پارت³

پارت³
که یهو جیمین اسلحشو گذاشت زمین و جونگکوک با تعجب به جیمین نگاه میکرد

جونگکوک: چرا نکشتیش؟

جیمین: به نظرت چرا باید بزارم انقدر راحت بمیرن؟

جونگکوک که منظور جیمین رو فهمید پوزخندی به لباش اومد و لب زد

جونگکوک: خیلی باهوشی

یوری: میخاین با ما چیکار کنین عوضیاا( داد)

جونگکوک به یوری نزدیک شد و براید استایل بغلش کرد و سمته اتاقش بردش( اصمات داخل کامنتا) ات عربده زد

ات: خواهرمو کجا بردی؟؟؟
ات: یوری
ات: یوری

جیمین نزدیکه ات اومد و لب زد

جیمین: اگه خفه نشی برات بد تموم میشه

ات: م..منظورت چیه ؟؟؟

جیمین یه پوزخند زد و شروع کرد به شکنجه کردن ات که ات یهو بیهوش شد

۱۰:۴۰ دقیقه صبح

ات به هوش اومد که با کمال تعجب دید که دست و پاهاش بسته نشدن و خواست فرار کنه که تعداد زیادی بادیگارد دید و یهو یاده یوری افتاد با همون حالش تک تک اتاقا رو گشت یوری رو ندید که جیمین اومد سمتش

جیمین: دنبال چی میگردی ؟( پوزخند)

ات: خواهرم کجاست عوضیی؟؟؟

جیمین: اومم خب اون دیگه ماله جونگکوکه

ات:: منظورت چیه ؟

جیمین: خیلی وقت بود که جونگکوک زیر*خواب نداشت و اونو با خودش برد

ات: چ..چییییییییییی...منظورت چیهههه؟؟؟.. الان حالش خوبه ؟؟؟؟ زندس؟؟؟؟؟؟؟

جیمین: اومم دیگه مهم نیس

ات یقه جیمین رو گرفت و با عصبانیت لب زد

ات: یعنی چی که مهم نیس هااا؟؟؟؟... اون که کاری با شما نداشته چرا انتقام پدرمو از اون بیچاره گرفتین هااا؟?؟؟؟؟ چراا؟؟؟...چرا از من انتقام نمیگیری؟؟

جیمین یه نگاه عمیق یه ات کرد و لب زد

جیمین: تو اصلاً شبیه پدرت نیستی

ات: منظورت چیه ؟

جیمین: اون یه آدمه بی مسئولیته و بی ارزشه که فقط به فکر خودشه... ولی تو حاضری صدبار بمیری اما خواهرت آسیب نبینه

ات: بحث رو عوض نکن همین الان باید بریم پیشه خواهرم

جیمین: اوممم اینجا من دستور میدم

ات: هوففف ببین ازت خواهش میکنم بیا بریم

جیمین: نمیشهه

ات و جیمین داشتن بحث میکردن که یهو.....


خماریییییییی 😝
دیدگاه ها (۲)

خوشگلا پروفایلم عوض شد 💕

پارت²که زنگ زدن به آقای پارکجونگکوک: اوو سلام آقای پارکآقای ...

خیلی خیلی ازتون معذرت میخوام که دیر گذاشتم💕_________________...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط