#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۴۷: باشگاه رزمی و ولیعهد بدبخت
در باشگاه که باز شد…
موجی از صدا و هیجان بیرون زد.
نصف محله جمع شده بودند.
پیرمردهای محل جلو ایستاده بودند.
چند تا نوجوان موبایل به دست فیلم میگرفتند.
وسط سالن…
یک تشک بزرگ پهن بود.
و روی آن…
جیهوپ ایستاده بود.
آستینهایش بالا.
هدبند بسته.
کاملاً جدی.
روبهرویش…
جونگکوک.
گرمکن ساده پوشیده.
موهایش کمی به هم ریخته.
ولی نگاهش مصمم.
جیمین زیر لب گفت:
— اوه…
یونگی گفت:
— چرا اینقدر جمعیت زیاده؟!
یکی از بچههای محل گفت:
— گفتن ولیعهد قراره مبارزه کنه!
پیرمردی گفت:
— من برای همین از صبح اومدم جا گرفتم.
سوآ با وحشت گفت:
— وای خدا…
داخل رینگ…
جیهوپ گفت:
— هنوزم میتونی عقب بکشی.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— تو هم همینطور.
نامجون آه کشید.
— اینا الان جدیان.
جین گفت:
— حداقل قانون دارن؟
یک مربی محله وسط ایستاد.
— قوانین سادهست ضربه خطرناک ممنوع! زمین خوردی، سه شماره وقت داری بلند شی! بیاحترامی ممنوع!
جیهوپ با طعنه گفت:
— شنیدی؟
جونگکوک گفت:
— آره، برادر زن عزیز.
جمعیت خندید.
جیهوپ نفس عمیق کشید.
— شروع کنیم.
مربی دستش را پایین آورد.
— شروع!
چند ثانیه اول…
فقط دور هم چرخیدند.
جیهوپ حمله اول را زد.
یک ضربه سریع پا.
جونگکوک جا خالی داد.
جی هوپ دوباره جلو آمد.
این بار مشت.
جونگکوک عقب رفت، اما ضربه کمی به شانهاش خورد.
جیمین گفت:
— نه نه نه نه…
جیهوپ سرعتش بالا بود.
چند ضربه پیاپی.
جونگکوک عقب میرفت.
تا اینکه پایش به لبه تشک گیر کرد.
زمین خورد.
جمعیت نفسشان را حبس کردند.
مربی شروع کرد:
— یک!
سوآ جلو رفت.
— بلند شو…
— دو!
نامجون زیر لب گفت:
— جونگکوک…
— سه...
قبل از اینکه سه کامل شود…
جونگکوک با یک حرکت سریع بلند شد.
نفسش کمی تند شده بود.
لبخند کجی زد.
— خوب بود.
جیهوپ گفت:
— تازه گرم کردم.
این بار جونگکوک حمله کرد.
حرکتش سریعتر از چیزی بود که جمعیت انتظار داشت.
یک جاخالی.
یک چرخش.
و با یک حرکت پا…
جیهوپ تعادلش را از دست داد.
و روی یک زانو نشست.
جیمین تقریباً پرید.
— زدش!
سوآ قلبش تند میزد.
جیهوپ سریع بلند شد.
چشمهایش جدیتر شد.
— خوبه.
— پس واقعاً بلدی.
جونگکوک نفس عمیق کشید.
— فکر کردی فقط تو بلدی؟
چند دقیقه مبارزه ادامه پیدا کرد.
در نهایت…
هر دو خسته شدند.
هر دو نفسنفس میزدند.
یک لحظه…
هر دو همزمان حمله کردند.
حرکت پا.
برخورد.
و...
هر دو با هم زمین افتادند.
چند ثانیه سکوت.
مربی گیج نگاه کرد.
جمعیت ساکت شد.
مربی شروع کرد:
— یک!
هیچکدام تکان نخوردند.
— دو!
جونگکوک سعی کرد بلند شود.
جیهوپ هم همینطور.
— سه!
هر دو نیمخیز شدند.
— چهار!
هر دو دوباره افتادند.
جمعیت خندهشان گرفت.
— پنج!
در نهایت…
هر دو با زحمت نشستند.
نفسنفسزنان.
جیهوپ به جونگکوک نگاه کرد.
ناگهان خندید.
جونگکوک هم خندید.
جیهوپ گفت:
— بد نبود.
جونگکوک گفت:
— تو هم همینطور.
مربی گفت:
— مساوی!
جمعیت شروع به تشویق کرد.
سوآ نفس راحتی کشید.
جین گفت:
— خدا رو شکر زندهان.
نامجون لبخند زد.
جیهوپ آرام بلند شد.
دستش را به سمت جونگکوک دراز کرد.
جونگکوک به دستش نگاه کرد.
بعد دستش را گرفت.
جیهوپ او را بالا کشید.
اما جیهوپ آرام در گوشش گفت:
— این مساوی بود.
— هنوز داماد نشدی.
جونگکوک نفسنفسزنان گفت:
— یعنی… هنوز امید هست؟
جیهوپ نگاهش کرد.
چند ثانیه.
بعد گفت:
— بستگی داره.
جونگکوک گفت:
— به چی؟
جیهوپ نگاهش را از او گرفت.
و به سمت ورودی باشگاه رفت.
جایی که سوآ ایستاده بود.
و با چهرهای جدی گفت:
— حالا نوبت یه سوال از خود سوآئه.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
48 لایک
29 بازنشر
پارت ۱۴۷: باشگاه رزمی و ولیعهد بدبخت
در باشگاه که باز شد…
موجی از صدا و هیجان بیرون زد.
نصف محله جمع شده بودند.
پیرمردهای محل جلو ایستاده بودند.
چند تا نوجوان موبایل به دست فیلم میگرفتند.
وسط سالن…
یک تشک بزرگ پهن بود.
و روی آن…
جیهوپ ایستاده بود.
آستینهایش بالا.
هدبند بسته.
کاملاً جدی.
روبهرویش…
جونگکوک.
گرمکن ساده پوشیده.
موهایش کمی به هم ریخته.
ولی نگاهش مصمم.
جیمین زیر لب گفت:
— اوه…
یونگی گفت:
— چرا اینقدر جمعیت زیاده؟!
یکی از بچههای محل گفت:
— گفتن ولیعهد قراره مبارزه کنه!
پیرمردی گفت:
— من برای همین از صبح اومدم جا گرفتم.
سوآ با وحشت گفت:
— وای خدا…
داخل رینگ…
جیهوپ گفت:
— هنوزم میتونی عقب بکشی.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— تو هم همینطور.
نامجون آه کشید.
— اینا الان جدیان.
جین گفت:
— حداقل قانون دارن؟
یک مربی محله وسط ایستاد.
— قوانین سادهست ضربه خطرناک ممنوع! زمین خوردی، سه شماره وقت داری بلند شی! بیاحترامی ممنوع!
جیهوپ با طعنه گفت:
— شنیدی؟
جونگکوک گفت:
— آره، برادر زن عزیز.
جمعیت خندید.
جیهوپ نفس عمیق کشید.
— شروع کنیم.
مربی دستش را پایین آورد.
— شروع!
چند ثانیه اول…
فقط دور هم چرخیدند.
جیهوپ حمله اول را زد.
یک ضربه سریع پا.
جونگکوک جا خالی داد.
جی هوپ دوباره جلو آمد.
این بار مشت.
جونگکوک عقب رفت، اما ضربه کمی به شانهاش خورد.
جیمین گفت:
— نه نه نه نه…
جیهوپ سرعتش بالا بود.
چند ضربه پیاپی.
جونگکوک عقب میرفت.
تا اینکه پایش به لبه تشک گیر کرد.
زمین خورد.
جمعیت نفسشان را حبس کردند.
مربی شروع کرد:
— یک!
سوآ جلو رفت.
— بلند شو…
— دو!
نامجون زیر لب گفت:
— جونگکوک…
— سه...
قبل از اینکه سه کامل شود…
جونگکوک با یک حرکت سریع بلند شد.
نفسش کمی تند شده بود.
لبخند کجی زد.
— خوب بود.
جیهوپ گفت:
— تازه گرم کردم.
این بار جونگکوک حمله کرد.
حرکتش سریعتر از چیزی بود که جمعیت انتظار داشت.
یک جاخالی.
یک چرخش.
و با یک حرکت پا…
جیهوپ تعادلش را از دست داد.
و روی یک زانو نشست.
جیمین تقریباً پرید.
— زدش!
سوآ قلبش تند میزد.
جیهوپ سریع بلند شد.
چشمهایش جدیتر شد.
— خوبه.
— پس واقعاً بلدی.
جونگکوک نفس عمیق کشید.
— فکر کردی فقط تو بلدی؟
چند دقیقه مبارزه ادامه پیدا کرد.
در نهایت…
هر دو خسته شدند.
هر دو نفسنفس میزدند.
یک لحظه…
هر دو همزمان حمله کردند.
حرکت پا.
برخورد.
و...
هر دو با هم زمین افتادند.
چند ثانیه سکوت.
مربی گیج نگاه کرد.
جمعیت ساکت شد.
مربی شروع کرد:
— یک!
هیچکدام تکان نخوردند.
— دو!
جونگکوک سعی کرد بلند شود.
جیهوپ هم همینطور.
— سه!
هر دو نیمخیز شدند.
— چهار!
هر دو دوباره افتادند.
جمعیت خندهشان گرفت.
— پنج!
در نهایت…
هر دو با زحمت نشستند.
نفسنفسزنان.
جیهوپ به جونگکوک نگاه کرد.
ناگهان خندید.
جونگکوک هم خندید.
جیهوپ گفت:
— بد نبود.
جونگکوک گفت:
— تو هم همینطور.
مربی گفت:
— مساوی!
جمعیت شروع به تشویق کرد.
سوآ نفس راحتی کشید.
جین گفت:
— خدا رو شکر زندهان.
نامجون لبخند زد.
جیهوپ آرام بلند شد.
دستش را به سمت جونگکوک دراز کرد.
جونگکوک به دستش نگاه کرد.
بعد دستش را گرفت.
جیهوپ او را بالا کشید.
اما جیهوپ آرام در گوشش گفت:
— این مساوی بود.
— هنوز داماد نشدی.
جونگکوک نفسنفسزنان گفت:
— یعنی… هنوز امید هست؟
جیهوپ نگاهش کرد.
چند ثانیه.
بعد گفت:
— بستگی داره.
جونگکوک گفت:
— به چی؟
جیهوپ نگاهش را از او گرفت.
و به سمت ورودی باشگاه رفت.
جایی که سوآ ایستاده بود.
و با چهرهای جدی گفت:
— حالا نوبت یه سوال از خود سوآئه.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
48 لایک
29 بازنشر
- ۱.۱k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط