#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۵۶: نقشه‌ای که در یک شب کشیده شد
چند لحظه سکوت بین جمع برقرار شد.
بعد جین دستش را به کمر زد و گفت:
— خب حالا دقیقاً برنامه چیه؟
یونگی خونسرد گفت:
— اول بریم داخل. همسایه‌ها دارن فکر می‌کنن جلسه انقلاب گذاشتیم جلوی در.
چند نفر از اهالی خندیدند.
مامان سوآ سریع گفت:
— راست میگه، بیاین داخل.
همه کم‌کم وارد خانه شدند.
خانه کوچک سوآ ناگهان پر از آدم شد.
بعضی‌ها روی مبل نشستند، بعضی‌ها روی زمین.
بابای سوآ برای همه چای آورد.
جی‌هوپ کنار میز ایستاده بود و هنوز اخم داشت.
جونگ‌کوک به دیوار تکیه داده بود و نگاهش روی سوآ بود.
سوآ وسط اتاق ایستاده بود.
نامجون گفت:
— خب، از اول تعریف کن.
سوآ نفس عمیقی کشید.
— پادشاه گفت باید یک ماه تو قصر بمونم بدون کمک جونگ‌کوک.
جیمین سریع گفت:
— یعنی حتی حرف هم نمی‌تونین بزنین؟
جونگ‌کوک جواب داد:
— عملاً نه.
تهیونگ آه کشید.
— ملکه خیلی جدی دنبال اینه که شکستش بده.
جی‌هوپ دست به سینه گفت:
— معلومه چرا.
همه نگاهش کردند.
جی‌هوپ ادامه داد:
— چون اگه سوآ از این یک ماه جون سالم به در ببره…دیگه هیچ بهونه‌ای برای مخالفت با این ازدواج ندارن.
نامجون آرام سر تکان داد.
— دقیقاً.
یونگی گفت:
— یعنی این یک ماه…در واقع جنگه.
مامان سوآ با نگرانی گفت:
— ولی دخترم اونجا تنهاست.
سوآ آرام گفت:
— من تنها نیستم.
بعد به جمع نگاه کرد.
بابای سوآ گفت:
— ملکه چه کارهایی می‌تونه بکنه؟
نامجون گفت:
— مستقیم نمی‌تونه آسیبی بزنه ولی می‌تونه فشار بیاره.
جین گفت:
— درباری‌ها.
جیمین گفت:
— شایعه‌ها.
تهیونگ گفت:
— تحقیر.
یونگی آرام گفت:
— و تله.
سوآ چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
— پس باید یاد بگیرم چطور تنهایی تو اون محیط دووم بیارم.
جی‌هوپ جلو آمد.
— نه.
همه نگاهش کردند.
جی‌هوپ گفت:
— باید یاد بگیری چطور اونجا رو به هم بریزی.
سوآ خندید.
— من؟
جی‌هوپ شانه بالا انداخت.
— خواهر منی.
جونگ‌کوک لبخند زد.
نامجون کمی جلو آمد.
— ما هم بیکار نمی‌نشینیم.
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
— منظورت چیه؟
نامجون گفت:
— ملکه فکر می‌کنه سوآ تنها وارد قصر میشه ولی ما بیرون قصر هستیم.
جین گفت:
— اطلاعات.
یونگی گفت:
— ارتباطات.
جیمین گفت:
— و البته کمی خرابکاری.
تهیونگ با شیطنت گفت:
— خیلی کم.
چند نفر خندیدند.
بابای سوآ نفس عمیقی کشید.
بعد به دخترش نگاه کرد.
— مطمئنی می‌خوای این کار رو بکنی؟
سوآ چند لحظه به جونگ‌کوک نگاه کرد.
جونگ‌کوک هیچ چیزی نگفت.
فقط نگاهش آرام بود.
سوآ لبخند زد.
— آره.
مامانش آهی کشید.
— پس امشب وسایلت رو جمع کن.
جونگ‌کوک آرام گفت:
— و استراحت کن.
سوآ پرسید:
— چرا؟
جونگ‌کوک با نیم‌لبخند گفت:
— چون از فردا…
چند لحظه مکث کرد.
— تو داری وارد خطرناک‌ترین قصر این کشور میشی.
جی‌هوپ زیر لب گفت:
— و بدترین قسمت ماجرا؟
همه نگاهش کردند.
جی‌هوپ با خونسردی گفت:
— ملکه تازه شروع کرده.
[ادامه دارد...]
حمایت های شما قشنگای من باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۶)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۵: آخرین شب قبل از جنگوقتی ماشین جلوی خان...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۴: شرط سوآسالن هنوز ساکت بود.همه منتظر بو...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دومچند ثانیه بعد از جمله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط