BEYOND THE SPOTLIGHT
PART:10
تهیونگ تازه از جلسه برگشته بود. کت چرمی قرمز هنوز روی مبل افتاده بود و موهاش نصفهنصفه ریخته بود روی پیشونیش.
جیمین با یک جعبه پیتزا وارد شد، حتی زحمت نکشید در بزنه.«تو چرا کلید داری؟»
جیمین جعبه رو پرت کرد روی میز: «چون تو آدم قابل اعتمادی نیستی، ممکنه تو خونه بمیری هیچکس نفهمه.»
تهیونگ پوزخند زد و روی کاناپه ولو شد.«امروز سرم شلوغ بود. جلسه داشتم.»
جیمین ابرو بالا انداخت.«آره، شنیدم. قرارداد بزرگ. مدل شدی، نه؟»
لحنش همزمان شوخ بود و بدجنس.
تهیونگ بالشت رو سمتش پرت کرد. «خفه شو. همکاریه، مدل شدن نیست.»
جیمین نشست، پیتزا را باز کرد و با قیچی آشپزخانه شروع کرد بریدن.«همکاری؟ با کی؟»
نیشش باز شد.«همون خانمه؟ کالیستا کین؟»
تهیونگ لحظهای مکث کرد.
این مکث از چشم جیمین دور نماند.«اوه… اوه… اوه… ببین کی یخش زد.»
با خنده زد روی پای تهیونگ. «هیچوقت ندیدم سر معرفی یه طراح اینجوری سکوت کنی. چی شد؟»
تهیونگ پیتزا برداشت، ولی حرف نزد.
جیمین اخم مصنوعی کرد:«تهیونگ. حرف بزن دیگه. من برادرتم.»
تهیونگ بالاخره گفت: «یهجوریه… نمیدونم چطور توضیح بدم.»
«جذابه؟»
«خب… هست.»
«خفنه؟»
«آره.»
«تو رو نگاه کرد؟»
تهیونگ مجبور شد بخنده. «جیمین، این چیه که میپرسی؟»
جیمین لقمه توی هوا نگه داشت.«پس ببین… وقتی یه زن شیک، آروم، و آنقدر کنترلشده که حتی نفس کشیدنش هم حسابشدهس… سه ثانیه بهت نگاه میکنه؟ باید توش یه چیزی باشه.»
تهیونگ آرام گفت: «حس کردم میفهمه چی میخوام.»
جیمین لقمه را گذاشت و مستقیم نگاهش کرد.«این دیگه حرف کاری نیست تو معمولاً نمیذاری هیچکس اینقدر نزدیک بشه بهت.»
تهیونگ دستش را روی پیشانی کشید. «نه… موضوع اون نبود. فقط… وقتی درباره برندش حرف میزد… یه تمرکز خاصی داشت. یه جور حضور. حرفاش واقعی بود.»
«و تو از زنهایی که واقعی حرف میزنن خوشت میاد.»
«جیمین…»
«باشه باشه نمیپرسم البته فعلا»
چند لحظه بعد، جیمین موبایل تهیونگ را برداشت و تکان داد. «خب… ایشون پیام نداده؟»
«چرا باید بده؟»
«چون امروز روح و روانتو بردی بهش دادی، همینطور که نگاهت کرد.»
تهیونگ بالش دوم را پرت کرد: «خفه شو!»
جیمین خندید و با تکیه به مبل گفت: «باشه، ولی این همکاری… بوی دردسر میده. از اون خوباش.»
تهیونگ بلاخره لبخند آرامی زد.
«امیدوارم همینطور باشه.»
جیمین گفت:
«نه، تو امیدوار نیستی… تو منتظری»
تهیونگ تازه از جلسه برگشته بود. کت چرمی قرمز هنوز روی مبل افتاده بود و موهاش نصفهنصفه ریخته بود روی پیشونیش.
جیمین با یک جعبه پیتزا وارد شد، حتی زحمت نکشید در بزنه.«تو چرا کلید داری؟»
جیمین جعبه رو پرت کرد روی میز: «چون تو آدم قابل اعتمادی نیستی، ممکنه تو خونه بمیری هیچکس نفهمه.»
تهیونگ پوزخند زد و روی کاناپه ولو شد.«امروز سرم شلوغ بود. جلسه داشتم.»
جیمین ابرو بالا انداخت.«آره، شنیدم. قرارداد بزرگ. مدل شدی، نه؟»
لحنش همزمان شوخ بود و بدجنس.
تهیونگ بالشت رو سمتش پرت کرد. «خفه شو. همکاریه، مدل شدن نیست.»
جیمین نشست، پیتزا را باز کرد و با قیچی آشپزخانه شروع کرد بریدن.«همکاری؟ با کی؟»
نیشش باز شد.«همون خانمه؟ کالیستا کین؟»
تهیونگ لحظهای مکث کرد.
این مکث از چشم جیمین دور نماند.«اوه… اوه… اوه… ببین کی یخش زد.»
با خنده زد روی پای تهیونگ. «هیچوقت ندیدم سر معرفی یه طراح اینجوری سکوت کنی. چی شد؟»
تهیونگ پیتزا برداشت، ولی حرف نزد.
جیمین اخم مصنوعی کرد:«تهیونگ. حرف بزن دیگه. من برادرتم.»
تهیونگ بالاخره گفت: «یهجوریه… نمیدونم چطور توضیح بدم.»
«جذابه؟»
«خب… هست.»
«خفنه؟»
«آره.»
«تو رو نگاه کرد؟»
تهیونگ مجبور شد بخنده. «جیمین، این چیه که میپرسی؟»
جیمین لقمه توی هوا نگه داشت.«پس ببین… وقتی یه زن شیک، آروم، و آنقدر کنترلشده که حتی نفس کشیدنش هم حسابشدهس… سه ثانیه بهت نگاه میکنه؟ باید توش یه چیزی باشه.»
تهیونگ آرام گفت: «حس کردم میفهمه چی میخوام.»
جیمین لقمه را گذاشت و مستقیم نگاهش کرد.«این دیگه حرف کاری نیست تو معمولاً نمیذاری هیچکس اینقدر نزدیک بشه بهت.»
تهیونگ دستش را روی پیشانی کشید. «نه… موضوع اون نبود. فقط… وقتی درباره برندش حرف میزد… یه تمرکز خاصی داشت. یه جور حضور. حرفاش واقعی بود.»
«و تو از زنهایی که واقعی حرف میزنن خوشت میاد.»
«جیمین…»
«باشه باشه نمیپرسم البته فعلا»
چند لحظه بعد، جیمین موبایل تهیونگ را برداشت و تکان داد. «خب… ایشون پیام نداده؟»
«چرا باید بده؟»
«چون امروز روح و روانتو بردی بهش دادی، همینطور که نگاهت کرد.»
تهیونگ بالش دوم را پرت کرد: «خفه شو!»
جیمین خندید و با تکیه به مبل گفت: «باشه، ولی این همکاری… بوی دردسر میده. از اون خوباش.»
تهیونگ بلاخره لبخند آرامی زد.
«امیدوارم همینطور باشه.»
جیمین گفت:
«نه، تو امیدوار نیستی… تو منتظری»
- ۷.۹k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط