Part 22 | Queen of My Heart
Part 22 | Queen of My Heart
دو روز بعد...
جونگکوک از صبح، بیشتر از همیشه ساکت بود.
وقتی ساعت چهار به کافه آمد، لیانا فوراً متوجه حالش شد.
فنجان آمریکانوی همیشگی را جلویش گذاشت و گفت:
لیانا : «جونگکوک... اتفاقی افتاده؟»
جونگکوک چند لحظه به فنجان قهوه خیره ماند.
بعد آرام گفت:
جونگ کوک : «بعد از تموم شدن شیفتت، میخوام یه جا ببرمت. باید یه حقیقت مهم رو بهت بگم.»
لیانا با نگرانی سرش را تکان داد.
باشه : «باشه...»
غروب...
هر دو روی نیمکتی در پارکی خلوت نشسته بودند.
هوا آرام بود، اما سکوت بینشان سنگینتر از همیشه.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
جونگ کوک : «لیانا... ممکنه بعد از شنیدن حرفم، ازم متنفر بشی.»
لیانا با تعجب گفت:
لیانا : «چرا باید ازت متنفر بشم؟»
جونگکوک نگاهش را از او دزدید.
جونگ کوک : «اون گالری نقاشی... فقط شغل ظاهری منه.»
لیانا اخم کرد.
لیانا : «منظورت چیه؟»
چند ثانیه سکوت...
بعد جونگکوک با صدایی آرام گفت:
جونگ کوک : «من رئیس یه گروه مافیاییام...»
لیانا ماتش برد.
برای چند لحظه هیچ حرفی نزد.
جونگکوک ادامه داد:
جونگ کوک : «به همین خاطر همیشه محافظ دارم... به همین خاطر بعضی وقتها ناگهانی میرم... و به همین خاطر میترسیدم بهت نزدیک بشم.»
چشمهایش را بست و گفت:
جونگ کوک : «اگه بخوای از زندگیم بری، کاملاً درکت میکنم. حتی خودم هم نمیخوام به خاطر من تو به خطر بیفتی.»
لیانا چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آرام دست جونگکوک را گرفت.
جونگکوک با تعجب به او نگاه کرد.
لیانا لبخند کمرنگی زد و گفت:
لیانا : «حقیقتش... شوکه شدم.»
جونگکوک چیزی نگفت.
لیانا ادامه داد:
لیانا : «اما چیزی که برای من مهمه، رفتاریه که با من داشتی. همون مردی که هر روز برای یه آمریکانو میاومد، همون کسیه که کنارم خندید، حالمو خوب کرد و هیچوقت باعث نشد احساس تنهایی کنم.»
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : «یعنی... ازم نمیترسی؟»
لیانا سرش را به نشانهی نه تکان داد.
لیانا : «نه. فقط یه قول ازت میخوام.»
جونگ کوک : «هر قولی.»
لیانا : «قول بده هر اتفاقی بیفته، هیچوقت بهم دروغ نگی.»
لبخند محوی روی لبهای جونگکوک نشست.
جونگ کوک : «قول میدم.»
برای اولین بار، احساس کرد تمام سنگینیای که مدتها روی قلبش بود، از بین رفته است.
اما هیچکدام خبر نداشتند...
در جایی دورتر، کسی هنوز آنها را زیر نظر داشت...
شرایط پارت بیست و سوم :
۵۶ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
دو روز بعد...
جونگکوک از صبح، بیشتر از همیشه ساکت بود.
وقتی ساعت چهار به کافه آمد، لیانا فوراً متوجه حالش شد.
فنجان آمریکانوی همیشگی را جلویش گذاشت و گفت:
لیانا : «جونگکوک... اتفاقی افتاده؟»
جونگکوک چند لحظه به فنجان قهوه خیره ماند.
بعد آرام گفت:
جونگ کوک : «بعد از تموم شدن شیفتت، میخوام یه جا ببرمت. باید یه حقیقت مهم رو بهت بگم.»
لیانا با نگرانی سرش را تکان داد.
باشه : «باشه...»
غروب...
هر دو روی نیمکتی در پارکی خلوت نشسته بودند.
هوا آرام بود، اما سکوت بینشان سنگینتر از همیشه.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
جونگ کوک : «لیانا... ممکنه بعد از شنیدن حرفم، ازم متنفر بشی.»
لیانا با تعجب گفت:
لیانا : «چرا باید ازت متنفر بشم؟»
جونگکوک نگاهش را از او دزدید.
جونگ کوک : «اون گالری نقاشی... فقط شغل ظاهری منه.»
لیانا اخم کرد.
لیانا : «منظورت چیه؟»
چند ثانیه سکوت...
بعد جونگکوک با صدایی آرام گفت:
جونگ کوک : «من رئیس یه گروه مافیاییام...»
لیانا ماتش برد.
برای چند لحظه هیچ حرفی نزد.
جونگکوک ادامه داد:
جونگ کوک : «به همین خاطر همیشه محافظ دارم... به همین خاطر بعضی وقتها ناگهانی میرم... و به همین خاطر میترسیدم بهت نزدیک بشم.»
چشمهایش را بست و گفت:
جونگ کوک : «اگه بخوای از زندگیم بری، کاملاً درکت میکنم. حتی خودم هم نمیخوام به خاطر من تو به خطر بیفتی.»
لیانا چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آرام دست جونگکوک را گرفت.
جونگکوک با تعجب به او نگاه کرد.
لیانا لبخند کمرنگی زد و گفت:
لیانا : «حقیقتش... شوکه شدم.»
جونگکوک چیزی نگفت.
لیانا ادامه داد:
لیانا : «اما چیزی که برای من مهمه، رفتاریه که با من داشتی. همون مردی که هر روز برای یه آمریکانو میاومد، همون کسیه که کنارم خندید، حالمو خوب کرد و هیچوقت باعث نشد احساس تنهایی کنم.»
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : «یعنی... ازم نمیترسی؟»
لیانا سرش را به نشانهی نه تکان داد.
لیانا : «نه. فقط یه قول ازت میخوام.»
جونگ کوک : «هر قولی.»
لیانا : «قول بده هر اتفاقی بیفته، هیچوقت بهم دروغ نگی.»
لبخند محوی روی لبهای جونگکوک نشست.
جونگ کوک : «قول میدم.»
برای اولین بار، احساس کرد تمام سنگینیای که مدتها روی قلبش بود، از بین رفته است.
اما هیچکدام خبر نداشتند...
در جایی دورتر، کسی هنوز آنها را زیر نظر داشت...
شرایط پارت بیست و سوم :
۵۶ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
- ۲.۲k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط