رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۲۳ }🌷
× با نفس نفس زدن دستمو روی زانو هام گذاشتم ...
× نگاهم به هتل رفت...
چیزی تا هتل نمونده بود...
آروم آروم شروع کردم به راه رفتن ... ولی با شنیدن صدای زوزه گرگ با سرعت دویدم و چند قدم به هتل رو با سریع ترین حالت ممکن تی کردم ...
وارد لابی هتل شدم و نگاهم به نگهبانی رفت که روی صندلی نشسته بود و پاشو روی هم انداخته بود و خرو پوف میکرد....
بی توجه بهش به سمت آسانسور رفتم ..دکمه آسانسور رو زدم که متوجه برگه ای که کنار آسانسور بود شدم ...
به سمت برگه رفتم که فلش بزرگی روی برگه بود و پایین فلش متنی بود ...
متن برگه:
🛑🛑🛑🛑🚧
شرمنده ... مسافران عزیز ....
آسانسور خراب هستش ... و تا اطلاع ثانوی از پله ها رفتوآمد کنید ...
پایان متن برگه:
× اوففف... اینم شانس خوب منه....
با کلافگی به سمت پله ها رفتم ...
یعنی من باید ۱۲ طبقه رو بالا برممم..
شروع کردم یکی یکی از پله ها بالا رفتن ...
راه رویی که ازش عبور میکردم تاریک بود .. و هیچ چراغی روشن نبود ..
برای اینکه ترسم کمتر بشه ...
فلش گوشیم رو روشن کردم و جلوی پام گرفتم تا از این پله ها به پایین پرت نشم ...
ویو ۶ دقیقه بعد:
× با خستگی آخرین پله رو هم تی کردم که به راه رویی بزرگی از اتاق های مختلف برخوردم...
به سمت اتاق خودمون رفتم با کلیدی که توی کیفم بود درو باز کردم ...
با یاد آوردی اینکه پدرم قراره منو چقدر سر اینکه دیر اومدم تنبیه کنه تنم لرزید ...
وارد اتاق شدم که با داد پدرم مواجه شدم ...
× ترسیدم چون میدونستم این داد ها بخاطر منه ولی با دیدن گوشی داخل دستش و صدای مردی که پشت گوشی پخش میشد سرجام ایستادم....
پدر ات: بخدا میکشمت.....( داد)
........
پدر ات: گوشی رو بده به اون رییست...( داد)
.........
........
پدر ات: قربان من به اون بادیگارد احمق تون گفتم همه چیز رو درست میکنم ...
.......
پدر ات: باشه باشه ...
.......
پدر ات: بهم فرصت بدید همه چیز رو درست میکنم ... فقدر یک فرصت ...
......
پدر ات : ممنونم ...
× هنوزم به حرفای پدرم گوش میدادم که متوجه کشیده شدن کولم شدم ...
برگشتم که با مادرم مواجه شدم ...
مامان ات: ات نکنه میخوای بکشتت...
× به هر حال اونکه منو میزنه که دیر کر....
مامان ات: خودش الان تازه اومده....بهش گفتم رفتی وسیله بخری برای اینجا...
سریع باش لباساتو عوض کن ... مطمئنم اگه اینجوری ببینتت میکشه تورو ...
× ممنونم مامان...
× به سمت کمد لباس ها رفتم و لباس راحتی برداشتم و سریع با لباس های تنم عوض کردم ...
× خودمو روی تخت انداختم که صدای داد بابام بلند شد ...
پدرات : کجاست اون گور به گور شده ...
مادر ات: دا...داخل اتاق ...
پدر ات: گمشو اون طرف...
× با حرفی که پدرم زد ... مطمئن شدم میخواد مطمئن بشه من داخل اتاق هستم ...
پس سری پتو روی سرم کشیدم و چشامو بستم ...
× با صدای باز شدن در به خودم اومدم ... ولی همچنان سرم زیر پتو بود ...
جایی برای نفس کشیدن نداشتم ... نفس هامو تند تند رها میکردم که در با بدترین حالت ممکن بسته شد ...
× از زیر پتو بیرون اومدم و نفسی تازه وارد شش هام کردم ...
× از روی تخت بلند شدم و به سمت میزی که اون سمت اتاق بود رفتم ... گوشیم رو برداشتم که صدای پدرم بلند شد... اما این دفعه داد نمیزد ... عربده نمیکشید... آروم ولی جدی داشت حرف میزد ...
بابای ات: اونا دنبالمن..... باید پولشون رو برگردونم ...
پولی هم برامون نمونده تا اینجا باشیم ..
وسایلت رو جمع کن فردا میریم یک خونه اجاره ای ...
× با حرف پدرم ناراحت شدم... یعنی کیا دنبالشن... کیا ازش پول میخواند... مگه چیکار کرده که باید در عضاش پول بده ...
همینجوری با خودم حرف میزدم و به سمت تخت میرفتم...
فردا دانشگاه داشتم پس بهتر بود بخوابم ..
سرمو روی بالشت گذاشتم و سیاهی
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
خدایش من چقدر خوبم هرروز با پارت های طولانی میام پیشتون ... 😂😁
شرط ها:
۲۵۰ لایک ...
۸۰ بازنشر
۱۲ فالو
× با نفس نفس زدن دستمو روی زانو هام گذاشتم ...
× نگاهم به هتل رفت...
چیزی تا هتل نمونده بود...
آروم آروم شروع کردم به راه رفتن ... ولی با شنیدن صدای زوزه گرگ با سرعت دویدم و چند قدم به هتل رو با سریع ترین حالت ممکن تی کردم ...
وارد لابی هتل شدم و نگاهم به نگهبانی رفت که روی صندلی نشسته بود و پاشو روی هم انداخته بود و خرو پوف میکرد....
بی توجه بهش به سمت آسانسور رفتم ..دکمه آسانسور رو زدم که متوجه برگه ای که کنار آسانسور بود شدم ...
به سمت برگه رفتم که فلش بزرگی روی برگه بود و پایین فلش متنی بود ...
متن برگه:
🛑🛑🛑🛑🚧
شرمنده ... مسافران عزیز ....
آسانسور خراب هستش ... و تا اطلاع ثانوی از پله ها رفتوآمد کنید ...
پایان متن برگه:
× اوففف... اینم شانس خوب منه....
با کلافگی به سمت پله ها رفتم ...
یعنی من باید ۱۲ طبقه رو بالا برممم..
شروع کردم یکی یکی از پله ها بالا رفتن ...
راه رویی که ازش عبور میکردم تاریک بود .. و هیچ چراغی روشن نبود ..
برای اینکه ترسم کمتر بشه ...
فلش گوشیم رو روشن کردم و جلوی پام گرفتم تا از این پله ها به پایین پرت نشم ...
ویو ۶ دقیقه بعد:
× با خستگی آخرین پله رو هم تی کردم که به راه رویی بزرگی از اتاق های مختلف برخوردم...
به سمت اتاق خودمون رفتم با کلیدی که توی کیفم بود درو باز کردم ...
با یاد آوردی اینکه پدرم قراره منو چقدر سر اینکه دیر اومدم تنبیه کنه تنم لرزید ...
وارد اتاق شدم که با داد پدرم مواجه شدم ...
× ترسیدم چون میدونستم این داد ها بخاطر منه ولی با دیدن گوشی داخل دستش و صدای مردی که پشت گوشی پخش میشد سرجام ایستادم....
پدر ات: بخدا میکشمت.....( داد)
........
پدر ات: گوشی رو بده به اون رییست...( داد)
.........
........
پدر ات: قربان من به اون بادیگارد احمق تون گفتم همه چیز رو درست میکنم ...
.......
پدر ات: باشه باشه ...
.......
پدر ات: بهم فرصت بدید همه چیز رو درست میکنم ... فقدر یک فرصت ...
......
پدر ات : ممنونم ...
× هنوزم به حرفای پدرم گوش میدادم که متوجه کشیده شدن کولم شدم ...
برگشتم که با مادرم مواجه شدم ...
مامان ات: ات نکنه میخوای بکشتت...
× به هر حال اونکه منو میزنه که دیر کر....
مامان ات: خودش الان تازه اومده....بهش گفتم رفتی وسیله بخری برای اینجا...
سریع باش لباساتو عوض کن ... مطمئنم اگه اینجوری ببینتت میکشه تورو ...
× ممنونم مامان...
× به سمت کمد لباس ها رفتم و لباس راحتی برداشتم و سریع با لباس های تنم عوض کردم ...
× خودمو روی تخت انداختم که صدای داد بابام بلند شد ...
پدرات : کجاست اون گور به گور شده ...
مادر ات: دا...داخل اتاق ...
پدر ات: گمشو اون طرف...
× با حرفی که پدرم زد ... مطمئن شدم میخواد مطمئن بشه من داخل اتاق هستم ...
پس سری پتو روی سرم کشیدم و چشامو بستم ...
× با صدای باز شدن در به خودم اومدم ... ولی همچنان سرم زیر پتو بود ...
جایی برای نفس کشیدن نداشتم ... نفس هامو تند تند رها میکردم که در با بدترین حالت ممکن بسته شد ...
× از زیر پتو بیرون اومدم و نفسی تازه وارد شش هام کردم ...
× از روی تخت بلند شدم و به سمت میزی که اون سمت اتاق بود رفتم ... گوشیم رو برداشتم که صدای پدرم بلند شد... اما این دفعه داد نمیزد ... عربده نمیکشید... آروم ولی جدی داشت حرف میزد ...
بابای ات: اونا دنبالمن..... باید پولشون رو برگردونم ...
پولی هم برامون نمونده تا اینجا باشیم ..
وسایلت رو جمع کن فردا میریم یک خونه اجاره ای ...
× با حرف پدرم ناراحت شدم... یعنی کیا دنبالشن... کیا ازش پول میخواند... مگه چیکار کرده که باید در عضاش پول بده ...
همینجوری با خودم حرف میزدم و به سمت تخت میرفتم...
فردا دانشگاه داشتم پس بهتر بود بخوابم ..
سرمو روی بالشت گذاشتم و سیاهی
🌷ادامه دارد....✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
خدایش من چقدر خوبم هرروز با پارت های طولانی میام پیشتون ... 😂😁
شرط ها:
۲۵۰ لایک ...
۸۰ بازنشر
۱۲ فالو
- ۸۴۷
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط