پارت۸
پارت۸
که جونگکوک با گریه از خواب بیدار شد و محکم یوری رو بغل کرد..یوری خشکش زد..کم کم دستاش رفت سمته شونه جونگکوک و نوازشش کرد...بعد از چند مین جونگکوک ازش جدا شد و با صدای گرفته و سردش لب زد
جونگکوک: از اتاقم گمشو بیرون
یوری با تعجب از اتاق اومد بیرون و گیج شده بود
۷ ماه بعد___
ویو جیمین و ات
جیمین دیوونه بار عاشقه ات شده بود ولی نمیخاست قبول کنه و همیشه بدجور بهش سخت میگرفت و گیر میداد
جیمین: این دیگه چه لباسیه؟؟
جیمین: چرا قهوه انقدر بدمزس؟؟
جیمین: چرا غذا انقدر شوره؟؟؟
جیمین: چرا اونجا نشستی برو کار کن
و...... ات دیگه واقعا خسته شده بود از جاش بلند شد و بدونه اینکه در بزنه وارد اتاق کار جیمین شد.. خیلی عصبانی بود
ات: بسه دیگه خسته شودمممم... همش میگی اونکارو بکن اینکارو نکنن..من آدمم نه یه رباتت.. اصلا بیا منو بکش راحتم کن
جیمین جا خورد از رفتار ات..بلند شد و با همون نگاه سرد و خشنش به ات نگاه کرد و لب زد
جیمین: هرگز تو رو نمیکشم
ات: باشه که اینطور پس...
ات تو یه حرکت اسلحه جیمین رو برد و گذاشت روی سرش
ات: خودم خودمو میکشم
جیمین با یه پوزخند بهش نگاه کرد ولی ته دلش خیلی خیلی نگران بود..
جیمین: میخای خودتو بکشی؟ هه..به خواهرت فکر کردی؟.. فکر کردی بدونه تو چقدر زندگیش داغون میشه؟؟
کم کم ات اسلحه از دستش افتاد..
حق با جیمین بود..یوری بدونه اون داغون میشد...ات در حالی که سرش پایین بود گریه میکرد
ات: من فقط میخام یه زندگیه آروم داشته باشم..دیگع نمیتونم این همه درد رو تجربه کنم...مگه چیزه زیادی ازت خواستم؟ ( آروم و گریه)
جیمین برای اولین بار قلبش لرزید..احساسه عذاب وجدان شدیدی میکرد..رفت سمته ات و سرشو آورد بالا و اشکاشو پاک کرد
جیمین: چشمات خوشگلن با اشکات بهشون آسیب نزن و درضمن...از امروز به بعد لازم نیس این همه کار کنی فقط غذا رو اماده میکنی
ات هنگ کرده بود..جیمین الان باید یه سیلیه محکم به ات میزد اما انقدر باهاش مهربون بود..بعد چند مین از اتاقه جیمین اومد بیرون..ته دلش داشت ذوق مرگ میشد که.....
ببخشید دیر گذاشتم
که جونگکوک با گریه از خواب بیدار شد و محکم یوری رو بغل کرد..یوری خشکش زد..کم کم دستاش رفت سمته شونه جونگکوک و نوازشش کرد...بعد از چند مین جونگکوک ازش جدا شد و با صدای گرفته و سردش لب زد
جونگکوک: از اتاقم گمشو بیرون
یوری با تعجب از اتاق اومد بیرون و گیج شده بود
۷ ماه بعد___
ویو جیمین و ات
جیمین دیوونه بار عاشقه ات شده بود ولی نمیخاست قبول کنه و همیشه بدجور بهش سخت میگرفت و گیر میداد
جیمین: این دیگه چه لباسیه؟؟
جیمین: چرا قهوه انقدر بدمزس؟؟
جیمین: چرا غذا انقدر شوره؟؟؟
جیمین: چرا اونجا نشستی برو کار کن
و...... ات دیگه واقعا خسته شده بود از جاش بلند شد و بدونه اینکه در بزنه وارد اتاق کار جیمین شد.. خیلی عصبانی بود
ات: بسه دیگه خسته شودمممم... همش میگی اونکارو بکن اینکارو نکنن..من آدمم نه یه رباتت.. اصلا بیا منو بکش راحتم کن
جیمین جا خورد از رفتار ات..بلند شد و با همون نگاه سرد و خشنش به ات نگاه کرد و لب زد
جیمین: هرگز تو رو نمیکشم
ات: باشه که اینطور پس...
ات تو یه حرکت اسلحه جیمین رو برد و گذاشت روی سرش
ات: خودم خودمو میکشم
جیمین با یه پوزخند بهش نگاه کرد ولی ته دلش خیلی خیلی نگران بود..
جیمین: میخای خودتو بکشی؟ هه..به خواهرت فکر کردی؟.. فکر کردی بدونه تو چقدر زندگیش داغون میشه؟؟
کم کم ات اسلحه از دستش افتاد..
حق با جیمین بود..یوری بدونه اون داغون میشد...ات در حالی که سرش پایین بود گریه میکرد
ات: من فقط میخام یه زندگیه آروم داشته باشم..دیگع نمیتونم این همه درد رو تجربه کنم...مگه چیزه زیادی ازت خواستم؟ ( آروم و گریه)
جیمین برای اولین بار قلبش لرزید..احساسه عذاب وجدان شدیدی میکرد..رفت سمته ات و سرشو آورد بالا و اشکاشو پاک کرد
جیمین: چشمات خوشگلن با اشکات بهشون آسیب نزن و درضمن...از امروز به بعد لازم نیس این همه کار کنی فقط غذا رو اماده میکنی
ات هنگ کرده بود..جیمین الان باید یه سیلیه محکم به ات میزد اما انقدر باهاش مهربون بود..بعد چند مین از اتاقه جیمین اومد بیرون..ته دلش داشت ذوق مرگ میشد که.....
ببخشید دیر گذاشتم
- ۷۸۶
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط