My Vampire Mate Season 2 part : ۸۰
◇ من تغذیه میکنم...و درمان میشمو هرگز متوقف نمیشم تا لیکا ها را بکشم..كل قبیله رو سر میبرم
' اون قبیله ی منم هست '
دوباره به در کوبیده شد و چوب ها خرد شدند
غریزه زمزمه میکرد
' ازشون محافظت کن '
+ واقعا متاسفم که مجبورم اینکارو بکنم
سایه ای از لبخند روی صورتش ظاهر شد و بعد از درد از بین رفت
◇ اِمای باورنکردنی...قاتل پادشاهان {هر کسی کنار اسمش یه لقب داره مثلا کادرین لقبش سنگدله ولی اِما هیچ لقبی نداشت و قبلا برای خودش لقب بزدلو انتخاب کرده بود ، اینجا پدرش بهش لقبی که مناسبشه رو داده}
اِما شمشیرش را بالا برد و هدف گرفت، اشک از چشمانش جاری بود به همان سرعتی که خون از پای زخمی اش میچکید.
◇ صبر کن ! اِما اول سر... لطفا
+ اوه خوب شد گفتی!
نیشخند کمرو و اشکباری به او زد
+ خداحافظ...پدر
◇ بهت افتخار میکنم
چشمانش را بست و اِما شمشیر را فرود آورد
به اندازه ای محکم زد ولی شمشیر منفجر شد پس مجبور شدسه شمشیر دیگر و سه بار دیگر به گردنش ضربه بزند تا آن را قطع کند
سپس کمرش برای یک ابدیت طول کشید و وقتی به پاهایش رسید از خون پوشیده شده بود
درست وقتی آخرین ضربه را زد در باز شد
اِما به آیوو هیسی کشید
از خاطرات جیمین او را به یاد داشت
شمشیرش را دوباره بالا برد
هی تا وقتی که صورتش را دید
چرا اینطور به اِما نگاه میکرد و چشمان سرخش به او چسبیده بود؟
انگار که بخاطر کشتن دمیستریو او را تحسین میکرد
این ترسناک بود با لحنی لرزان پرسید
¤ تو واقعا اِمای ؟
وقتی خون آشامهای دیگری پشت سر آیوو از در داخل شدند متوجه شد که برای روز به اندازه ی کافی کشت و کشتار خواهد داشت
حلقه ی جیمین را از انگشت دمیستریو در آورد ، سپس شانه اش را عقب کشید
میست همیشه میگفت
' لازم نیست یه سپاه رومی رو اخته کنی، همینکه بقیه باور کنن اینکارو کردی کافیه '
بینش همه چیز بود
با صدایی که از شدت قدرت میلرزید گفت :
+ من اِما هستم
مالک این قتل شو!
مالکش شو!
+ قاتل پادشاهان
¤ میدونستم که اینجوری باید باشی
بسمت اِما رفت
¤ میدونستم
شمشیر را بلند کرد که انگار شمشیر ارتور پادشاه افسانه ای انگلیس است
+ نزدیک نشو آیوو
¤ من دنبالت میگشتم اِما از وقتی شایعاتی در مورد وجود تو شنیدم برای سالها دنبالت گشتم دلم میخواد ملکه ی من باشی
+ آره، اینو کاملا فهمیدم
با آستینش خون را از صورتش پاک کرد
دو راه وجود داشت خودش را به دست آنها بسپرد یا از پنجره به بیرون بپرد
+ ولی از قبل جای دیگه ای این موقعیت {ملکه بودن} رو پذیرفتم
شاید میتوانست تلپورت کند....در طول جنگ با دمیستریو نتوانسته بود...ولی لعنت ، یکبار اینکار را کرده
بطور فرضی حتی قبل از اینکه پایش به زمین بخورد میتوانست ناپدید شود
ولی بخاطر جنگ با دمیستریو خیلی ضعیف بود
نمیتوانست پیش جیمین برود
خون همچنان از زخمش جاری بود
' تو آخرین بار فقط چند قدم جلوتر رفتی... نه نصف دنیا رو... '
نمیدانست میتواند یا نه
ولی از همه چیزش مایه میگذاشت....ولی وقتى انها بسمتش آمدند هیس ضعیفی کرد و پرید
پرواز! بله
طى الارض! نه
روی باسنش روی بوته ای بیرون قلعه فرود آمد
زیر خورشید بود
بلند شد و برای قرار گرفتن زیر یک پوشش دوید
چشمانش را از درد بست و رودخانه ی لوئیزیانا را تصور کرد...همچنان فکر کرد
رودخانه... سردی... خیسی.....
پوستش آتش گرفت
ᚐ ᚐᚐ 🥀 ᚐᚐ ᚐ
حتی در حالی که یکی از پرده های گوشش بخاطر صدای جيغ اِما پاره شده بود بدنبال صدا میرفت
سپس با آخرین طنین صدایش در قلعه از بین رفته بود
حس میکرد قلبش با این سکوت از حرکت ایستاده ولی همچنان با سرعت در مسیر و پله های پیچ در پیچ میرفت
جیمین بیاد آورد که اتاق دمیستریو در بالای این قلعه است و به همان سمت رفت
حالا فقط صدای نفسهای خشن خودش را میشنید
سعی کرد بویش را حس کند ولی بوی خون زیاد بقیه رایحه ها را در خود گم میکرد.
در طبقه ی آخر سرعتش را کم کرد و در سایه ها حرکت کرد
کشتار نزدیک بود
تقریبا به در رسیده بود
او را نجات میداد و از این مکان میبرد
بسختی توانست چیزی که میدید را درک کند
دمیستریو تکه تکه شده روی زمین دراز کشیده بود.
آیوو را دید که خودش را بسمت پنجره ی نابود شده پرت کرد انگار گنجی از پنجره به زیر خورشید پرت شده
¤ نه
آیوو غرید
¤ زیر نور خورشید نه!
از زیر نور کنار رفت
طی الارض کرد!
در حالی که پوست و چشمان کور شده از نور را میمالید ، به وضوح خیالش راحت شد.
آیوو بسمت دو مرد قوی جثه اش برگشت
¤ اون زندست الان ویدئو رو بیار میخوام همه چیز در موردش بفهمم
جیمین مات و مبهوت مانده بود
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
و اینکه کمکم دارم به پایان رمان نزدیک میشیم
اگر پارت هدیه میخواین تا اخر شب لایک هاتون به 30 تا برسونید من زود واستون میزارم
' اون قبیله ی منم هست '
دوباره به در کوبیده شد و چوب ها خرد شدند
غریزه زمزمه میکرد
' ازشون محافظت کن '
+ واقعا متاسفم که مجبورم اینکارو بکنم
سایه ای از لبخند روی صورتش ظاهر شد و بعد از درد از بین رفت
◇ اِمای باورنکردنی...قاتل پادشاهان {هر کسی کنار اسمش یه لقب داره مثلا کادرین لقبش سنگدله ولی اِما هیچ لقبی نداشت و قبلا برای خودش لقب بزدلو انتخاب کرده بود ، اینجا پدرش بهش لقبی که مناسبشه رو داده}
اِما شمشیرش را بالا برد و هدف گرفت، اشک از چشمانش جاری بود به همان سرعتی که خون از پای زخمی اش میچکید.
◇ صبر کن ! اِما اول سر... لطفا
+ اوه خوب شد گفتی!
نیشخند کمرو و اشکباری به او زد
+ خداحافظ...پدر
◇ بهت افتخار میکنم
چشمانش را بست و اِما شمشیر را فرود آورد
به اندازه ای محکم زد ولی شمشیر منفجر شد پس مجبور شدسه شمشیر دیگر و سه بار دیگر به گردنش ضربه بزند تا آن را قطع کند
سپس کمرش برای یک ابدیت طول کشید و وقتی به پاهایش رسید از خون پوشیده شده بود
درست وقتی آخرین ضربه را زد در باز شد
اِما به آیوو هیسی کشید
از خاطرات جیمین او را به یاد داشت
شمشیرش را دوباره بالا برد
هی تا وقتی که صورتش را دید
چرا اینطور به اِما نگاه میکرد و چشمان سرخش به او چسبیده بود؟
انگار که بخاطر کشتن دمیستریو او را تحسین میکرد
این ترسناک بود با لحنی لرزان پرسید
¤ تو واقعا اِمای ؟
وقتی خون آشامهای دیگری پشت سر آیوو از در داخل شدند متوجه شد که برای روز به اندازه ی کافی کشت و کشتار خواهد داشت
حلقه ی جیمین را از انگشت دمیستریو در آورد ، سپس شانه اش را عقب کشید
میست همیشه میگفت
' لازم نیست یه سپاه رومی رو اخته کنی، همینکه بقیه باور کنن اینکارو کردی کافیه '
بینش همه چیز بود
با صدایی که از شدت قدرت میلرزید گفت :
+ من اِما هستم
مالک این قتل شو!
مالکش شو!
+ قاتل پادشاهان
¤ میدونستم که اینجوری باید باشی
بسمت اِما رفت
¤ میدونستم
شمشیر را بلند کرد که انگار شمشیر ارتور پادشاه افسانه ای انگلیس است
+ نزدیک نشو آیوو
¤ من دنبالت میگشتم اِما از وقتی شایعاتی در مورد وجود تو شنیدم برای سالها دنبالت گشتم دلم میخواد ملکه ی من باشی
+ آره، اینو کاملا فهمیدم
با آستینش خون را از صورتش پاک کرد
دو راه وجود داشت خودش را به دست آنها بسپرد یا از پنجره به بیرون بپرد
+ ولی از قبل جای دیگه ای این موقعیت {ملکه بودن} رو پذیرفتم
شاید میتوانست تلپورت کند....در طول جنگ با دمیستریو نتوانسته بود...ولی لعنت ، یکبار اینکار را کرده
بطور فرضی حتی قبل از اینکه پایش به زمین بخورد میتوانست ناپدید شود
ولی بخاطر جنگ با دمیستریو خیلی ضعیف بود
نمیتوانست پیش جیمین برود
خون همچنان از زخمش جاری بود
' تو آخرین بار فقط چند قدم جلوتر رفتی... نه نصف دنیا رو... '
نمیدانست میتواند یا نه
ولی از همه چیزش مایه میگذاشت....ولی وقتى انها بسمتش آمدند هیس ضعیفی کرد و پرید
پرواز! بله
طى الارض! نه
روی باسنش روی بوته ای بیرون قلعه فرود آمد
زیر خورشید بود
بلند شد و برای قرار گرفتن زیر یک پوشش دوید
چشمانش را از درد بست و رودخانه ی لوئیزیانا را تصور کرد...همچنان فکر کرد
رودخانه... سردی... خیسی.....
پوستش آتش گرفت
ᚐ ᚐᚐ 🥀 ᚐᚐ ᚐ
حتی در حالی که یکی از پرده های گوشش بخاطر صدای جيغ اِما پاره شده بود بدنبال صدا میرفت
سپس با آخرین طنین صدایش در قلعه از بین رفته بود
حس میکرد قلبش با این سکوت از حرکت ایستاده ولی همچنان با سرعت در مسیر و پله های پیچ در پیچ میرفت
جیمین بیاد آورد که اتاق دمیستریو در بالای این قلعه است و به همان سمت رفت
حالا فقط صدای نفسهای خشن خودش را میشنید
سعی کرد بویش را حس کند ولی بوی خون زیاد بقیه رایحه ها را در خود گم میکرد.
در طبقه ی آخر سرعتش را کم کرد و در سایه ها حرکت کرد
کشتار نزدیک بود
تقریبا به در رسیده بود
او را نجات میداد و از این مکان میبرد
بسختی توانست چیزی که میدید را درک کند
دمیستریو تکه تکه شده روی زمین دراز کشیده بود.
آیوو را دید که خودش را بسمت پنجره ی نابود شده پرت کرد انگار گنجی از پنجره به زیر خورشید پرت شده
¤ نه
آیوو غرید
¤ زیر نور خورشید نه!
از زیر نور کنار رفت
طی الارض کرد!
در حالی که پوست و چشمان کور شده از نور را میمالید ، به وضوح خیالش راحت شد.
آیوو بسمت دو مرد قوی جثه اش برگشت
¤ اون زندست الان ویدئو رو بیار میخوام همه چیز در موردش بفهمم
جیمین مات و مبهوت مانده بود
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
و اینکه کمکم دارم به پایان رمان نزدیک میشیم
اگر پارت هدیه میخواین تا اخر شب لایک هاتون به 30 تا برسونید من زود واستون میزارم
- ۴۸۰
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط