «این چیه؟»
جونگ کوک : «بازش کن.»
لیانا در جعبه را باز کرد.
داخلش یک گردنبند ظریف بود که آویز کوچکی به شکل فنجان قهوه داشت.
لیانا با ذوق گفت:
لیانا : «وای... چقدر قشنگه!»
جونگکوک لبخند زد.
جونگ کوک : «خواستم یه یادگاری از روزی باشه که همهچیز با یه آمریکانو شروع شد.»
چشمهای لیانا از خوشحالی برق زد.
لیانا : «ممنون... خیلی دوستش دارم.»
جونگکوک آرام گفت:
جونگ کوک : «فقط یه قول بهم بده.»
لیانا : «چه قولی؟»
جونگ کوک : «همیشه کنارم بمون.»
لیانا بدون مکث لبخند زد.
لیانا : «قول میدم.»
جونگکوک دستش را گرفت و هر دو با لبخند به هم نگاه کردند.
انگار بعد از تمام اتفاقها، بالاخره آرامش به رابطهشان برگشته بود...
روز بعد...
مثل همیشه، ساعت چهار.
لیانا مشغول درست کردن قهوه بود که زنگ کافه به صدا درآمد.
با دیدن جونگکوک، لبخند روی لبش نشست.
لیانا :؛«سلام.»
جونگکوک هم لبخند زد.
«سلام، ملکهی قلبم.»
لیانا از شنیدن این جمله گونههایش سرخ شد.
لیانا : «از کی انقدر رمانتیک شدی؟»
جونگکوک خندید.
جونگ کوک : «از وقتی عاشقت شدم.»
لیانا با خجالت سرش را پایین انداخت و آمریکانوی همیشگی را آماده کرد.
بعد از اینکه قهوه را روی میز گذاشت، آرام پرسید:
لیانا : «دیروز... با جولیا حرف زدی؟»
جونگکوک سرش را تکان داد.
جونگ کوک : «آره.»
لیانا : «چی شد؟»
جونگ کوک : «بهش گفتم که من فقط تو رو دوست دارم و نمیخوام دیگه مزاحمت بشه.»
لیانا با نگرانی گفت:
لیانا : «ناراحت نشد؟»
جونگ کوک : «چرا... ولی قبول کرد و گفت از زندگیمون کنار میره.»
لیانا نفس راحتی کشید.
لیانا : «خوشحالم که بدون دعوای بیشتر تموم شد.»
جونگکوک لبخند زد.
جونگ کوک : «از این به بعد، فقط میخوام به خودمون فکر کنیم.»
همان لحظه، از جیبش یک جعبهی کوچک بیرون آورد.
لیانا با تعجب گفت:
لیانا : «این چیه؟»
جونگ کوک : «بازش کن.»
لیانا در جعبه را باز کرد.
داخلش یک گردنبند ظریف بود که آویز کوچکی به شکل فنجان قهوه داشت.
لیانا با ذوق گفت:
لیانا : «وای... چقدر قشنگه!»
جونگکوک لبخند زد.
جونگ کوک : «خواستم یه یادگاری از روزی باشه که همهچیز با یه آمریکانو شروع شد.»
چشمهای لیانا از خوشحالی برق زد.
لیانا : «ممنون... خیلی دوستش دارم.»
جونگکوک آرام گفت:
جونگ کوک : «فقط یه قول بهم بده.»
لیانا : «چه قولی؟»
جونگ کوک : «همیشه کنارم بمون.»
لیانا بدون مکث لبخند زد.
لیانا : «قول میدم.»
جونگکوک دستش را گرفت و هر دو با لبخند به هم نگاه کردند.
انگار بعد از تمام اتفاقها، بالاخره آرامش به رابطهشان برگشته بود...
- ۲.۰k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط