پارت ۷
پارت ۷
که وقتی وارد آشپزخونه شدن ات چشماش برق زد... خیلی خوشگل بود..
اجوما: خب با خدمتکارا آشنا شو اونا بهت میگن باید چیکار کنی
ات رفت با خدمتکار آشنا شد و بهش گفتن که باید چیکار کنه
چند مین بعد...
جیمین وارد آشپزخونه شد و ات رو صدا زد.. یکمی بعد ات اومد..موهاش به هم خورده بودن و جیمین برای چند لحظه نگاش کرد و به زور جلوی خندشو گرفت
ات: با من کاری داشتید؟
جیمین: از این به بعد خدمتکار شخصیه منی
ات با تعجب و خوشحالی لب زد
ات: م..من؟
جیمین: اوم اوهوم..برو لباستو عوض کن و موهاتو مرتب کن
ات: چ.چ.چشم
همهی خدمتکارا داشتن با حسرت و نفرت به ات نگاه میکردن
چند ماه بعد ____
ویو جونگکوک و یوری
جونگکوک: چند دفعه باید بهت بگم..اینکارو نکننن( عربده ترسناک)
یوری سرشو انداخت پایین و ساکت بود.. جونگکوک یقه شو گرفت و با عصبانیت تو چشماش نگاه کرد
جونگکوک: چرا هیچی نمیگی؟؟؟ هاااا؟ چراا نمیگی ازت حالمم بهم میخوره هااا؟؟؟ چرا انقدر ساکتییی؟؟؟؟
یوری نه گریه میکرد نه حرف میزد.. فقط به حرفای جونگکوک گوش میکرد.. جونگکوک از اینکارش بیشتر عصبانی میشد...
براید استایل بغلش کرد و به سمته اتاقش برد ( حوصله ندارم اصمات بنویسم خودتون یه چیزی تصور کنین 😂)
جونگکوک بعد از اینکه کارشو کرد...یوری رو بلند کرد و به سمته اتاقه شکنجه برد و حسابی شکجش کرد اما یوری بازم حرفی نمیزد و حتا گریه هم نمیکرد... جونگکوک مطمئن بود که داره میمیره اما به شکنجه دادنش ادامه داد
چند ساعت بعد....
یوری غرق در خون بود... جونگکوک مطمئن بود که مرده اما از عمارت زد بیرون و رفت بار...چند دقیقه گذشت که یه خدمتکار یوری رو دید و زنگ زد به دکتر شخصیه جونگکوک.. وقتی دکتر یوری رو دید اونم مطمئن شد که مرده اما وقتی نبضشو گرفت خون توی رگش یخ زد...اون زنده بود...دکتر سریع شروع کرد به پانسمان کردن زخمای یوری
چند ساعت بعد
جونگکوک خیلی مست بود و با همون مستی وارد عمارت شد و مستقیم رفت توی اتاقش و خوابید...یوری آروم آروم به اتاق جونگکوک نزدیک شد.. میترسید که جونگکوک دوباره بهش تجاوز کنه ولی رفت تو که دید خوابیده..خیالش راحت شد لباسای جونگکوک رو عوض کرد و کنارش نشست
یوری: هعی جونگکوک..تو باعث شدی انقدر درد بکشم..حتا باعث شدی تا پای مرگ برم ولی نمیدونم چرا..من باید انقدر عاشقت باشم:)
یوری خواست از اتاق بره بیرون که..........
که وقتی وارد آشپزخونه شدن ات چشماش برق زد... خیلی خوشگل بود..
اجوما: خب با خدمتکارا آشنا شو اونا بهت میگن باید چیکار کنی
ات رفت با خدمتکار آشنا شد و بهش گفتن که باید چیکار کنه
چند مین بعد...
جیمین وارد آشپزخونه شد و ات رو صدا زد.. یکمی بعد ات اومد..موهاش به هم خورده بودن و جیمین برای چند لحظه نگاش کرد و به زور جلوی خندشو گرفت
ات: با من کاری داشتید؟
جیمین: از این به بعد خدمتکار شخصیه منی
ات با تعجب و خوشحالی لب زد
ات: م..من؟
جیمین: اوم اوهوم..برو لباستو عوض کن و موهاتو مرتب کن
ات: چ.چ.چشم
همهی خدمتکارا داشتن با حسرت و نفرت به ات نگاه میکردن
چند ماه بعد ____
ویو جونگکوک و یوری
جونگکوک: چند دفعه باید بهت بگم..اینکارو نکننن( عربده ترسناک)
یوری سرشو انداخت پایین و ساکت بود.. جونگکوک یقه شو گرفت و با عصبانیت تو چشماش نگاه کرد
جونگکوک: چرا هیچی نمیگی؟؟؟ هاااا؟ چراا نمیگی ازت حالمم بهم میخوره هااا؟؟؟ چرا انقدر ساکتییی؟؟؟؟
یوری نه گریه میکرد نه حرف میزد.. فقط به حرفای جونگکوک گوش میکرد.. جونگکوک از اینکارش بیشتر عصبانی میشد...
براید استایل بغلش کرد و به سمته اتاقش برد ( حوصله ندارم اصمات بنویسم خودتون یه چیزی تصور کنین 😂)
جونگکوک بعد از اینکه کارشو کرد...یوری رو بلند کرد و به سمته اتاقه شکنجه برد و حسابی شکجش کرد اما یوری بازم حرفی نمیزد و حتا گریه هم نمیکرد... جونگکوک مطمئن بود که داره میمیره اما به شکنجه دادنش ادامه داد
چند ساعت بعد....
یوری غرق در خون بود... جونگکوک مطمئن بود که مرده اما از عمارت زد بیرون و رفت بار...چند دقیقه گذشت که یه خدمتکار یوری رو دید و زنگ زد به دکتر شخصیه جونگکوک.. وقتی دکتر یوری رو دید اونم مطمئن شد که مرده اما وقتی نبضشو گرفت خون توی رگش یخ زد...اون زنده بود...دکتر سریع شروع کرد به پانسمان کردن زخمای یوری
چند ساعت بعد
جونگکوک خیلی مست بود و با همون مستی وارد عمارت شد و مستقیم رفت توی اتاقش و خوابید...یوری آروم آروم به اتاق جونگکوک نزدیک شد.. میترسید که جونگکوک دوباره بهش تجاوز کنه ولی رفت تو که دید خوابیده..خیالش راحت شد لباسای جونگکوک رو عوض کرد و کنارش نشست
یوری: هعی جونگکوک..تو باعث شدی انقدر درد بکشم..حتا باعث شدی تا پای مرگ برم ولی نمیدونم چرا..من باید انقدر عاشقت باشم:)
یوری خواست از اتاق بره بیرون که..........
- ۱۶۶
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط