ادامه پارت ۵
از آن روز، هر روز همین بود.
هر روز صبح، تهیونگ امیدوار بود جونگکوک حرف بزنه. هر روز ظهر، جونگکوک از کنارش میگذشت و انگار او رو نمیدید. هر روز عصر، تهیونگ در تنهاییِ اتاقش، به خاطراتِ دوچرخهسواریهاشون فکر میکرد و به خندههایی که دیگه هیچوقت تکرار نمیشدند.
تهیونگ سعی میکرد با بقیه دوست بشه، اما هیچکس مثلِ جونگکوک نبود. هیچکس نمیفهمید که چرا تهیونگ sometimes وسطِ کلاس، ناگهان سکوت میکنه و به بیرونِ پنجره خیره میشه. هیچکس نمیفهمید که چرا تهیونگ گاهی اوقات، با یک صدایِ بلندِ ناگهانی، میپره و دستش رو رویِ سرش میگذاره؛ اون سردردهایِ لعنتی…
و تهیونگ نمیدونست که این سردردها، فقط شروعِ یک راهِ طولانیتر و تاریکتر بودند.آخرِ سال، وقتی برفها شهر رو سفید کرده بودند و بچهها داشتند برایِ امتحاناتِ پایانِ سال درس میخوندند، تهیونگ جونگکوک رو در راهرویِ خالی مدرسه دید. قلبش دوباره ضعف آورد. با قدمهایِ کوچیک به سمتِ جونگکوک رفت و با لحنی که سعی میکرد دوستانه باشه گفت: «جونگکوک… امتحانت چطور پیش میره؟ اگه درسی سخته، میتونیم با هم بخونیم، مثلِ…»
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد. این بار، نگاهش سردتر از همیشه بود. با لحنی که تهیونگ رو میلرزوند، گفت: «بشین سرِ جات، تهیونگ. من اینجا کارِ مهمتری دارم.»
تهیونگ با تعجب پرسید: «چه کارِ مهمی؟»
جونگکوک لبهایش رو به لبخندی سرد و متکبر گشود: «من دارم میشم عضوِ گروهِ قلدرایِ مدرسه. دیگه هیچکس نمیتونه بهم بگه چی کار کنم. دیگه هیچکس نمیتونه منو داشته باشه.»
تهیونگ مثلِ برقگرفته عقب رفت. «چی؟! جونگکوک، تو نباید… اونا بچههایِ بدی هستند! اونا آدمها رو میزنن و میدزدن! تو… تو نباید بری پیشِ اونها!»جونگکوک پوزخند تلخی زد و به تهیونگ نگاه کرد: «به تو چه؟ بچهیِ بیمادرِ بیپدر، تو مگه کی هستی که بگی من چی کار کنم؟ مگه تو مامان و بابات زندهان که منو راهنمایی کنن؟»
این جمله مثلِ یک چاقو، قلبِ تهیونگ رو شکافت. تهیونگ از فرطِ ضربه، عقب رفت و به دیوار تکیه داد. نفَسش بریده بود.
جونگکوک، بدونِ اینکه حتی یک لحظه به تهیونگ نگاه کنه، به سمتِ انتهایِ راهرو رفت و درست قبل از اینکه از دیدِ تهیونگ خارج بشه، نگاهِ سردش رو انداخت به تهیونگ که از فرطِ غم و درد، تکیهداده به دیوار بود.
و تهیونگ، درست همانجا، با چشمهایی که پر از بغض بود و دستانی که میلرزید، به رفتنِ جونگکوک نگاه کرد.
[پایان پارت ۵]
هر روز صبح، تهیونگ امیدوار بود جونگکوک حرف بزنه. هر روز ظهر، جونگکوک از کنارش میگذشت و انگار او رو نمیدید. هر روز عصر، تهیونگ در تنهاییِ اتاقش، به خاطراتِ دوچرخهسواریهاشون فکر میکرد و به خندههایی که دیگه هیچوقت تکرار نمیشدند.
تهیونگ سعی میکرد با بقیه دوست بشه، اما هیچکس مثلِ جونگکوک نبود. هیچکس نمیفهمید که چرا تهیونگ sometimes وسطِ کلاس، ناگهان سکوت میکنه و به بیرونِ پنجره خیره میشه. هیچکس نمیفهمید که چرا تهیونگ گاهی اوقات، با یک صدایِ بلندِ ناگهانی، میپره و دستش رو رویِ سرش میگذاره؛ اون سردردهایِ لعنتی…
و تهیونگ نمیدونست که این سردردها، فقط شروعِ یک راهِ طولانیتر و تاریکتر بودند.آخرِ سال، وقتی برفها شهر رو سفید کرده بودند و بچهها داشتند برایِ امتحاناتِ پایانِ سال درس میخوندند، تهیونگ جونگکوک رو در راهرویِ خالی مدرسه دید. قلبش دوباره ضعف آورد. با قدمهایِ کوچیک به سمتِ جونگکوک رفت و با لحنی که سعی میکرد دوستانه باشه گفت: «جونگکوک… امتحانت چطور پیش میره؟ اگه درسی سخته، میتونیم با هم بخونیم، مثلِ…»
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد. این بار، نگاهش سردتر از همیشه بود. با لحنی که تهیونگ رو میلرزوند، گفت: «بشین سرِ جات، تهیونگ. من اینجا کارِ مهمتری دارم.»
تهیونگ با تعجب پرسید: «چه کارِ مهمی؟»
جونگکوک لبهایش رو به لبخندی سرد و متکبر گشود: «من دارم میشم عضوِ گروهِ قلدرایِ مدرسه. دیگه هیچکس نمیتونه بهم بگه چی کار کنم. دیگه هیچکس نمیتونه منو داشته باشه.»
تهیونگ مثلِ برقگرفته عقب رفت. «چی؟! جونگکوک، تو نباید… اونا بچههایِ بدی هستند! اونا آدمها رو میزنن و میدزدن! تو… تو نباید بری پیشِ اونها!»جونگکوک پوزخند تلخی زد و به تهیونگ نگاه کرد: «به تو چه؟ بچهیِ بیمادرِ بیپدر، تو مگه کی هستی که بگی من چی کار کنم؟ مگه تو مامان و بابات زندهان که منو راهنمایی کنن؟»
این جمله مثلِ یک چاقو، قلبِ تهیونگ رو شکافت. تهیونگ از فرطِ ضربه، عقب رفت و به دیوار تکیه داد. نفَسش بریده بود.
جونگکوک، بدونِ اینکه حتی یک لحظه به تهیونگ نگاه کنه، به سمتِ انتهایِ راهرو رفت و درست قبل از اینکه از دیدِ تهیونگ خارج بشه، نگاهِ سردش رو انداخت به تهیونگ که از فرطِ غم و درد، تکیهداده به دیوار بود.
و تهیونگ، درست همانجا، با چشمهایی که پر از بغض بود و دستانی که میلرزید، به رفتنِ جونگکوک نگاه کرد.
[پایان پارت ۵]
- ۲۴۰
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط