#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۳۰: دیوونهای که دست نمیکشه
سوآ هنوز نفسنفس میزد.
اشک روی صورتش میلغزید و دستهایش از عصبانیت میلرزید.
جونگکوک روبهرویش ایستاده بود.
بیحرکت.
هنوز در شوک حرفهایی که شنیده بود.
سوآ با عجله گفت:
— «حالا برگرد قصر.»
جونگکوک چیزی نگفت.
سوآ ادامه داد:
— «اگه ملکه بفهمه و بخواد بلایی سرت بیاره…»
نگاهش به چشمهای او افتاد.
— «هیچوقت نمیبخشمت.»
نفس عمیقی کشید.
— «برو.»
— «با یهجین ازدواج کن.»
— «برای پادشاهی آماده شو.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگکوک آرام گفت:
— «وقتی دزدیده شده بودی و پیدات کردم…»
سوآ ساکت شد.
جونگکوک مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
— «واضح بهت گفتم.»
یک قدم جلو آمد.
— «به خاطرت حتی از تاج و تخت هم میگذرم.»
مکث کرد.
— «چقدر احمقی که زود فراموش میکنی.»
سوآ سریع گفت:
— «هیچکس به جز تو صلاحیت پادشاهی رو ندار...»
اما جونگکوک حرفش را قطع کرد.
— «سوآ.»
صدایش آرام بود.
اما عمیق.
— «تو واقعاً فکر میکنی من میتونم پادشاهی کنم وقتی مهمترین چیز زندگیم کنارم نیست؟»
سوآ چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
— «فکر میکنی تاج و تخت برام ارزش داره وقتی تو نباشی؟»
یک قدم دیگر جلو آمد.
— «وقتی تو نباشی…»
نگاهش نرم شد.
— «من حتی نمیتونم درست نفس بکشم.»
سوآ سعی کرد نگاهش را بدزدد.
اما نتوانست.
جونگکوک آرام گفت:
— «تو برای نجات من زخمی شدی.»
— «تو حاضر شدی خودتو بد جلوه بدی تا من آسیب نبینم.»
نفس عمیقی کشید.
— «و حالا بهم میگی برگردم و با یهجین ازدواج کنم؟»
چشمهایش خیس شده بود.
چند ثانیه مکث کرد.
بعد خیلی ساده گفت:
— «دوستت دارم.»
سوآ نگاهش کرد.
لبهایش لرزید.
اما با لجبازی گفت:
— «ازت متنفرم.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد…
جونگکوک خندید.
یک خنده کوتاه و خیس از اشک.
— «باشه.»
شانه بالا انداخت.
— «هرچقدر میخوای تنفر داشته باش.»
یک قدم جلو آمد.
— «ولی هیچوقت ازت دست نمیکشم.»
آرام ادامه داد:
— «با اینکه خودم بیرونت کردم…»
لبخند کوچکی زد.
— «بازم برگشتم دنبالت.»
سوآ چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد زیر لب گفت:
— «تو واقعاً یه دیوونهای، جونگکوک.»
جونگکوک که اشک توی چشمهایش جمع شده بود، خندید.
— «آره.»
سرش را کمی تکان داد.
— «دیوونهام.»
نگاهش نرم شد.
— «دیوونهی تو.»
سوآ از تعجب ساکت شد.
قلبش محکم میکوبید.
قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید
جونگکوک دستش را گرفت.
او را به سمت خودش کشید.
و بوسیدش.
سوآ کاملاً جا خورد.
چشمهایش باز مانده بود.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد چه اتفاقی افتاده.
وقتی از هم فاصله گرفتند، هنوز شوکه بود.
بعد ناگهان خندید.
— «ای خدا…»
دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— «از دست این آدم چیکار کنم؟»
جونگکوک لبخند زد.
— «صداتو میشنوم.»
سوآ نگاه شیطنتآمیزی به او کرد.
و این بار خودش جلو رفت.
دستش را دور گردن جونگکوک انداخت.
و دوباره بوسیدش.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
47 لایک
28 بازنشر
پارت ۱۳۰: دیوونهای که دست نمیکشه
سوآ هنوز نفسنفس میزد.
اشک روی صورتش میلغزید و دستهایش از عصبانیت میلرزید.
جونگکوک روبهرویش ایستاده بود.
بیحرکت.
هنوز در شوک حرفهایی که شنیده بود.
سوآ با عجله گفت:
— «حالا برگرد قصر.»
جونگکوک چیزی نگفت.
سوآ ادامه داد:
— «اگه ملکه بفهمه و بخواد بلایی سرت بیاره…»
نگاهش به چشمهای او افتاد.
— «هیچوقت نمیبخشمت.»
نفس عمیقی کشید.
— «برو.»
— «با یهجین ازدواج کن.»
— «برای پادشاهی آماده شو.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگکوک آرام گفت:
— «وقتی دزدیده شده بودی و پیدات کردم…»
سوآ ساکت شد.
جونگکوک مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
— «واضح بهت گفتم.»
یک قدم جلو آمد.
— «به خاطرت حتی از تاج و تخت هم میگذرم.»
مکث کرد.
— «چقدر احمقی که زود فراموش میکنی.»
سوآ سریع گفت:
— «هیچکس به جز تو صلاحیت پادشاهی رو ندار...»
اما جونگکوک حرفش را قطع کرد.
— «سوآ.»
صدایش آرام بود.
اما عمیق.
— «تو واقعاً فکر میکنی من میتونم پادشاهی کنم وقتی مهمترین چیز زندگیم کنارم نیست؟»
سوآ چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
— «فکر میکنی تاج و تخت برام ارزش داره وقتی تو نباشی؟»
یک قدم دیگر جلو آمد.
— «وقتی تو نباشی…»
نگاهش نرم شد.
— «من حتی نمیتونم درست نفس بکشم.»
سوآ سعی کرد نگاهش را بدزدد.
اما نتوانست.
جونگکوک آرام گفت:
— «تو برای نجات من زخمی شدی.»
— «تو حاضر شدی خودتو بد جلوه بدی تا من آسیب نبینم.»
نفس عمیقی کشید.
— «و حالا بهم میگی برگردم و با یهجین ازدواج کنم؟»
چشمهایش خیس شده بود.
چند ثانیه مکث کرد.
بعد خیلی ساده گفت:
— «دوستت دارم.»
سوآ نگاهش کرد.
لبهایش لرزید.
اما با لجبازی گفت:
— «ازت متنفرم.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد…
جونگکوک خندید.
یک خنده کوتاه و خیس از اشک.
— «باشه.»
شانه بالا انداخت.
— «هرچقدر میخوای تنفر داشته باش.»
یک قدم جلو آمد.
— «ولی هیچوقت ازت دست نمیکشم.»
آرام ادامه داد:
— «با اینکه خودم بیرونت کردم…»
لبخند کوچکی زد.
— «بازم برگشتم دنبالت.»
سوآ چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد زیر لب گفت:
— «تو واقعاً یه دیوونهای، جونگکوک.»
جونگکوک که اشک توی چشمهایش جمع شده بود، خندید.
— «آره.»
سرش را کمی تکان داد.
— «دیوونهام.»
نگاهش نرم شد.
— «دیوونهی تو.»
سوآ از تعجب ساکت شد.
قلبش محکم میکوبید.
قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید
جونگکوک دستش را گرفت.
او را به سمت خودش کشید.
و بوسیدش.
سوآ کاملاً جا خورد.
چشمهایش باز مانده بود.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد چه اتفاقی افتاده.
وقتی از هم فاصله گرفتند، هنوز شوکه بود.
بعد ناگهان خندید.
— «ای خدا…»
دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— «از دست این آدم چیکار کنم؟»
جونگکوک لبخند زد.
— «صداتو میشنوم.»
سوآ نگاه شیطنتآمیزی به او کرد.
و این بار خودش جلو رفت.
دستش را دور گردن جونگکوک انداخت.
و دوباره بوسیدش.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
47 لایک
28 بازنشر
- ۱.۵k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط