#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۴۴: ولیعهدی که می‌خواست زنده بماند
چند ثانیه سکوت مرگبار اتاق را گرفت.
جونگ‌کوک هنوز جلوی جی‌هوپ ایستاده بود.
و همان جمله‌ی بدبخت‌کننده هنوز در هوا معلق بود.
— خب…بله.
صورت جی‌هوپ آرام آرام سرخ شد.
خیلی آرام گفت:
— خیلی خب.
جونگ‌کوک گفت:
— ببین...
اما ناگهان جی‌هوپ فریاد زد:
— یعنی چیییییی؟!
و به سمتش حمله کرد.
جونگ‌کوک سریع عقب پرید.
— صبر کن! می‌تونم توضیح بدم!
جی‌هوپ بالش را برداشت و دوباره کوبید سمتش.
— توضیح؟! تو توی اتاق خواهر من خوابیدی!
جونگ‌کوک جا خالی داد و دور تخت رفت.
— ما فقط خوابیده بودیم!
جی‌هوپ فریاد زد:
— همین بدتره!
سوآ وسطشان ایستاد.
— اوپا بس کن!
جی‌هوپ گفت:
— کنار برو سوآ! این پسره حد و مرز نمی‌فهمه!
جونگ‌کوک گفت:
— من حد و مرز می‌فهمم! فقط… دیشب مسیر اتاقم رو گم کردم.
سوآ با ناباوری نگاهش کرد.
— جدی؟!
جی‌هوپ خشکش زد.
— مسیر اتاقت رو گم کردی؟!
جونگ‌کوک با اعتماد به نفس گفت:
— آره...خیلی تاریک بود.
پدر سوآ زیر لب گفت:
— پسر جان…اتاق خواهرش طبقه دیگه‌ست.
جونگ‌کوک مکث کرد.
— خب…من جهت‌یابیم خیلی خوب نیست.
مادر سوآ خنده‌اش گرفت و سریع سرفه کرد تا پنهانش کند.
جی‌هوپ با حرص گفت:
— خیلی خب پس الان جهت درستو نشونت میدم.
و آستین‌هایش را بالا زد.
جونگ‌کوک سریع گفت:
— وایسا! امروز مبارزه داریم!
جی‌هوپ مکث کرد.
— چی؟
جونگ‌کوک گفت:
— خودت گفتی مبارزه تو باشگاه محله اگه بردم اجازه دارم ادامه بدم.
سوآ زیر لب گفت:
— خدایا…
جی‌هوپ با خشم گفت:
— درست ولی قبلش...
یک قدم جلو آمد.
— یه تمرین کوچیک بد نیست.
جونگ‌کوک سریع عقب رفت.
— نه نه تمرین لازم نیست.
پدر سوآ گفت:
— جی‌هوپ قول دادی مبارزه رسمی باشه.
جی‌هوپ چند لحظه به جونگ‌کوک خیره شد.
بعد گفت:
— پس آماده شو.
جونگ‌کوک گفت:
— آماده‌ام.
جی‌هوپ گفت:
— چون بعد از این مبارزه…یا داماد این خانواده میشی یا دیگه هیچوقت نزدیک خونه ما نمیای.
سوآ با نگرانی به جونگ‌کوک نگاه کرد.
— مطمئنی؟
جونگ‌کوک لبخند زد.
— خیلی.
جی‌هوپ گفت:
— باشگاه محله نیم ساعت دیگه.
و از اتاق بیرون رفت.
چند ثانیه بعد…
مادر سوآ آه کشید.
— وای خدا.
پدر سوآ گفت:
— پسر…واقعاً مطمئنی می‌خوای با جی‌هوپ مبارزه کنی؟
جونگ‌کوک لبخند زد.
— بله.
پدر سوآ گفت:
— اون قهرمان تکواندو محله‌ست.
جونگ‌کوک مکث کرد.
— چی؟!
سوآ زیر لب گفت:
— یادم رفت اینو بگم…
جونگ‌کوک چند ثانیه خشکش زد.
بعد آرام گفت:
— خب…هنوز میشه از پنجره فرار کرد؟
سوآ خندید.
— دیر شده ولیعهد.
جونگ‌کوک آه کشید.
— عالیه…صبحم با کمد شروع شد…
— الانم احتمالاً با بیمارستان تموم میشه.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
48 لایک
29 بازنشر
دیدگاه ها (۱۰)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۳: ولیعهد داخل کمد! سوآ با وحشت به جونگ ک...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۲: صبحی که نباید می‌آمدصبح خیلی زود…خانه ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دومچند ثانیه بعد از جمله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط