یه فصل از رمان:
یه فصل از رمان:
صدای موجها آرام و یکنواخت به ساحل میخورد.
سوآ چند قدم از بقیه فاصله گرفته بود. هنوز نمیتوانست اتفاقات چند ساعت گذشته را هضم کند؛ هواپیما، سقوط، اقیانوس و شهری که هیچ شباهتی به هیچ جای شناختهشدهای نداشت.
نگاهش به آب افتاد.
سطح دریا آرام بود.
بیش از حد آرام.
ناگهان موج بزرگی از چند متر جلوتر بلند شد.
سوآ خشکش زد.
چیزی عظیم از دل آب بالا آمد.
اول سایهاش دیده شد.
بعد سر بزرگ و عجیبش از میان موجها بیرون آمد.
سوآ یک قدم عقب رفت.
نفسش بند آمد.
لویاتان.
موجودی که تا چند ثانیه قبل حتی نمیدانست واقعاً وجود دارد، حالا درست مقابلش ایستاده بود.
سوآ زیر لب گفت:
«این دیگه چیه...؟»
موجود صدای عمیقی از خودش بیرون داد.
سوآ وحشت کرد.
چند قدم دیگر عقب رفت.
تهجون بلافاصله فریاد زد:
«سوآ، ازش فاصله بگیر!»
سوآ خواست برگردد، اما پایش روی شنهای خیس سر خورد.
«آخ!»
تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.
لیام فوراً جلو آمد.
«سوآ!»
اما قبل از اینکه به او برسد، لویاتان حرکت کرد.
بدن عظیمش از آب بیرون آمد و به سمت ساحل پیش رفت.
لیام ایستاد.
تهجون دستش را بالا آورد.
«هیچکس جلو نیاد.»
چشمهای لویاتان روی سوآ ثابت مانده بود.
سوآ خودش را کمی عقب کشید.
قلبش با شدت میزد.
فکر میکرد موجود قرار است به او حمله کند.
لویاتان چند قدم دیگر جلو آمد.
بعد...
ایستاد.
سر عظیمش را آرام پایین آورد.
سوآ چشمهایش را بست.
اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
چند ثانیه گذشت.
سوآ آهسته چشم باز کرد.
موجود درست مقابلش بود.
اما حمله نمیکرد.
برعکس...
سرش را پایین آورده بود.
انگار تعظیم کرده باشد.
لیام با ناباوری گفت:
«...چی کار میکنه؟»
تهجون جواب نداد.
خودش هم نمیدانست.
سوآ با ترس به لویاتان نگاه کرد.
موجود حتی پلک هم نمیزد.
فقط منتظر بود.
سوآ آرام دستش را بالا آورد.
لیام فوراً گفت:
«سوآ، صبر کن.»
اما سوآ دستش را پایین نیاورد.
نمیدانست چرا.
شاید ترسیده بود.
شاید هنوز باور نمیکرد موجود قصد آسیب زدن ندارد.
ولی یک حس عجیب در وجودش میگفت:
نترس.
نوک انگشتهایش آرام به سر لویاتان رسید.
موجود هیچ واکنش خشنی نشان نداد.
فقط چشمهایش را بست.
سوآ نفسش را حبس کرد.
دستش را کمی بیشتر روی سر موجود کشید.
برای اولین بار لبخند خیلی کوچکی روی صورتش نشست.
«تو... نمیخوای منو بخوری، مگه نه؟»
لیام با ناباوری نگاهش کرد.
«سوآ، واقعاً الان وقت شوخی نیست.»
سوآ بدون اینکه نگاهش را از لویاتان بردارد، گفت:
«فکر کنم خودش بیشتر از تو از این حرف ناراحت شد.»
لیام چیزی نگفت.
تهجون همچنان با دقت صحنه را زیر نظر داشت.
لویاتان سرش را کمی به دست سوآ نزدیکتر کرد.
انگار از لمس او آرام گرفته باشد.
هیچکس نمیدانست چرا.
نه سوآ.
نه لیام.
نه تهجون.
فقط دریا شاهد این اتفاق بود.
و در همان لحظه، برای اولین بار در هزاران سال، یکی از قدیمیترین موجودات آتلانتیس به یک انسان نزدیک شده بود...
بدون ترس.
بدون خشم.
با اعتماد.
اینو از اون شایعه پرواز شماره 19 مثلث برمودا ایده گرفتم
صدای موجها آرام و یکنواخت به ساحل میخورد.
سوآ چند قدم از بقیه فاصله گرفته بود. هنوز نمیتوانست اتفاقات چند ساعت گذشته را هضم کند؛ هواپیما، سقوط، اقیانوس و شهری که هیچ شباهتی به هیچ جای شناختهشدهای نداشت.
نگاهش به آب افتاد.
سطح دریا آرام بود.
بیش از حد آرام.
ناگهان موج بزرگی از چند متر جلوتر بلند شد.
سوآ خشکش زد.
چیزی عظیم از دل آب بالا آمد.
اول سایهاش دیده شد.
بعد سر بزرگ و عجیبش از میان موجها بیرون آمد.
سوآ یک قدم عقب رفت.
نفسش بند آمد.
لویاتان.
موجودی که تا چند ثانیه قبل حتی نمیدانست واقعاً وجود دارد، حالا درست مقابلش ایستاده بود.
سوآ زیر لب گفت:
«این دیگه چیه...؟»
موجود صدای عمیقی از خودش بیرون داد.
سوآ وحشت کرد.
چند قدم دیگر عقب رفت.
تهجون بلافاصله فریاد زد:
«سوآ، ازش فاصله بگیر!»
سوآ خواست برگردد، اما پایش روی شنهای خیس سر خورد.
«آخ!»
تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.
لیام فوراً جلو آمد.
«سوآ!»
اما قبل از اینکه به او برسد، لویاتان حرکت کرد.
بدن عظیمش از آب بیرون آمد و به سمت ساحل پیش رفت.
لیام ایستاد.
تهجون دستش را بالا آورد.
«هیچکس جلو نیاد.»
چشمهای لویاتان روی سوآ ثابت مانده بود.
سوآ خودش را کمی عقب کشید.
قلبش با شدت میزد.
فکر میکرد موجود قرار است به او حمله کند.
لویاتان چند قدم دیگر جلو آمد.
بعد...
ایستاد.
سر عظیمش را آرام پایین آورد.
سوآ چشمهایش را بست.
اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
چند ثانیه گذشت.
سوآ آهسته چشم باز کرد.
موجود درست مقابلش بود.
اما حمله نمیکرد.
برعکس...
سرش را پایین آورده بود.
انگار تعظیم کرده باشد.
لیام با ناباوری گفت:
«...چی کار میکنه؟»
تهجون جواب نداد.
خودش هم نمیدانست.
سوآ با ترس به لویاتان نگاه کرد.
موجود حتی پلک هم نمیزد.
فقط منتظر بود.
سوآ آرام دستش را بالا آورد.
لیام فوراً گفت:
«سوآ، صبر کن.»
اما سوآ دستش را پایین نیاورد.
نمیدانست چرا.
شاید ترسیده بود.
شاید هنوز باور نمیکرد موجود قصد آسیب زدن ندارد.
ولی یک حس عجیب در وجودش میگفت:
نترس.
نوک انگشتهایش آرام به سر لویاتان رسید.
موجود هیچ واکنش خشنی نشان نداد.
فقط چشمهایش را بست.
سوآ نفسش را حبس کرد.
دستش را کمی بیشتر روی سر موجود کشید.
برای اولین بار لبخند خیلی کوچکی روی صورتش نشست.
«تو... نمیخوای منو بخوری، مگه نه؟»
لیام با ناباوری نگاهش کرد.
«سوآ، واقعاً الان وقت شوخی نیست.»
سوآ بدون اینکه نگاهش را از لویاتان بردارد، گفت:
«فکر کنم خودش بیشتر از تو از این حرف ناراحت شد.»
لیام چیزی نگفت.
تهجون همچنان با دقت صحنه را زیر نظر داشت.
لویاتان سرش را کمی به دست سوآ نزدیکتر کرد.
انگار از لمس او آرام گرفته باشد.
هیچکس نمیدانست چرا.
نه سوآ.
نه لیام.
نه تهجون.
فقط دریا شاهد این اتفاق بود.
و در همان لحظه، برای اولین بار در هزاران سال، یکی از قدیمیترین موجودات آتلانتیس به یک انسان نزدیک شده بود...
بدون ترس.
بدون خشم.
با اعتماد.
اینو از اون شایعه پرواز شماره 19 مثلث برمودا ایده گرفتم
- ۴۳۰
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط