My boyfriend
My boyfriend
P:13
تو دیگه نتونستی بیشتر از این خودتو کنترل کنی. با یه نفس عمیق، رو به سابرینا کردی و محکم گفتی:
— «هوففف… بسه دیگه، سابرینا! خسته نشدی؟ دنبال چی میگردی؟ چقدر سوال میپرسی!!»
سکوت سنگینی روی میز افتاد.
سابرینا اول با تعجب نگات کرد، بعد لبخندش کمرنگ شد. پدرت قاشقش رو پایین گذاشت و با اخم ریز به هر دو نفر نگاه کرد. جیمین هم خیلی آروم نشست و سعی کرد فضا رو بدتر نکنه.
سابرینا با حالت دفاعی گفت:
— «خب من فقط داشتم حرف میزدم. چرا انقدر حساس شدی؟»
تو که هنوز از شدت عصبانیت داغ بودی، گفتی:
— «حرف زدن یه چیزه، بازجویی کردن یه چیز دیگه! از اول شام تا الان فقط سوال پشت سوال. اصلاً چرا اینقدر داری گیر میدی؟»
سابرینا چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
— «چون بعضی چیزا خیلی واضحن.»
جیمین برای اینکه اوضاع از کنترل خارج نشه، با آرامش گفت:
— «بیاید امشب رو خراب نکنیم. اگر سوالی هست، بعداً و در زمان مناسب میتونیم صحبت کنیم.»
اما سابرینا هنوز از موضعش پایین نیومده بود:
— «من فقط میخواستم مطمئن بشم همهچی طبیعی و عادیه. همین.»
تو با حرص گفتی:
— «عادی؟ از نگاه تو این همه سوال عادیه؟»
پدرت با صدای جدی وارد شد:
— «کافیه. امشب برای شام دور هم جمع شدیم، نه برای بازجویی. سابرینا، لطفاً بس کن.»
این حرف پدرت مثل آب سردی روی آتیش بود.
سابرینا لبهاش رو روی هم فشرد و برای چند ثانیه چیزی نگفت. بعد شونه بالا انداخت و با لحن ملایمتری گفت:
— «باشه، دیگه نمیپرسم.»
ولی از نگاهش معلوم بود که هنوز هم کنجکاوه.
جیمین زیر لب خیلی آروم بهت گفت:
— «خوبه، یه کم آرومتر شد.»
تو هم نفس راحتی کشیدی، هرچند هنوز حس میکردی این ماجرا تموم نشده و....
P:13
تو دیگه نتونستی بیشتر از این خودتو کنترل کنی. با یه نفس عمیق، رو به سابرینا کردی و محکم گفتی:
— «هوففف… بسه دیگه، سابرینا! خسته نشدی؟ دنبال چی میگردی؟ چقدر سوال میپرسی!!»
سکوت سنگینی روی میز افتاد.
سابرینا اول با تعجب نگات کرد، بعد لبخندش کمرنگ شد. پدرت قاشقش رو پایین گذاشت و با اخم ریز به هر دو نفر نگاه کرد. جیمین هم خیلی آروم نشست و سعی کرد فضا رو بدتر نکنه.
سابرینا با حالت دفاعی گفت:
— «خب من فقط داشتم حرف میزدم. چرا انقدر حساس شدی؟»
تو که هنوز از شدت عصبانیت داغ بودی، گفتی:
— «حرف زدن یه چیزه، بازجویی کردن یه چیز دیگه! از اول شام تا الان فقط سوال پشت سوال. اصلاً چرا اینقدر داری گیر میدی؟»
سابرینا چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
— «چون بعضی چیزا خیلی واضحن.»
جیمین برای اینکه اوضاع از کنترل خارج نشه، با آرامش گفت:
— «بیاید امشب رو خراب نکنیم. اگر سوالی هست، بعداً و در زمان مناسب میتونیم صحبت کنیم.»
اما سابرینا هنوز از موضعش پایین نیومده بود:
— «من فقط میخواستم مطمئن بشم همهچی طبیعی و عادیه. همین.»
تو با حرص گفتی:
— «عادی؟ از نگاه تو این همه سوال عادیه؟»
پدرت با صدای جدی وارد شد:
— «کافیه. امشب برای شام دور هم جمع شدیم، نه برای بازجویی. سابرینا، لطفاً بس کن.»
این حرف پدرت مثل آب سردی روی آتیش بود.
سابرینا لبهاش رو روی هم فشرد و برای چند ثانیه چیزی نگفت. بعد شونه بالا انداخت و با لحن ملایمتری گفت:
— «باشه، دیگه نمیپرسم.»
ولی از نگاهش معلوم بود که هنوز هم کنجکاوه.
جیمین زیر لب خیلی آروم بهت گفت:
— «خوبه، یه کم آرومتر شد.»
تو هم نفس راحتی کشیدی، هرچند هنوز حس میکردی این ماجرا تموم نشده و....
- ۳۷۱
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط