مقدمه

روز اول مدرسه، هیچ‌وقت قرار نبود برای جسیکا یک «شروع» باشد.

قرار بود یک جور مجازات باشد؛ یک برگِ بی‌پایان از ساعت‌هایی که باید در آن‌ها بنشیند، گوش کند، و وانمود کند که هیچ‌چیز برایش مهم نیست.

از صبح زود، اتاقش بوی لباس‌های تازه‌ی اتو خورده می‌داد، اما حسش تازه‌کردنی نبود.

چشم‌هایش را که باز کرد، همان لحظه فهمید: امروز قرار است مثل همیشه سخت بگذرد.

مثل دیروز.

مثل هفته‌ی قبل.

مثل هر سالی که از مدرسه متنفر بوده.

وقتی به آینه نگاه کرد، لباس مدرسه روی تنش مرتب بود، ولی توی صورتش چیزی از نظم دیده نمی‌شد؛ فقط یک تصمیم خاموش:

«امروز هیچ‌کس به من نزدیک نشه. هیچ‌کس نفهمه حوصله‌ی این‌همه تظاهر رو ندارم.»

آخرین بار که زنگ اول را تصور کرد، هنوز هم صدای زنگ توی گوشش می‌پیچید.

و بدتر از آن، می‌دانست که امروز… زنگ اول دقیقا با زبان است.

همان جایی که همیشه احساس می‌کرد باید بیشتر از حد معمول خودش را کوچک کند.

انگار زبانِ دیگر، برای او فقط یک صفحه‌ی اضافی از فشار و انتظار بود.

چیزی که نه دوستش داشت، نه می‌خواست.

جسیکا با عجله از پله‌ها پایین رفت، کیفش را محکم‌تر از همیشه گرفت و به ساعت نگاه کرد.

چشم‌هایش بی‌حوصله بود و قدم‌هایش تند… اما در تهِ این تندی، یک چیز دیگر هم موج می‌زد:

ترس مبهم از اینکه ممکن است امروز هم، مثل سال‌های قبل، با یک معلمِ اعصاب‌خوردکن مواجه شود.

در راهرو، دانش‌آموزها هیاهو می‌کردند.

یکی می‌خندید.

یکی عکس می‌گرفت.

یکی هم دنبال صندلی دوستش می‌گشت.

جسیکا اما فقط نگاه می‌کرد و از کنارشان می‌گذشت؛ مثل کسی که درون خودش پناه گرفته باشد.

وقتی به کلاس رسید، هنوز چند دقیقه‌ای تا شروع مانده بود.

اما درست در همان لحظه، چیزی مثل برق از سر تا تهِ بدنش رد شد.

درِ کلاس که باز شد، نه به خاطر شلوغیِ مدرسه…

به خاطر نامی که روی تخته نوشته شده بود.

استاد زبان.

و چیزی که بعد از دیدن آن نام، بی‌اختیار لبخندش را خشک کرد، این بود که او استاد زبانِ امسال نبود…

او همان کسی بود که سال قبل هم جسیکا را با معیارهای عجیبش کلافه کرده بود.

با همان نگاهِ دقیق.

با همان مدل درس دادن که انگار هرکس باید بیشتر از توانش تلاش کند.

جسیکا کیفش را روی صندلی انداخت، پشتش را صاف کرد و زیر لب گفت:

«امروز… قرار نیست به کسی خوش‌رفتاری کنم.»

بعد نشست.

منتظر شد زنگ بخورد.

ولی قبل از اینکه زنگ بخورد، چیزی را حس کرد که از نفرتش غلیظ‌تر نبود—اما هنوز هم عجیب بود:

یک کنجکاوی خیلی کوچک… که خودش هم نمی‌دانست از کجا آمده.

و درست همان لحظه که زنگ اول نواخته شد، جسیکا فهمید روز اول مدرسه‌اش ممکن است… فقط همان نفرتِ آشنا نباشد.



من عاشق این فیکشنم یعنی خیلی وایب خفنی داره لایک و کامنت و بترکونید تا پارت اول و بزارم براتون💛👀
#فیک#فیکشن#تهیونگ#وانشات#بی_تی_اس#فیکشن_تهیونگ
دیدگاه ها (۹)

part 1

LAST PART

part30

پارت ۱۸کاکاشی سریع سرش را بالا اورد تا نگاه کند، اوبیتو بود!...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط