پارت ۶: زندگیِ خاکستری
پارت ۶: زندگیِ خاکستری
سالها گذشت. تهیونگ الان آخرایِ دورانِ نوجوانی بود.
بعد از اون روز که جونگکوک با اون جملهیِ تلخش رفت، تهیونگ دیگه هیچوقت سعی نکرد دوست پیدا کنه. دنیاش شد سه چیز: خونه، مادربزرگ، و کامپیوتر.
شبها وقتی مادربزرگ میخوابید، تهیونگ جلویِ لپتاپِ کهنه مینشست. اول فقط بازی بود، ولی بعد کلیکها و کدها به یه دنیایِ جدید تبدیل شدند. تهیونگ کشف کرد که میتونه به سیستمها راه پیدا کنه؛ مثلِ یک روح از میانِ دیوارهایِ مجازی رد بشه. استعدادش وحشتناک بود. او نمیدونست که همین استعداد، هم نجاتِ زندگیش خواهد بود و هم بلایِ جانش.
ولی سرِ کلاس، او دیگر همون تهیونگِ باهوش و تیز نبود. سردردها بدتر شده بودند. گاهی وسطِ امتحان، جلویِ چشماش سیاهی میرفت و مداد از دستش میافتاد. گاهی صبحها صبحانهاش رو بالا میآورد و به مادربزرگ میگفت: «دلم نداشت.»
مادربزرگ نگاهش میکرد و لبخند میزد، ولی تهیونگ میدید که چشماش خیسه. تهیونگ فکر میکرد اگر مادربزرگ بفهمه، دلش میشکنه… نمیدونست که حقیقت چیزِ خیلی بدتری در انتظارشه.و جونگکوک؟ حالا پسرِ خطرناکِ مدرسه بود. عضوِ ثابتِ گروهِ قلدرا. اسمِ او کافی بود تا بچهها از سرِ کوچه رد بشن. ولی هیچکس نمیدونست که هر بار که تهیونگ رو از دور میدید، یه چیزی تویِ قفسهیِ سینهاش میلرزید؛ چیزی که با مشت و لگدِ بقیه دفنش کرده بود.
[پایان پارت ۶]
سالها گذشت. تهیونگ الان آخرایِ دورانِ نوجوانی بود.
بعد از اون روز که جونگکوک با اون جملهیِ تلخش رفت، تهیونگ دیگه هیچوقت سعی نکرد دوست پیدا کنه. دنیاش شد سه چیز: خونه، مادربزرگ، و کامپیوتر.
شبها وقتی مادربزرگ میخوابید، تهیونگ جلویِ لپتاپِ کهنه مینشست. اول فقط بازی بود، ولی بعد کلیکها و کدها به یه دنیایِ جدید تبدیل شدند. تهیونگ کشف کرد که میتونه به سیستمها راه پیدا کنه؛ مثلِ یک روح از میانِ دیوارهایِ مجازی رد بشه. استعدادش وحشتناک بود. او نمیدونست که همین استعداد، هم نجاتِ زندگیش خواهد بود و هم بلایِ جانش.
ولی سرِ کلاس، او دیگر همون تهیونگِ باهوش و تیز نبود. سردردها بدتر شده بودند. گاهی وسطِ امتحان، جلویِ چشماش سیاهی میرفت و مداد از دستش میافتاد. گاهی صبحها صبحانهاش رو بالا میآورد و به مادربزرگ میگفت: «دلم نداشت.»
مادربزرگ نگاهش میکرد و لبخند میزد، ولی تهیونگ میدید که چشماش خیسه. تهیونگ فکر میکرد اگر مادربزرگ بفهمه، دلش میشکنه… نمیدونست که حقیقت چیزِ خیلی بدتری در انتظارشه.و جونگکوک؟ حالا پسرِ خطرناکِ مدرسه بود. عضوِ ثابتِ گروهِ قلدرا. اسمِ او کافی بود تا بچهها از سرِ کوچه رد بشن. ولی هیچکس نمیدونست که هر بار که تهیونگ رو از دور میدید، یه چیزی تویِ قفسهیِ سینهاش میلرزید؛ چیزی که با مشت و لگدِ بقیه دفنش کرده بود.
[پایان پارت ۶]
- ۱۹۴
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط