LAST PART

شب که شد، الی روی بالکن ایستاد و آسمان را نگاه کرد.

شهر از دور برق می‌زد. دورتر از آن، تاریکی بود که آدم‌ها معمولاً ازش می‌ترسند.

اما الی نمی‌ترسید.

چون قلبش چیزی داشت که نمی‌شد ازش گرفت:

یک “برای همیشه” که با کار روزانه ساخته شده بود.

کوک پشت سرش آمد. دست‌هایش را دور کمر الی حلقه کرد.

نه مثل کسی که چیزی می‌خواهد.

مثل کسی که حضورش کافی است.

الی زمزمه کرد:

«یه وقت‌هایی هنوز فکر می‌کنم… اگه اون روزها نمی‌رفتم چی می‌شد.»

کوک صورتش را نزدیک گردن الی آورد.

و صدا، نرم‌تر از قبل شد:

«اگه نمی‌رفتی… شاید هنوز هم بازی می‌کردم. شاید هنوز هم فکر می‌کردم با کنترل می‌شه آدم رو نگه داشت.»

الی به عقب تکیه داد.

«پس من باعث شدم تو بزرگ بشی.»

کوک یک بوسه‌ی کوتاه روی شانه‌اش زد.

«تو باعث شدی بفهمم بزرگ شدن فقط درس و شغل نیست.

بزرگ شدن یعنی وقتی عشق واقعی میاد، از ترسش فرار نکنی.»

الی چرخید تا روبه‌رویش شود.

چشم‌هایشان برای چند ثانیه فقط به هم گره خورد.

بعد الی گفت:

«پس قول می‌دی… هرچی شد، دوباره به بازی برنگردیم؟»

کوک جواب داد بدون مکث، بدون تردید، مثل حقیقتی که دیگر نیاز به اثبات ندارد:

«قول می‌دم.

چون دیگه تو رو چیزی نمی‌بینم که باید به دست بیارم.

تو رو می‌بینم… چیزی که باید قدرش رو بدونم.»

الی خندید. خنده‌ای که از ته دل می‌آمد.

کوک دستش را به جیب برد و همان قاب کوچک را بیرون آورد—نه برای الماس جدید. برای یادآوری.

گفت:

«اون الماس… نشانه بود.»

الی آرام گفت:

«و حالا چی؟ نشانه‌ی الان چیه؟»

کوک نگاه کرد به پنجره، به نور اتاق کودک، به اینکه زندگی چطور آرام جریان داشت.

بعد گفت:

«نشانه‌ی الان… اینه که ما داریم با هم زندگی می‌کنیم. نه فقط کنار هم.»

الی لب‌هایش را نزدیک گوش کوک کرد و گفت:

«پس… دوستت دارم.»

کوک با چشم‌هایی که دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشت، گفت:

«من هم.»

آسمان هنوز همان بود. دریا هنوز همان بود. اما در قلب الی، همه چیز—این بار—واقعی‌تر از همیشه بود.

و داستان، بدون اینکه قفل شود، فقط در نور ادامه پیدا کرد.



پایان و تشکر:

دلم می‌خواست این سفر عاشقانه رو با شما قسمت کنم، کسانی که وقت گذاشتید و داستان “سایه” رو همراه من خواندید.

همین‌جا از همه‌تون سپاسگزارم که با نظراتتون و همراهی‌هاتون این داستان رو خاص‌تر کردید.

خواهشمندم لطفاً بگید کدمم جمله‌ها یا صحنه‌ها براتون بیشتر تاثیر گذاشت و برام بنویسید. مثلا لاس های خفن کوک

این برام ارزشمنده؛ چون داستان زنده ست و شما بخشی از زندگی‌اش هستید.حتما همه ریدر ها اینو انجام بدن و بدون اهمیت رد نشن

ممنونم که در کنارم بودید، و امیدوارم عشق و محبت همیشه در دل‌هاتون جاری باشه. 💖

#فیکشن#فیک#کوک#مافیایی#بی_تی_اس#فیکشن_کوک
دیدگاه ها (۷)

فالوشه گایزhttps://wisgoon.com/kim_dall/

part30

part29

part13

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط