🪽 Angel of salvation 🪽

🪽 Angel of salvation 🪽

Part ⁵²

یونگی 🪽 وایسا ببینم کجاست؟.... اها پیداش کردم .
برگشت سمت جیمین و انگشت وسطشو بهش نشون داد و خیلی ریلکس گفت
یونگی 🪽 خیلی بهت میاد بپوشش .
پقی زدم زیر خنده و از خنده پخش زمین شدم .
جیمین :یونگییی...سربه سرم نزار ...دارم جدی میگم.(قهر الکی)
یونگی 🪽 منم جدی گفتم.
جیمین : یونگیییی.
یونگی 🪽 شوخی کردم که فقط ات بخنده همین وگرنه لباست خوبه تو با تیپت مخ نزنی با زبونت میزنی .
خنده ریزی به بحثشون کردم و بلند شدم و همینطوری که اونا بحث میکردن از تو کمد لباسی برداشتم و رفتم تو حموم پوشیدم
و امدم بیرون و موهامو دم اسبی بستم .
ات ✨ خب بریم؟
جیمین : عه ات کی حاضر شد؟
یونگی 🪽 موقعی که ما داشتیم درباره بخت تو حرف میزدیم ...الان منم سریع لباسامو میپوشم .
ات ✨ باشه پس ما بیرون منتظرت میمونیم .
یونگی 🪽 باشه .
من و جیمین از اتاق بیرون امدیم و من یه زنگ به سوهی زدم که سریع جواب داد .
ات ✨ الو سلام سوهی ابجی ما کم کم داریم میایم .
سوهی : سلام ابجی قشنگم باشه منم کم کم میام جلو در تا بیاین.
ات ✨ باشه ابجی جونم کاری نداری ؟
سوهی : نه ابجی خداحافظ.
ات ✨ خداحافظ.
گوشیو قطع کردم .
جیمین : ات از حرفایی که تو اتاق زدم ناراحت نشی یوقت ها شوخی کردم .
ات ✨ نه بابا ناراحت چی تازه یکم خندیدم .
جیمین : خب پس خیالم راحت شد .
یونگی 🪽 بریم؟
ات و جیمین ✨:بریم
یونگی امد بین من و جیمین و دست منو گرفت و سه نفری رفتیم پایین .رسیدیم پایین و از مادر جون و پدربزرگ خداحافظی کردیم و رفتیم سمت ماشین . عجیب بود مینی و ایزول تو پذیرایی نبودن. اهمیت ندادم و سوار ماشین شدیم . یونگی و جیمین جلو نشستن و منم عقب نشستم . یونگی ماشینو روشن کرد و رفتیم سمت خونه خودمون . بعد نیم ساعت رسیدیم جلو در خونه که زنگ زدم به سوهی که بیاد . بعد دوقیقه سوهی امد و نشست پیشم و بعد سلام و احوال درسی راه افتادیم . تو راه سکوت مطلق بود . جیمین زیر زیرکی ابجیمو نگاه میکرد اونم با چه دقتی .انگار حرفاش جدی بود . لبخندی رو لبم نشست که رسیدیم به مرکز خرید ، خیلی بزرگ بود خیلییی.
همه پیاده شدیم و یونگی امد پیشم و دستمو گرفت و همگی رفتیم به سوی خرید.رفتیم طبقه ۴ از ۶ که مخصوص خرید عروس بود ، طبقه بالاش هم مخصوص خرید داماد بود.
از جلوی تمام مزون ها و لباس فروشی ها رد میشدیم و نگاهی بهشون مینداختیم ولی چیزی آنچنان نظرمو جلب نمیکرد .
تقریبا دوازدهمین مغازه بود که ازش رد میشدیم .
سوهی : ات میخوای بریم داخل این مغازه . حداقل لباسای داخل رو هم ببین .
جیمین : ات خواهرت راست میگه .
اصلا نمی دونستم چیکار کنم .
ات ✨ یونگی تو نظری نداری؟
یونگی 🪽 اممم من دوتا مغازه قبل یدونه لباس دیدم خیلی قشنگ بود میخوای بریم ببینی؟
ات ✨ پس چرا من ندیدم؟
یونگی 🪽 نمیدونم حالا تو بیا .
دستمو گرفت و برد که جیمین و سوهی نگاهی به هم کردن و جیمین به سوهی لبخندی دختر کش تحویل داد. سوهی هم در جوابش لبخند کوتاهی زد که جیمین با همین ذوق زده شد ولی زود خودشو جمع کرد. رفتیم جلوی مغازه ...

شرطا مثل پارت قبل .
دیدگاه ها (۱)

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁵³من این مغازه رو با دقت بیشتری ن...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁵¹با این حرف یونگی من جای مینی از...

🎤My Dream 🌹 Part ⁶که ... باورم نمیشه ... واقعیه؟یعنی بالاخره...

🪽Angel of salvation 🪽 Part ⁴⁸رفتم گوشیمو برداشتم و به صفحش ن...

🪽 فرشته نجات 🪽 Part ²²ات ✨ مامان بابا ابجیا ممنون ازتون که ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط