part28
او در تاریکی ایستاد و به خط ساحل خیره شد.
و دقیقاً همانجا—جایی که موجها آرام آرام جلو میآمدند—کوک را دید.
نه با آن لباسهای رسمیای که آدم را بیشتر شبیه یک پرونده میکند تا یک آدم.
کوک اینبار ساده بود. موهایش کمی به هم ریخته. دستش پشتش. نگاهش… نگاهش مثل همیشه بازی نمیکرد. مثل قبل هم نبود—اما هنوز هم همان کوک بود؛ فقط این بار دیگر نمیخواست پیروز باشد.
الی یک قدم جلو رفت.
کوک صدا نداشت که با آن شروع کند.
پس فقط گفت:
«اومدی؟»
الی لبخند کوتاهی زد. نه عاشقانه. نه تلخ. فقط… واقعی.
«فکر کردم قرار نیست من بیام. فکر کردم امشب هم قراره دیر بفهمم… که دوباره تله بوده.»
کوک یک نفس کشید. انگار خواسته باشد سالها را با یک دم خالی کند.
«نه.»
بعد یک قدم نزدیکتر آمد. «امشب فقط میخوام تو رو از خودم جدا نکنم.»
الی خواست چیزی بگوید، اما کلماتش مثل موج، عقب رفتند. قلبش تند میزد—ولی از جنسِ ترس نبود.
از جنسِ انتظار بود.
کوک دستش را جلو آورد.
اول هیچ چیز دیده نمیشد. فقط کف دستش—تیره از نور ماه، اما روشن از چیزی که در دلش قایم کرده بود.
بعد… آرام، با همان احتیاطی که آدمها وقتی یک چیزی را فقط یک بار ارائه میکنند دارند، یک قاب کوچک باز شد.
یک الماس.
نه درشتنمایی. نه نمایش.
یک نگین ظریف با درخششی که انگار از دریا نور گرفته باشد. وقتی باد تکانش داد، نورش روی ماسهها افتاد و شکل یک مسیر را ساخت… مسیری که الی را مستقیم به سمت قلب کوک میبرد.
الی خیره ماند.
«این…»
کوک چشمهایش را از الی برنمیداشت.
«مالِ توعه. یا بهتره بگم… قرار بود مال تو باشه. از همون روزی که تو رو بازی گرفتم، و نفهمیدم… بازی کردن یعنی کشتنِ اعتماد.»
الی آرام خندید. اما خندهاش ترک نداشت؛ فقط لرزشِ احساس داشت.
«کوک… تو چرا الان؟ چرا این همه سال؟»
دلم نمیاد توی خماری بمونید ...من چقدد مهربونم💛🌼
من خیلی موافقم که تا پارت اخر براتون بزارم چون منم میخوام تموم شه فیکشن بعدی و بزارم به شرط اینکه کامنت و لایک ها رو به حداقل رسونده و گذرا رد نشید...تاحالا همچین فیکشنی توی ویسگون نذاشته شده و کسی به همچین ایده ای ننوشته پس لطفا گذرا رد نشید هر لایک و کامنتتون باعث ذوق و خوشحالی من میشه...
#فیکشن#فیک#اسمات#مافیایی#کوک#بی_تی_اس#فیکشن_کوک
و دقیقاً همانجا—جایی که موجها آرام آرام جلو میآمدند—کوک را دید.
نه با آن لباسهای رسمیای که آدم را بیشتر شبیه یک پرونده میکند تا یک آدم.
کوک اینبار ساده بود. موهایش کمی به هم ریخته. دستش پشتش. نگاهش… نگاهش مثل همیشه بازی نمیکرد. مثل قبل هم نبود—اما هنوز هم همان کوک بود؛ فقط این بار دیگر نمیخواست پیروز باشد.
الی یک قدم جلو رفت.
کوک صدا نداشت که با آن شروع کند.
پس فقط گفت:
«اومدی؟»
الی لبخند کوتاهی زد. نه عاشقانه. نه تلخ. فقط… واقعی.
«فکر کردم قرار نیست من بیام. فکر کردم امشب هم قراره دیر بفهمم… که دوباره تله بوده.»
کوک یک نفس کشید. انگار خواسته باشد سالها را با یک دم خالی کند.
«نه.»
بعد یک قدم نزدیکتر آمد. «امشب فقط میخوام تو رو از خودم جدا نکنم.»
الی خواست چیزی بگوید، اما کلماتش مثل موج، عقب رفتند. قلبش تند میزد—ولی از جنسِ ترس نبود.
از جنسِ انتظار بود.
کوک دستش را جلو آورد.
اول هیچ چیز دیده نمیشد. فقط کف دستش—تیره از نور ماه، اما روشن از چیزی که در دلش قایم کرده بود.
بعد… آرام، با همان احتیاطی که آدمها وقتی یک چیزی را فقط یک بار ارائه میکنند دارند، یک قاب کوچک باز شد.
یک الماس.
نه درشتنمایی. نه نمایش.
یک نگین ظریف با درخششی که انگار از دریا نور گرفته باشد. وقتی باد تکانش داد، نورش روی ماسهها افتاد و شکل یک مسیر را ساخت… مسیری که الی را مستقیم به سمت قلب کوک میبرد.
الی خیره ماند.
«این…»
کوک چشمهایش را از الی برنمیداشت.
«مالِ توعه. یا بهتره بگم… قرار بود مال تو باشه. از همون روزی که تو رو بازی گرفتم، و نفهمیدم… بازی کردن یعنی کشتنِ اعتماد.»
الی آرام خندید. اما خندهاش ترک نداشت؛ فقط لرزشِ احساس داشت.
«کوک… تو چرا الان؟ چرا این همه سال؟»
دلم نمیاد توی خماری بمونید ...من چقدد مهربونم💛🌼
من خیلی موافقم که تا پارت اخر براتون بزارم چون منم میخوام تموم شه فیکشن بعدی و بزارم به شرط اینکه کامنت و لایک ها رو به حداقل رسونده و گذرا رد نشید...تاحالا همچین فیکشنی توی ویسگون نذاشته شده و کسی به همچین ایده ای ننوشته پس لطفا گذرا رد نشید هر لایک و کامنتتون باعث ذوق و خوشحالی من میشه...
#فیکشن#فیک#اسمات#مافیایی#کوک#بی_تی_اس#فیکشن_کوک
- ۱.۲k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط