My boyfriend

My boyfriend
P10

دخترخاله‌ت انگار که داشت یه بازی رو دنبال می‌کرد، به جیمین لبخند زد و پرسید:
— «خب جیمین جان، خواننده بی تی اس هستی درسته؟»

جیمین با آرامش جواب داد:
— «بله، همین‌طوره.»

بعد مکث کوتاهی کرد و دخترخاله‌ت بلافاصله پرسید:
— «دوست دختر هم داری؟»

این بار دیگه سکوت سنگین‌تری حکم‌فرما شد.
تو نفس عمیقی کشیدی و منتظر جواب جیمین بودی. تمام نگاه‌ها روی اون بود؛ پدرت، مادرت، برادرت و البته دخترخاله‌ت که با کنجکاوی خاصی داشت به جیمین نگاه می‌کرد.

جیمین یه لبخند خیلی کمرنگ زد و بعد با لحنی که انگار داشت یه راز رو فاش می‌کرد، گفت:
— «راستش… الان دیگه نه.»

دخترخاله‌ت ابرو بالا انداخت:
— «اوه! یعنی قبلاً داشتی؟»

جیمین سر تکون داد:
— «بله، یه مدتی بود.»

بعد نگاهی کوتاه به تو انداخت، نگاهی که انگار می‌گفت «حواست به بازی باشه».

تو سعی کردی خونسرد به نظر برسی، ولی قلبت تند می‌زد.
دخترخاله‌ت که انگار از این جواب هیجان‌زده شده بود، گفت:
— «پس الان مجردی؟»

جیمین به آرامی جواب داد:
— «بله.»

و دوباره نگاهش رو برای لحظه‌ای به سمت تو چرخوند.
دخترخاله‌ت که انگار به جواب مورد نظرش رسیده بود، دوباره لبخند زد و گفت:
— «خب، چه خوب! چون جیسو هم انگار خیلی تنهاست.»

این حرفش باعث شد تو دوباره قاشقت بیفته.
پدرت با تعجب پرسید:
— «تنهاست؟ یعنی چی؟»

دخترخاله‌ت با شیطنت گفت:
— «خب بابا، تا حالا ندیدین چقدر دلش می‌خواد ازدواج کنه؟ همش تو فکر اینه که یه همسر خوب پیدا کنه.»

تو با حرارت گفتی:
— «دخترخاله! این چه حرفیه؟»

دخترخاله‌ت بهت چشمک زد و گفت:
— «خب، مگه دروغ می‌گم؟ همش از این خواستگارا که میان، می‌گی چرا اینا به درد من نمی‌خورن.»

جیمین آروم خندید، خنده‌ای که فقط تو شنیدی.
بعد به دخترخاله‌ت گفت:
— «شاید جیسو دنبال یه نفر خاصه.»

و دوباره اون نگاه معنادار رو به تو انداخت.

دخترخاله‌ت به جیمین گفت:
— «آره… حتماً. کسی مثل…»

نزاشت جمله‌اش رو کامل کنه.
تو سریع گفتی:
— «دیگه کافیه! شامم داره سرد می‌شه.»

پدرت هم گفت:
— «آره، بهتره روی غذا تمرکز کنیم.»

ولی تو مطمئن بودی که دخترخاله‌ت هنوز داره با این حرف‌ها سعی می‌کنه یه چیزی رو ثابت کنه. انگار داشت سعی می‌کرد تو و جیمین رو به هم نزدیک‌تر کنه، ولی به شکلی که بقیه متوجه بشن.

---
دیدگاه ها (۱)

My boyfriend P:11با لحنی که سعی می‌کرد خیلی عادی باشه ولی یه...

My boyfriendP:12دخترخاله‌ت انگار که داشت یه مصاحبه‌ی جدی رو ...

هومم 🫠😔

My boyfriendP:9یه دفعه همه نگاه‌ها برگشت سمت دخترخاله‌ت، که ...

My boyfriendP:8شام تقریباً به نیمه رسیده بود، اما توی دلِ جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط