پارت ۷: آخرین نفس
پارت ۷: آخرین نفس
یک شب، تهیونگ از درد تویِ تخت پیچید. سردردش مثلِ فشارِ هزار چاقو بود. تهوع کرده بود و پاهاش سست بودند.
مادربزرگ با صدایِ لرزون پرسید: «تهیونگ؟ پسرم چی شده؟»
تهیونگ تلاش کرد لبخند بزنه: «هیچی مامانبزرگ… یه کم سرم درد میکنه.»
مادربزرگ دستش رو گذاشت رویِ پیشونیِ تهیونگ و یه لحظه حس کرد قلبش میخواد وایسته. پسرِ فقط یادگارِ دخترش… نمیتونست چیزی براش بشه.
ولی اون شب، تهیونگ در حسرتِ سکوت، بلیطِ چراغِ خاموشِ خونه رو کشید: فهمید که باید دیگه به دکتر نره. چون اگه بره… خبر میشه. و مادربزرگ نمیتونه بدونه.
[پایان پارت ۷]
یک شب، تهیونگ از درد تویِ تخت پیچید. سردردش مثلِ فشارِ هزار چاقو بود. تهوع کرده بود و پاهاش سست بودند.
مادربزرگ با صدایِ لرزون پرسید: «تهیونگ؟ پسرم چی شده؟»
تهیونگ تلاش کرد لبخند بزنه: «هیچی مامانبزرگ… یه کم سرم درد میکنه.»
مادربزرگ دستش رو گذاشت رویِ پیشونیِ تهیونگ و یه لحظه حس کرد قلبش میخواد وایسته. پسرِ فقط یادگارِ دخترش… نمیتونست چیزی براش بشه.
ولی اون شب، تهیونگ در حسرتِ سکوت، بلیطِ چراغِ خاموشِ خونه رو کشید: فهمید که باید دیگه به دکتر نره. چون اگه بره… خبر میشه. و مادربزرگ نمیتونه بدونه.
[پایان پارت ۷]
- ۳۶۶
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط