کوک پارک ات نیومده
40
کوک :پارک ا.ت نیومده؟
&:نه آقای جئون امروز ات سر کلاس نیومد
مین هیوک :آقای مدیر... اون دیشب پیش شما بو.....
کوک مین هیوک (جدی)
مین هیوک:.........
جيمين: ا.ت چیشده؟ (تعجب)
کوک: بدون حرفی از کلاس خارج شد و برای لحظه ای بیرون در موند و ذهنش مشغول شد .... به اینکه ا.ت کجا میتونه رفته باشه؟ نکنه بلایی سرش اومده؟ یا اینکه کسی اونو دزدیده باشه؟ نمیدونست باید به پلیس خبر بده یا نه... ترس اینو داشت به پلیس خبر بده بعد از پیدا شدن ا.ت تمام ماجرا رو بگه اونو دستگیر کنن
کوک: از شدت فکر و خیال زیاد و فشار عصبی باعث شد سر درد وحشتناکی بگیره و باعث سر گیجه بشه... دو تا دستاشو گذاشت رو سرش و چشماشو باز و بسته میکرد. پاهاش سست شدن و افتاد زمین نفس کشیدن براش سخت شده بود و چشماش سیاهی میرفت تا اینکه چشماش بسته شد و پخش زمین شد
[پنج سال بعد ]
ات: اینم از سفارشتون.... روز خوبی داشته باشید (لبخند)
_:ممنونم
ات: (نفس راحتی کشید و در مغازه رو بست) عوففف خسته
شدم... پیش بندشو از تنش در آورد گذاشت روی یکی از میزها که صدای شیشه اومد با تعجب برگشت که با تهیونگ که پشت در بود و با سوئیچ اروم میزد به شیشه مواجه شد لبخند زد و رفت قفل در و باز کرد
ات :تو اینجا چیکار میکنی (خنده)
تهیونگ: اومدم دنبالت ..... عوممم چه بویی شیرینی میاد... چیزی مونده
تا ما هم بخوریم؟
ات :اوه نه همه شیرینی ها تموم شده
تهیونگ: هی بابا
ات: بیا بریم بریم خونه خیلی خستم
تهیونگ: عومم باشه بریم... ولی قبلش بریم دو کبوکی بخوریم؟ من به جایی رو میشناسم که دو کبوکی هاش حرف نداره
ات :دوکبوکی؟
تهیونگ: عومم (لبخند)
کوک :پارک ا.ت نیومده؟
&:نه آقای جئون امروز ات سر کلاس نیومد
مین هیوک :آقای مدیر... اون دیشب پیش شما بو.....
کوک مین هیوک (جدی)
مین هیوک:.........
جيمين: ا.ت چیشده؟ (تعجب)
کوک: بدون حرفی از کلاس خارج شد و برای لحظه ای بیرون در موند و ذهنش مشغول شد .... به اینکه ا.ت کجا میتونه رفته باشه؟ نکنه بلایی سرش اومده؟ یا اینکه کسی اونو دزدیده باشه؟ نمیدونست باید به پلیس خبر بده یا نه... ترس اینو داشت به پلیس خبر بده بعد از پیدا شدن ا.ت تمام ماجرا رو بگه اونو دستگیر کنن
کوک: از شدت فکر و خیال زیاد و فشار عصبی باعث شد سر درد وحشتناکی بگیره و باعث سر گیجه بشه... دو تا دستاشو گذاشت رو سرش و چشماشو باز و بسته میکرد. پاهاش سست شدن و افتاد زمین نفس کشیدن براش سخت شده بود و چشماش سیاهی میرفت تا اینکه چشماش بسته شد و پخش زمین شد
[پنج سال بعد ]
ات: اینم از سفارشتون.... روز خوبی داشته باشید (لبخند)
_:ممنونم
ات: (نفس راحتی کشید و در مغازه رو بست) عوففف خسته
شدم... پیش بندشو از تنش در آورد گذاشت روی یکی از میزها که صدای شیشه اومد با تعجب برگشت که با تهیونگ که پشت در بود و با سوئیچ اروم میزد به شیشه مواجه شد لبخند زد و رفت قفل در و باز کرد
ات :تو اینجا چیکار میکنی (خنده)
تهیونگ: اومدم دنبالت ..... عوممم چه بویی شیرینی میاد... چیزی مونده
تا ما هم بخوریم؟
ات :اوه نه همه شیرینی ها تموم شده
تهیونگ: هی بابا
ات: بیا بریم بریم خونه خیلی خستم
تهیونگ: عومم باشه بریم... ولی قبلش بریم دو کبوکی بخوریم؟ من به جایی رو میشناسم که دو کبوکی هاش حرف نداره
ات :دوکبوکی؟
تهیونگ: عومم (لبخند)
- ۶.۶k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط