رمان زیبا تر از الماس

رمان زیبا تر از الماس

پارت ۱۰۹

رضا: حالا فهمیدی

ارسلان: سری پر تاسف تکون دادم که دیانا بلند زد زیره خنده

عسل زن رضا:دیانا

دیانا: جونم

عسل: از کجا با ارسلان آشنا شدی

دیانا:والا ما

ارسلان: ما دوسال پیش قبل از مهمونی مهراب باهم آشنا شدیم اونم من عاشق شدم اما دیانا اعتراف کرد

همه:واقعا

ارسلان: آره مگه چیه

دیانا: خجالت کشیدم
دیدگاه ها (۷)

رمان زیبا تر از الماس پارت ۱۱۰عسل :واه واه چه دختری ارسلان: ...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۱۱۱دیانا: پس چرا اون یه جوری رفتا...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۱۰۸ارسلان: رفتیم سوار ماشین شدیم ...

زیبا تر از الماس پارت ۱۰۷ارسلان: سریع لباسمو پوشیدم از پله ه...

Novel panleo ♡ #part⁵⁶ ♡『 paniz 』مچ دستم رو سمت خودم کشیدم و...

28۱ ماه بعد لباسامونو پوشیدیم و سوار ماشین شدیمدیانا : متیو ...

really love part⁴⁷-تو چیکار کردی؟جیمین:بهش اعتراف کردمخواستم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط