My boyfriend
My boyfriend
P:11
با لحنی که سعی میکرد خیلی عادی باشه ولی یه برق شیطنت تو چشمهاش بود، به جیمین گفت:
— «جیمین جان، اگه دوست دختر نداری، نظرت چیه با هم باشیم؟»
یه لحظه سکوت مطلق همه جا رو گرفت. پدرت انگار میخواست از صندلی بیفته پایین، مادرت دهنش باز مونده بود و برادرت هم متعجب داشت به دخترخالهت نگاه میکرد.
تو هم که دیگه واقعا نمیدونستی چی بگی، فقط تونستی با چشمهات به دخترخالهت زل بزنی.
جیمین با همون آرامش همیشگی، ولی با یه لبخند خیلی محو روی لبش، به دخترخالهت نگاه کرد و گفت:
— «خیلی ممنونم از پیشنهادتون، ولی… فکر نمیکنم این بهترین گزینه باشه.»
دخترخالهت ابروهاش رو انداخت بالا:
— «چرا؟ مگه من چمه؟»
جیمین با دقت بیشتری نگاهش کرد و گفت:
— «نه، منظورم این نیست که شما مشکلی داری. فقط… من الان دنبال همچین رابطهای نیستم. ترجیح میدم فعلاً تنها باشم.»
پدرت که انگار تازه از شوک در اومده بود، با صدایی گرفته گفت:
— «شما دو تا… یعنی چی؟ چی دارین بهم میگین؟»
تو سریع خودت رو جمع و جور کردی و گفتی:
— «بابا، این دختر خاله یه شوخی میکنه. جدی نگیر.»
دخترخالهت با قیافهای حق به جانب گفت:
— «شوخی؟ من جدی گفتم. مگه اشکالی داره؟»
بعد برگشت سمت تو و گفت:
— «تو که گفتی دلت میخواد ازدواج کنی. خب اینم یه موقعیت خوبه. مگه نه؟»
تو با حرص گفتی:
— «دختر خاله! بس کن دیگه!»
جیمین که انگار داشت سعی میکرد اوضاع رو آروم کنه، به دخترخالهت گفت:
— «من فکر میکنم بهتره دیگه در این مورد صحبت نکنیم. بچهها هم اینجا هستن.»
دخترخالهت یه نگاه عمیق به تو و جیمین انداخت و بعد یه لبخند مرموز زد.
— «باشه. هر چی شما بگین.»
ولی لحنش نشون میداد که اصلا کوتاه نمیاد و تازه اول ماجراست.
---
P:11
با لحنی که سعی میکرد خیلی عادی باشه ولی یه برق شیطنت تو چشمهاش بود، به جیمین گفت:
— «جیمین جان، اگه دوست دختر نداری، نظرت چیه با هم باشیم؟»
یه لحظه سکوت مطلق همه جا رو گرفت. پدرت انگار میخواست از صندلی بیفته پایین، مادرت دهنش باز مونده بود و برادرت هم متعجب داشت به دخترخالهت نگاه میکرد.
تو هم که دیگه واقعا نمیدونستی چی بگی، فقط تونستی با چشمهات به دخترخالهت زل بزنی.
جیمین با همون آرامش همیشگی، ولی با یه لبخند خیلی محو روی لبش، به دخترخالهت نگاه کرد و گفت:
— «خیلی ممنونم از پیشنهادتون، ولی… فکر نمیکنم این بهترین گزینه باشه.»
دخترخالهت ابروهاش رو انداخت بالا:
— «چرا؟ مگه من چمه؟»
جیمین با دقت بیشتری نگاهش کرد و گفت:
— «نه، منظورم این نیست که شما مشکلی داری. فقط… من الان دنبال همچین رابطهای نیستم. ترجیح میدم فعلاً تنها باشم.»
پدرت که انگار تازه از شوک در اومده بود، با صدایی گرفته گفت:
— «شما دو تا… یعنی چی؟ چی دارین بهم میگین؟»
تو سریع خودت رو جمع و جور کردی و گفتی:
— «بابا، این دختر خاله یه شوخی میکنه. جدی نگیر.»
دخترخالهت با قیافهای حق به جانب گفت:
— «شوخی؟ من جدی گفتم. مگه اشکالی داره؟»
بعد برگشت سمت تو و گفت:
— «تو که گفتی دلت میخواد ازدواج کنی. خب اینم یه موقعیت خوبه. مگه نه؟»
تو با حرص گفتی:
— «دختر خاله! بس کن دیگه!»
جیمین که انگار داشت سعی میکرد اوضاع رو آروم کنه، به دخترخالهت گفت:
— «من فکر میکنم بهتره دیگه در این مورد صحبت نکنیم. بچهها هم اینجا هستن.»
دخترخالهت یه نگاه عمیق به تو و جیمین انداخت و بعد یه لبخند مرموز زد.
— «باشه. هر چی شما بگین.»
ولی لحنش نشون میداد که اصلا کوتاه نمیاد و تازه اول ماجراست.
---
- ۱.۲k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط