#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۴۶: کاروانی به سمت دردسر
صبح همان روز…
یک وَن تیره‌رنگ در خیابان‌های شهر حرکت می‌کرد.
پشت فرمان نامجون نشسته بود.
کنارش جین.
و صندلی‌های عقب تقریباً پر شده بودند.
یونگی با چهره‌ای خواب‌آلود سرش را به شیشه تکیه داده بود.
جیمین هیجان‌زده جلو را نگاه می‌کرد.
تهیونگ از پنجره بیرون خیابان را تماشا می‌کرد.
سوهیون و میرا هم کنار هم نشسته بودند.
چند لحظه سکوت بود.
بعد جین گفت:
— هنوزم باورم نمیشه.
نامجون نگاهش را از جاده برنداشت.
— چی رو؟
جین گفت:
— اینکه جونگ‌کوک دیشب واقعاً رفت خونه سوآ.
جیمین گفت:
— فکر می‌کنین آشتی کرده باشن؟
تهیونگ گفت:
— جونگ‌کوک اگه تصمیم بگیره آشتی کنه… آشتی می‌کنه.
یونگی زیر لب گفت:
— یا دعوا می‌کنه.
میرا گفت:
— امیدوارم الان اوضاع آروم باشه.
سوهیون آه کشید.
— من یه حس بد دارم.
جین گفت:
— چرا؟
سوهیون گفت:
— چون جونگ‌کوکه و برادر احمق منه.
یونگی گفت:
— و چون برادر اون دختر جی‌هوپه.
چند دقیقه بعد…
وَن وارد خیابان گومه‌رو شد.
نامجون سرعت را کم کرد.
— هانسوک دونگ… پلاک ۲۷…
بعد با دست به خانه‌ای اشاره کرد.
— اونجاست.
یک خانه آجری با در سبز.
وَن جلوی خانه ایستاد.
همه پیاده شدند.
نامجون جلو رفت و در را زد.
چند لحظه بعد در باز شد.
مادر سوآ پشت در بود.
چند ثانیه به نامجون نگاه کرد.
بعد ناگهان لبخند زد.
— نامجون؟!
نامجون هم لبخند زد.
— سلام خاله جون.
مادر سوآ با خوشحالی گفت:
— وای خدا…چقدر بزرگ شدی!
پدر سوآ هم از داخل آمد.
— نامجون؟
نامجون تعظیم کوتاهی کرد.
— سلام عمو.
پدر سوآ با مهربانی شانه‌اش را گرفت.
— پسر… چند وقته ندیدیمت.
بعد نگاهش به بقیه افتاد.
— اینا دوستاتن؟
نامجون گفت:
— بله.
همان لحظه سوآ از داخل خانه بیرون آمد.
وقتی جمعیت را دید، جا خورد.
— شما اینجا چیکار می‌کنید؟
جین جلو آمد.
— جونگ‌کوک کجاست؟
جیمین با نگرانی گفت:
— حرفایی که دیروز بهش زدی واقعی بود؟
سوآ چند لحظه ساکت ماند.
همه منتظر نگاهش می‌کردند.
بعد آرام گفت:
— نه.
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند.
نامجون آرام پرسید:
— یعنی چی؟
سوآ نفس عمیقی کشید.
و شروع کرد همه چیز را تعریف کردن.
از تهدید ملکه.
از اینکه مجبور شده بود آن حرف‌ها را بزند.
از اینکه جونگ‌کوک دیشب به خانه‌شان آمد.
از اینکه بعدش با هم به پارک رفتند و آشتی کردند.
از نقشه‌ای که برای مقابله با ملکه کشیدند.
بعد رسید به شام.
اعلام ناگهانی جونگ‌کوک برای ازدواج.
دعوا با جی‌هوپ.
و اینکه آخرش همانجا ماند.
جیمین کنجکاو پرسید:
— بعدش چی شد؟
سوآ کمی خجالت کشید.
— خب…جونگ‌کوک… کنار من خوابید.
چشم‌های همه گرد شد.
تهیونگ گفت:
— چی؟!
سوآ سریع ادامه داد:
— بعد صبح…جی‌هوپ از توی کمد کشیدش بیرون.
بعد جین ناگهان خندید.
— داخل کمد؟!
جیمین هم زد زیر خنده.
— ولیعهد داخل کمد؟!
یونگی زیر لب گفت:
— باور کن دقیقاً انتظار همچین چیزی رو داشتم.
پدر سوآ آه کشید.
— اون پسر واقعاً نترسه.
همه به او نگاه کردند.
پدر ادامه داد:
— دیشب سر میز شام گفت می‌خواد با سوآ ازدواج کنه.
مادر سوآ هم گفت:
— حتی گفت سوآ رو بیشتر از تاج و تخت دوست داره.
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند.
جین آرام گفت:
— جونگ‌کوک وقتی چیزی رو بخواد… واقعاً می‌خواد.
نامجون پرسید:
— الان کجاست؟
سوآ گفت:
— باشگاه محله.
جیمین گفت:
— چرا؟
سوآ خیلی خونسرد گفت:
— کتک‌کاری.
یونگی آه کشید.
— با کی؟
سوآ گفت:
— با جی‌هوپ.
جین گفت:
— صبر کن…یعنی الان جونگ‌کوک داره با برادرت دعوا می‌کنه؟
— آره.
نامجون سریع گفت:
— بریم.
چند دقیقه بعد…
همه دوباره داخل وَن نشستند.
نامجون سریع راه افتاد.
جیمین گفت:
— فکر می‌کنین کی ببره؟
یونگی گفت:
— امیدوارم هرکی می‌بازه زنده بمونه.
چند دقیقه بعد…
وَن جلوی یک ساختمان کوچک ایستاد.
روی تابلو نوشته شده بود:
«باشگاه رزمی محله»
نامجون ترمز کرد.
همه پیاده شدند.
از داخل باشگاه صدای همهمه می‌آمد.
انگار نصف محله جمع شده بودند.
سوآ به در باشگاه خیره شد.
زیر لب گفت:
— اوه نه…
جین گفت:
— دیر رسیدیم؟
سوآ آرام گفت:
— فکر کنم…
همه با هم به سمت در باشگاه رفتند.
و وقتی در باشگاه را باز کردند…
همگی در جا خشکشان زد.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
48 لایک
29 بازنشر
دیدگاه ها (۵)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۵: بهترین صبح زندگی؟چند لحظه بعد از رفتن ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۴: ولیعهدی که می‌خواست زنده بماندچند ثانی...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۳: ولیعهد داخل کمد! سوآ با وحشت به جونگ ک...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دومچند ثانیه بعد از جمله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط