یه فصل از رمان:

یه فصل از رمان:

صدای شلیک‌ها هنوز از بیرون می‌آمد.

صدای فریاد افراد خاندان، شکستن شیشه‌ها و برخورد گلوله‌ها با دیوارهای عمارت درهم پیچیده بود.

اما داخل اتاق...

همه چیز برای چند ثانیه ساکت شده بود.

مین جائه کنار دیوار افتاده بود.

دستش را روی زخمش فشار می‌داد، اما خون از میان انگشت‌هایش رد می‌شد.

دیان خودش را به او رساند.

ـ بابا!

مین جائه سرش را بالا آورد.

ـ دیان...

ـ حرف نزن.

دیان زانو زد و دستش را روی زخم گذاشت.

ـ آمبولانس می‌رسه.

مین جائه لبخند بسیار کمرنگی زد.

ـ تو هنوزم فکر می‌کنی می‌تونی به من دستور بدی؟

ـ الان وقت شوخی نیست!

برای اولین بار صدای دیان شکست.

مین جائه چند لحظه به صورتش نگاه کرد.

همان پسری که سال‌ها پیش خودش بزرگش کرده بود.

همان پسری که اولین قدم‌هایش را دیده بود.

اولین شکستش را.

اولین پیروزی‌اش را.

و حالا...

مردی روبه‌رویش زانو زده بود که تمام خاندان به او به چشم رئیس بعدی نگاه می‌کردند.

مین جائه آرام گفت:

ـ گوش کن.

ـ نه.

ـ دیان...

ـ گفتم حرف نزن.

ـ این دفعه باید گوش بدی.

دیان ساکت شد.

مین جائه به سختی نفس کشید.

ـ از این لحظه...

مکث کرد.

ـ تو رئیس خاندان هستی.

چشم‌های دیان بازتر شد.

ـ چی؟

ـ من دیگه نمی‌تونم ادامه بدم.

ـ نه.

دیان فوراً سرش را تکان داد.

ـ این تصمیم رو قبول نمی‌کنم.

مین جائه با همان آرامش همیشگی گفت:

ـ تصمیم من نیست.

نگاهش را به چشم‌های دیان دوخت.

ـ وظیفه‌اته.

دیان چیزی نگفت.

مین جائه دستش را بالا آورد و برای لحظه‌ای روی شانه او گذاشت.

ـ من تو رو برای این روز بزرگ کردم.

ـ من نمی‌خوام جای تو رو بگیرم.

مین جائه لبخند زد.

ـ می‌دونم.

چند ثانیه سکوت کرد.

ـ برای همین می‌دونم انتخاب درستی بودی.

صدای انفجار دیگری از بیرون آمد.

دیان ناخودآگاه به سمت در نگاه کرد.

مین جائه آرام گفت:

ـ نه.

دیان دوباره نگاهش کرد.

ـ حواست اینجاست.

این بار دیان چیزی نگفت.

فقط دست پدرش را گرفت.

محکم.

مین جائه به دست‌هایشان نگاه کرد.

ـ یادت میاد وقتی بچه بودی، از صدای رعد می‌ترسیدی؟

دیان با تعجب نگاهش کرد.

ـ الان وقت این حرفاست؟

ـ جواب بده.

چند لحظه سکوت.

ـ آره.

ـ هر بار می‌اومدی اتاق من.

دیان لبخند خیلی کوچکی زد.

ـ چون می‌گفتی رئیس خاندان نباید از چیزی بترسه.

مین جائه خندید.

ـ دروغ می‌گفتم.

دیان برای اولین بار چیزی نگفت.

ـ همه می‌ترسن، دیان.

مین جائه نفس عمیقی کشید.

ـ فرقش اینه که بعضیا یاد می‌گیرن با ترسشون ادامه بدن.

بعد آرام‌تر گفت:

ـ تو هم باید ادامه بدی.

چشم‌های دیان خیس شد.

ـ بدون تو؟

مین جائه چند ثانیه نگاهش کرد.

ـ من سال‌هاست دارم بهت یاد می‌دم چطور بدون من زندگی کنی.

دیان سرش را پایین انداخت.

ـ من آماده نیستم.

مین جائه دستش را فشرد.

ـ هیچ‌کس برای از دست دادن پدرش آماده نیست.

سکوت.

بعد مین جائه خیلی آرام گفت:

ـ ولی یه چیز رو هیچ‌وقت فراموش نکن.

دیان سرش را بالا آورد.

ـ تو فقط پسر من نیستی.

مکث.

ـ تو بهترین چیزی هستی که توی زندگیم داشتم.

دیان دیگر نتوانست چیزی بگوید.

مین جائه لبخند زد.

ـ حالا برو.

ـ کجا؟

ـ پیش سه می.

دیان مکث کرد.

مین جائه ادامه داد:

ـ از این به بعد، مراقبت از اون هم بخشی از وظیفه توئه.

ـ خودت می‌تونی ازش مراقبت کنی.

مین جائه برای چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

ـ می‌دونم.

لبخندش کمی لرزید.

ـ ولی دیگه وقتشه یکی دیگه مراقب هر دوتون باشه.

دیان دستش را محکم‌تر گرفت.

ـ قول بده خودت هم می‌مونی.

مین جائه نگاهش کرد.

برای اولین بار...

جوابی نداشت.

فقط دست پسرش را فشرد.

ـ برو، دیان.

صدای شلیک دیگری از بیرون بلند شد.

دیان آرام بلند شد.

اما قبل از اینکه برود، خم شد و پیشانی‌اش را برای چند لحظه به پیشانی مین جائه تکیه داد.

ـ برمی‌گردم.

مین جائه چشم‌هایش را بست.

ـ می‌دونم، پسرم.

دیان از اتاق بیرون رفت.

و مین جائه برای چند ثانیه تنها ماند.

نگاهش روی در بسته ثابت ماند.

لبخند بسیار کوچکی زد.

ـ بزرگ شدی...

بعد آرام سرش را به دیوار تکیه داد.

و برای اولین بار...

چشمانش را بست.

خودم تنها ننوشتم با دوستم نوشتم اسم ها ایده اون بوده 👈🏻👉🏻
دیدگاه ها (۰)

فول؟ فالو و فول؟ نسبت؟ کوفت _ زهر مارایگ؟ بقیه میکنن تو هم ر...

محفل-کام نزار

تکاپو پارت 82:یعنی چی! 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍صدای آخرین خودروی پلیس هم د...

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط