یه فصل از رمان:
یه فصل از رمان:
شاهزادهی دو خون
سه ماه تا ماه خونین باقی مانده بود.
اما در قلعهی کانگ...
زندگی مثل همیشه جریان داشت.
---
نور صبح از پنجرههای بلند قلعه وارد اتاق شد.
کانگ مین کنار پنجره ایستاده بود و موهای مشکیاش را عقب زده بود.
چشمهایش هنوز کمی خسته بودند.
شب گذشته دوباره خواب ماه خونین را دیده بود.
همان ماه سرخ.
همان نوری که از کودکی از آن متنفر بود.
---
صدای ضربهای به در خورد.
«کانگ مین؟»
صدای مادرش بود.
---
کانگ مین سریع برگشت.
«بله؟»
در باز شد و ملکه وارد اتاق شد.
لبخند آرامی زد.
«صبح بخیر.»
---
کانگ مین لبخند زد.
«صبح بخیر، مادر.»
---
ملکه چند لحظه به صورت پسرش نگاه کرد.
«باز خوب نخوابیدی؟»
---
کانگ مین شانه بالا انداخت.
«خوابم برد.»
---
«ولی؟»
---
کانگ مین چیزی نگفت.
ملکه آهسته نزدیک شد.
«کانگ مین.»
---
او نفسش را بیرون داد.
«فقط یه خواب بود.»
---
ملکه دستش را روی شانهی پسرش گذاشت.
«میدونم.»
---
«ولی هر بار که ماه خونین نزدیک میشه، همون خواب رو میبینی.»
---
کانگ مین نگاهش را پایین انداخت.
«سه ماه مونده.»
---
ملکه لبخند خیلی کوچکی زد.
«میدونم.»
---
«این بار فرق داره.»
---
کانگ مین نگاهش کرد.
«چطور؟»
---
ملکه جواب نداد.
چون خودش هم نمیدانست.
---
در باز شد.
شاه کانگ وارد شد.
«هر دوتون اینجایین.»
---
کانگ مین برگشت.
«صبح بخیر، پدر.»
---
شاه لبخند زد.
«صبح بخیر، پسرم.»
---
چند لحظه بعد هر سه کنار هم از اتاق خارج شدند.
---
راهروهای قلعه آرام بودند.
خدمتکارها و محافظان با دیدن شاهزاده سر خم میکردند.
کانگ مین به همه سلام میکرد.
اما هنوز...
چیزی در رفتار مردم با او متفاوت بود.
بعضیها نگاهشان را کمی بیشتر روی گوشها و دستانش نگه میداشتند.
بعضیها وقتی از کنارشان رد میشد، آرام حرف میزدند.
---
کانگ مین متوجه میشد.
همیشه متوجه میشد.
اما دیگر چیزی نمیگفت.
---
وقتی به تالار اصلی رسیدند، صبحانه آماده بود.
کانگ مین نشست.
شاه روبهرویش نشست و ملکه کنار او.
---
شاه گفت:
«امروز تمرین داری؟»
---
«بعدازظهر.»
---
«قدرت توهمت؟»
---
کانگ مین کمی مکث کرد.
«آره.»
---
شاه نگاهش کرد.
«و کنترلش؟»
---
کانگ مین لبخند زد.
«بهتر شده.»
---
شاه سر تکان داد.
«خوبه.»
---
ملکه آرام گفت:
«اما زیادهروی نکن.»
---
کانگ مین خندید.
«مامان، بیست و پنج هزار ساله همینو میگی.»
---
ملکه لبخند زد.
«و بیست و پنج هزار ساله هم به حرفم گوش نمیدی.»
---
شاه خندید.
برای چند لحظه...
آنها فقط یک خانواده بودند.
نه پادشاه.
نه ملکه.
نه برگزیده.
فقط پدر، مادر و پسری که کنار هم صبحانه میخوردند.
---
اما وقتی کانگ مین از پنجره به بیرون نگاه کرد...
ماه هنوز در آسمان کمرنگ دیده میشد.
---
لبخندش محو شد.
سه ماه.
---
ماه خونین نزدیک میشد.
و کانگ مین نمیدانست...
این بار قرار است چه چیزی در وجود دو خونش بیدار شود.
---
بعد از صبحانه، کانگ مین همراه پدرش به حیاط تمرین رفت.
شاه کمی دورتر ایستاد.
«شروع کن.»
---
کانگ مین چشمهایش را بست.
---
هالهای تاریک اطرافش شکل گرفت.
ناگهان چند تصویر در اطراف حیاط ظاهر شدند.
محافظها.
درختها.
حتی نسخهای از خودش.
---
شاه با دقت نگاه میکرد.
کانگ مین تصویرها را یکییکی از بین برد.
---
اما درست وقتی آخرین تصویر محو شد...
چشمهایش برای لحظهای سرختر شدند.
---
شاه جلو آمد.
«کافیه.»
---
کانگ مین چشمهایش را باز کرد.
«هنوز میتونم.»
---
«گفتم کافیه.»
---
کانگ مین لبخند زد.
«باشه.»
---
راجا از بالای دیوار قلعه پایین آمد.
با غرور کنار کانگ مین نشست.
---
کانگ مین دستش را روی سر اژدها کشید.
«تو هم اومدی؟»
---
راجا جواب داد:
«معلومه.»
---
کانگ مین خندید.
---
شاه چند قدم دورتر ایستاده بود.
نگاهش روی پسرش بود.
او میدانست کانگ مین قدرتمند است.
خیلی قدرتمند.
اما چیزی که همیشه نگرانش میکرد...
قدرت نبود.
تنهایی پسرش بود.
---
کانگ مین در تمام بیست و پنج هزار سال زندگیاش...
هیچوقت کسی شبیه خودش پیدا نکرده بود.
نه خوناشام بود.
نه گرگینه.
بلکه...
هر دو.
---
و سه ماه دیگر...
ماه خونین دوباره طلوع میکرد.
اینارو خودم نوشتم☆
شاهزادهی دو خون
سه ماه تا ماه خونین باقی مانده بود.
اما در قلعهی کانگ...
زندگی مثل همیشه جریان داشت.
---
نور صبح از پنجرههای بلند قلعه وارد اتاق شد.
کانگ مین کنار پنجره ایستاده بود و موهای مشکیاش را عقب زده بود.
چشمهایش هنوز کمی خسته بودند.
شب گذشته دوباره خواب ماه خونین را دیده بود.
همان ماه سرخ.
همان نوری که از کودکی از آن متنفر بود.
---
صدای ضربهای به در خورد.
«کانگ مین؟»
صدای مادرش بود.
---
کانگ مین سریع برگشت.
«بله؟»
در باز شد و ملکه وارد اتاق شد.
لبخند آرامی زد.
«صبح بخیر.»
---
کانگ مین لبخند زد.
«صبح بخیر، مادر.»
---
ملکه چند لحظه به صورت پسرش نگاه کرد.
«باز خوب نخوابیدی؟»
---
کانگ مین شانه بالا انداخت.
«خوابم برد.»
---
«ولی؟»
---
کانگ مین چیزی نگفت.
ملکه آهسته نزدیک شد.
«کانگ مین.»
---
او نفسش را بیرون داد.
«فقط یه خواب بود.»
---
ملکه دستش را روی شانهی پسرش گذاشت.
«میدونم.»
---
«ولی هر بار که ماه خونین نزدیک میشه، همون خواب رو میبینی.»
---
کانگ مین نگاهش را پایین انداخت.
«سه ماه مونده.»
---
ملکه لبخند خیلی کوچکی زد.
«میدونم.»
---
«این بار فرق داره.»
---
کانگ مین نگاهش کرد.
«چطور؟»
---
ملکه جواب نداد.
چون خودش هم نمیدانست.
---
در باز شد.
شاه کانگ وارد شد.
«هر دوتون اینجایین.»
---
کانگ مین برگشت.
«صبح بخیر، پدر.»
---
شاه لبخند زد.
«صبح بخیر، پسرم.»
---
چند لحظه بعد هر سه کنار هم از اتاق خارج شدند.
---
راهروهای قلعه آرام بودند.
خدمتکارها و محافظان با دیدن شاهزاده سر خم میکردند.
کانگ مین به همه سلام میکرد.
اما هنوز...
چیزی در رفتار مردم با او متفاوت بود.
بعضیها نگاهشان را کمی بیشتر روی گوشها و دستانش نگه میداشتند.
بعضیها وقتی از کنارشان رد میشد، آرام حرف میزدند.
---
کانگ مین متوجه میشد.
همیشه متوجه میشد.
اما دیگر چیزی نمیگفت.
---
وقتی به تالار اصلی رسیدند، صبحانه آماده بود.
کانگ مین نشست.
شاه روبهرویش نشست و ملکه کنار او.
---
شاه گفت:
«امروز تمرین داری؟»
---
«بعدازظهر.»
---
«قدرت توهمت؟»
---
کانگ مین کمی مکث کرد.
«آره.»
---
شاه نگاهش کرد.
«و کنترلش؟»
---
کانگ مین لبخند زد.
«بهتر شده.»
---
شاه سر تکان داد.
«خوبه.»
---
ملکه آرام گفت:
«اما زیادهروی نکن.»
---
کانگ مین خندید.
«مامان، بیست و پنج هزار ساله همینو میگی.»
---
ملکه لبخند زد.
«و بیست و پنج هزار ساله هم به حرفم گوش نمیدی.»
---
شاه خندید.
برای چند لحظه...
آنها فقط یک خانواده بودند.
نه پادشاه.
نه ملکه.
نه برگزیده.
فقط پدر، مادر و پسری که کنار هم صبحانه میخوردند.
---
اما وقتی کانگ مین از پنجره به بیرون نگاه کرد...
ماه هنوز در آسمان کمرنگ دیده میشد.
---
لبخندش محو شد.
سه ماه.
---
ماه خونین نزدیک میشد.
و کانگ مین نمیدانست...
این بار قرار است چه چیزی در وجود دو خونش بیدار شود.
---
بعد از صبحانه، کانگ مین همراه پدرش به حیاط تمرین رفت.
شاه کمی دورتر ایستاد.
«شروع کن.»
---
کانگ مین چشمهایش را بست.
---
هالهای تاریک اطرافش شکل گرفت.
ناگهان چند تصویر در اطراف حیاط ظاهر شدند.
محافظها.
درختها.
حتی نسخهای از خودش.
---
شاه با دقت نگاه میکرد.
کانگ مین تصویرها را یکییکی از بین برد.
---
اما درست وقتی آخرین تصویر محو شد...
چشمهایش برای لحظهای سرختر شدند.
---
شاه جلو آمد.
«کافیه.»
---
کانگ مین چشمهایش را باز کرد.
«هنوز میتونم.»
---
«گفتم کافیه.»
---
کانگ مین لبخند زد.
«باشه.»
---
راجا از بالای دیوار قلعه پایین آمد.
با غرور کنار کانگ مین نشست.
---
کانگ مین دستش را روی سر اژدها کشید.
«تو هم اومدی؟»
---
راجا جواب داد:
«معلومه.»
---
کانگ مین خندید.
---
شاه چند قدم دورتر ایستاده بود.
نگاهش روی پسرش بود.
او میدانست کانگ مین قدرتمند است.
خیلی قدرتمند.
اما چیزی که همیشه نگرانش میکرد...
قدرت نبود.
تنهایی پسرش بود.
---
کانگ مین در تمام بیست و پنج هزار سال زندگیاش...
هیچوقت کسی شبیه خودش پیدا نکرده بود.
نه خوناشام بود.
نه گرگینه.
بلکه...
هر دو.
---
و سه ماه دیگر...
ماه خونین دوباره طلوع میکرد.
اینارو خودم نوشتم☆
- ۱۰۹
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط