Part 16 | Queen of My Heart
Part 16 | Queen of My Heart
بعد از نمایشگاه، جونگکوک و لیانا تصمیم گرفتند کمی در خیابانهای اطراف قدم بزنند.
هوا رو به غروب میرفت و نسیم خنکی میوزید.
لیانا بستنیاش را تمام کرد و گفت:
لیانا : «امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود.»
جونگکوک لبخند زد.
جونگ کوک : «خوشحالم که باعثش شدم.»
چند قدم جلوتر، صدای موسیقی خیابانی به گوششان رسید.
پسر جوانی با گیتار آهنگ آرامی مینواخت و چند نفر دورش ایستاده بودند.
لیانا همانجا ایستاد و با لبخند به اجرای او گوش داد.
جونگکوک نگاهش را از نوازنده گرفت و به لیانا دوخت.
انگار دیدن لبخند او، از هر چیزی برایش قشنگتر بود.
بعد از تمام شدن اجرا، لیانا چند اسکناس داخل جعبهی نوازنده انداخت.
وقتی دوباره راه افتادند، جونگکوک گفت:
جونگ کوک : «یه سؤال بپرسم؟»
لیانا : «بپرس.»
جونگ کوک ::«تا حالا شده از کسی خوشت بیاد؟»
لیانا غافلگیر شد.
چند لحظه سکوت کرد و بعد با خنده گفت:
لیانا : «چرا یهو این سؤال رو پرسیدی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
جونگ کوک : «فقط کنجکاو شدم.»
لیانا نگاهش را از او دزدید.
لیانا : «شاید...»
جونگ کوک : «شاید؟»
لیانا : «شاید الان...»
جونگکوک لبخند کمرنگی زد، اما چیزی نگفت.
هر دو آرام به راهشان ادامه دادند.
سکوت بینشان این بار از جنس معذب بودن نبود...
از جنس حرفهایی بود که هنوز هیچکدام جرئت گفتنش را نداشتند.
شرایط برای پارت هجدهم :
۵۴ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
بعد از نمایشگاه، جونگکوک و لیانا تصمیم گرفتند کمی در خیابانهای اطراف قدم بزنند.
هوا رو به غروب میرفت و نسیم خنکی میوزید.
لیانا بستنیاش را تمام کرد و گفت:
لیانا : «امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود.»
جونگکوک لبخند زد.
جونگ کوک : «خوشحالم که باعثش شدم.»
چند قدم جلوتر، صدای موسیقی خیابانی به گوششان رسید.
پسر جوانی با گیتار آهنگ آرامی مینواخت و چند نفر دورش ایستاده بودند.
لیانا همانجا ایستاد و با لبخند به اجرای او گوش داد.
جونگکوک نگاهش را از نوازنده گرفت و به لیانا دوخت.
انگار دیدن لبخند او، از هر چیزی برایش قشنگتر بود.
بعد از تمام شدن اجرا، لیانا چند اسکناس داخل جعبهی نوازنده انداخت.
وقتی دوباره راه افتادند، جونگکوک گفت:
جونگ کوک : «یه سؤال بپرسم؟»
لیانا : «بپرس.»
جونگ کوک ::«تا حالا شده از کسی خوشت بیاد؟»
لیانا غافلگیر شد.
چند لحظه سکوت کرد و بعد با خنده گفت:
لیانا : «چرا یهو این سؤال رو پرسیدی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
جونگ کوک : «فقط کنجکاو شدم.»
لیانا نگاهش را از او دزدید.
لیانا : «شاید...»
جونگ کوک : «شاید؟»
لیانا : «شاید الان...»
جونگکوک لبخند کمرنگی زد، اما چیزی نگفت.
هر دو آرام به راهشان ادامه دادند.
سکوت بینشان این بار از جنس معذب بودن نبود...
از جنس حرفهایی بود که هنوز هیچکدام جرئت گفتنش را نداشتند.
شرایط برای پارت هجدهم :
۵۴ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
- ۴۸۳
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط