پارت ۸: سایه‌یِ مرگ

پارت ۸: سایه‌یِ مرگ

ماه داشت به پایان می‌رسید و هوایِ خانه از قبل هم سردتر شده بود. تهیونگ تمام تلاشش را می‌کرد تا وقتی مادربزرگ در خانه است، با بدنی که هر لحظه از توان می‌افتاد، عادی رفتار کند. اما بدنِ او دیگر فرمان نمی‌برد.

آن شب، تهیونگ در اتاقش از شدتِ درد و تب، به سختی نفس می‌کشید. او در میانه‌یه‌یِ یک حمله بود؛ دردی که نه در سر، بلکه در تمامِ وجودش می‌پیچید.

ناگهان صدایِ جیغِ مادربزرگ از طبقه پایین، سکوتِ شب را درهم شکست. تهیونگ با بدنی لرزان و چشم‌هایی که از درد تار شده بود، خودش را به پله‌ها رساند.

او مادربزرگ را دید که روی زمین افتاده بود و با دستانی لرزان، تلفن را نگه داشته بود. صورتِ مادربزرگ مثل گچ سفید شده بود.

«مامان‌بزرگ! چی شده؟» تهیونگ با صدایی که از شدتِ وخامتِ حال خودش هم می‌لرزید، فریاد زد.

مادربزرگ با چشم‌هایی که از ترس و درد بسته شده بود، به او نگاه کرد. او نمی‌توانست حرف بزند، فقط با انگشت به سینه‌اش اشاره می‌کرد. قلبش تحتِ فشارِ سنگینی بود.تهیونگ با تمامِ توانش، مادربزرگ را به سمتِ کاناپه کشید. در همان حالی که سعی می‌کرد با لرزشِ دست‌هایش به او کمک کند، ناگهان بدنش خالی شد. او هم در کنارِ مادربزرگ روی زمین فرو ریخت. سردردِ او و دردِ قلبِ مادربزرگ، در آن لحظه با هم یکی شده بودند.

وقتی تهیونگ چشم‌هایش را باز کرد، بویِ تلخِ دارو و ضدعفونی‌کننده را حس کرد. صدایِ دستگاه‌هایِ پزشکی در پس‌زمینه می‌آمد.

او با وحشت به دور و برش نگاه کرد. نه، اینجا بیمارستان نبود؛ اینجا اتاقِ خودش بود. اما اتاقِ خانه دیگر بویِ مادربزرگ را نمی‌داد. بویِ تنهایی و مرگ می‌داد.

درِ اتاق باز شد. پرستاری وارد شد و با نگاهی دلسوزانه به او گفت: «بیدار شدی؟ خوشبختانه حالتتون پایدار شد، اما…»پرستار مکث کرد. تهیونگ با قلبی که انگار در سینه‌اش می‌کوبید، پرسید: «مادربزرگ کجاست؟»

پرستار سرش را پایین انداخت. «اون… اون خیلی ضعیف بودن. متاسفانه… به خاطرِ همون بیماریِ قلبی… دیگه بین ما نیست.»در آن لحظه، دنیایِ تهیونگ برای بارِ دوم فرو ریخت. اول والدینش، و حالا تنها کسی که او را در این دنیا داشت. او نه تنها از دستِ تنها تکیه‌گاهش رفته بود، بلکه در این لحظه‌یِ مرگبار، خودش هم دوباره در آستانه‌یِ مرگ بود.

او تنها شده بود. تنها، مریض، و در میانه‌یه‌یِ یک رازِ مرگبار.
[پایان پارت ۸]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۹: خانه‌یِ خالیدیگر خانه‌یِ پدربزرگ، خانه‌یِ تهیونگ نبو...

پارت ۱۰: روزهایِ خاکستریسه روز گذشت. سه روزِ پر از درد، گرسن...

پارت ۷: آخرین نفسیک شب، تهیونگ از درد تویِ تخت پیچید. سردردش...

پارت ۶: زندگیِ خاکستریسال‌ها گذشت. تهیونگ الان آخرایِ دورانِ...

🍀 چهار برگ برای یک سرنوشتP.05 | خانه‌ای که خانه نبودآن شب، ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط