P
P.3
_
با لبخند به جونگکوک کوچولوش پیام داد.
گفت پسرم
نانازم اومدم.
ببخشید که نبودم خودت فکر کنم بدونی)
جونگکوک با دیدن پیام قلبش لرزید.
باورش نمیشد برگشته.
اما...
جونگکوک: ببخشید شما؟
دخترک تعجبی کرد.
فکر میکرد اون پیاما فقط از روی خشم بوده ولی جونگکوک بهشون عمل کرد.
دخترک: منم کوک منتظرم بودی اومدم.
پسرم مامانشو نمیشناسشه؟
نمیخوای بغلت کنم؟تاتی تاتی کنی واسم؟
دختر فکر میکرد با این حرفا جونگکوک دلشو میبازه و یادش میاد اما نه...
جونگکوک: جالبه از قبل شمارتون سیوه ولی یادم نمیاد شمارو.
دخترک ناراحت و دل شکسته صفحه چتشون و بست و به دوست جونگکوک گفت.
دوست جونگکوک گفت:
خب میدونی این چند وقته نبودی جونگکوک خیلی بد خودشو اذیت کرد. دیوونه شده بود. قشنگ از پیاماش معلوم بود که چقدر قلبش شکسته. حالا اشکال نداره فردا شب همه رو میخوام دعوت کنم بیان خونم. شماها هم بیاین همو ببینین قطعا حل میشه.
فردا شب به یه مهمونی دوستانه ساده دعوت شده بودن.همه آشنا ها و دوست ها بودن. دور هم نشسته بودن و سکوت همه جارو برداشته بود. دخترک فهمید بهتره حرف دلشو بزنه پس گفت:
جونگکوک تو هنوز منو یادت نمیاد؟
جونگکوک اصلا بهش نگاه نمیکرد و روشو اونور کرده بود.
دخترک: جونگکوک کوچولوم؟
بازم توجهی نکرد.
تا دخترک آستین جونگکوک رو کشید تا بهش توجه کنه ولی جونگکوک خیلی بد دستشو پس زد.
دخترک: واقن منو یادت نمیاد...؟
اشکی از چشمش چکید.
دخترک بلند شد و رفت... .
جونگکوک: متاسفم ولی من از همه چیم برات گفتم. خودت نخواستی و خستم کردی. بهت گفتم بعدش چی میشه ولی توجه نکردی. نمیخواستم بشکنی ولی منم آدمم. تو دلتنگ یکی دیگه بودی و من دلتنگ تو. ولی من بیشتر پیر شدم:)
من اون شب برات بلند بلند گریه کردم پیش مامانم.. .
_
پایان... .
_
با لبخند به جونگکوک کوچولوش پیام داد.
گفت پسرم
نانازم اومدم.
ببخشید که نبودم خودت فکر کنم بدونی)
جونگکوک با دیدن پیام قلبش لرزید.
باورش نمیشد برگشته.
اما...
جونگکوک: ببخشید شما؟
دخترک تعجبی کرد.
فکر میکرد اون پیاما فقط از روی خشم بوده ولی جونگکوک بهشون عمل کرد.
دخترک: منم کوک منتظرم بودی اومدم.
پسرم مامانشو نمیشناسشه؟
نمیخوای بغلت کنم؟تاتی تاتی کنی واسم؟
دختر فکر میکرد با این حرفا جونگکوک دلشو میبازه و یادش میاد اما نه...
جونگکوک: جالبه از قبل شمارتون سیوه ولی یادم نمیاد شمارو.
دخترک ناراحت و دل شکسته صفحه چتشون و بست و به دوست جونگکوک گفت.
دوست جونگکوک گفت:
خب میدونی این چند وقته نبودی جونگکوک خیلی بد خودشو اذیت کرد. دیوونه شده بود. قشنگ از پیاماش معلوم بود که چقدر قلبش شکسته. حالا اشکال نداره فردا شب همه رو میخوام دعوت کنم بیان خونم. شماها هم بیاین همو ببینین قطعا حل میشه.
فردا شب به یه مهمونی دوستانه ساده دعوت شده بودن.همه آشنا ها و دوست ها بودن. دور هم نشسته بودن و سکوت همه جارو برداشته بود. دخترک فهمید بهتره حرف دلشو بزنه پس گفت:
جونگکوک تو هنوز منو یادت نمیاد؟
جونگکوک اصلا بهش نگاه نمیکرد و روشو اونور کرده بود.
دخترک: جونگکوک کوچولوم؟
بازم توجهی نکرد.
تا دخترک آستین جونگکوک رو کشید تا بهش توجه کنه ولی جونگکوک خیلی بد دستشو پس زد.
دخترک: واقن منو یادت نمیاد...؟
اشکی از چشمش چکید.
دخترک بلند شد و رفت... .
جونگکوک: متاسفم ولی من از همه چیم برات گفتم. خودت نخواستی و خستم کردی. بهت گفتم بعدش چی میشه ولی توجه نکردی. نمیخواستم بشکنی ولی منم آدمم. تو دلتنگ یکی دیگه بودی و من دلتنگ تو. ولی من بیشتر پیر شدم:)
من اون شب برات بلند بلند گریه کردم پیش مامانم.. .
_
پایان... .
- ۱.۲k
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط