part30

پنج سال گذشت، اما عشق‌شان کهنه نشد؛ فقط بالغ شد.

صبح‌ها، خانه پر از نور بود. نه نورِ نمایشی. نورِ واقعیِ یک روز عادی.

الی هنوز هم همان دقتِ سابق را داشت؛ فقط دیگر برای دفاع نبود. برای مراقبت بود.

کوک هر روز صبح قبل از اینکه الی بیدار شود، یک لیوان آب می‌گذاشت کنار تخت.

و اگر الی خوابش سنگین بود، یک شکلات کوچک روی میز می‌گذاشت—همان شکلاتی که الی وقتی بی‌حوصله می‌شد، دوست داشت.

کوک دیگر نقش نمی‌بافت. دیگر پشت صحنه نمی‌رفت تا همه چیز را کنترل کند.

بیشتر وقت‌ها جلوی چشم الی می‌ماند.

و الی… الی دیگر به هر سکوتی شک نمی‌کرد.

آموخته بود سکوتِ امن یعنی: من کنارت هستم.

آن روز خاص بود.

چون صدای خنده از اتاق کودک می‌آمد؛ خنده‌ای که آدم را وادار می‌کرد زندگی را جدی بگیرد حتی وقتی خسته است.

کمی بعد، کودک‌شان—با دست‌های کوچک و موهای کمی به هم ریخته—دوید بیرون.

و همان‌طور که می‌دوید، دستش را به طرف الی گرفت. بعد… با همان نگاه بی‌واسطه گفت:

«مامان!»

الی زانو زد و بغلش کرد.

کوک پشت سرش ایستاد. نگاهش روی کودک بود، اما لبخندش برای الی ساخته شده بود.

بعد آرام گفت:

«می‌دونی؟ هر بار که می‌بینمت، حس می‌کنم همون روز ساحل رو دوباره زندگی می‌کنم.»

الی سرش را روی شانه‌اش گذاشت.

«اون روز… یاد گرفتم که عشق می‌تونه امن باشه.»

کوک دستش را آورد و گونه الی را لمس کرد—همان‌جوری که قبلاً لمس می‌کرد، اما این بار با اجازه‌ی قلبش.

«و تو… یادم دادی که من هم می‌تونم آدم قابل اعتماد باشم.»

کودک با کنجکاوی پرسید:

«پاپا… دوتاتون همیشه با همید؟»

الی و کوک هر دو همزمان لبخند زدند. جواب‌شان فقط حرف نبود. باور بود.

الی گفت:

«آره. همیشه.»

کوک گفت:

«تا وقتی که دنیا تموم نشده باشه.»

الی نگاهش را گرفت.

چشم‌های کوک هنوز همان برق سال اول را داشت… فقط این بار پشتش بازی نبود. پشتش فقط عشق بود.


بچه دار شدن بچه ها ایحی...لایک و کامنت یادتون نره🛐💅🏻

#فیک#فیکشن#کوک#تهیونگ#اسمات#مافیایی#بی_تی_اس#فیکشن_کوک
دیدگاه ها (۲)

LAST PART

فالوشه گایزhttps://wisgoon.com/kim_dall/

part29

فالو شهhttps://wisgoon.com/jeon_rosha/

part20

part:35name: عشق و جداییویو بوراهمون طور خیره به ماه بودم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط