THE FIRST KISS
THE FIRST KISS
PART: 5
تهیونگ: میتونم عشقتو به خودم حس کنم تو عاشقم شدی درسته(اروم)
تهیونگ صورتشو بهم نزدیک کرد نگاهم رو لباش بود لباش رو نزدیک لبام کرد
همین که لبام رو نزدیک لباش بردم دستشو از روی کمرم برداشت و عقب رفت
تهیونگ: وقت ندارم بدون عشق دروغه همه دخترا ج. ندن و خود تو کم کم زیر ده نفر بودی
ات: من تاحالا با کسی نبودم
به حرفم توجهی نکرد سوار ماشین مشکی شد و ماشین حرکت کرد اشکام بی اختیار میریخت هنوز به دیوار چسبیده بودم
جینا: ات تو اینجایی چیکار میکردی بیا بریم داخل کلی کار هست باید انجام بدم
ات: الان میام تو برو داخل (اشکی)
جینا: گریه کردی؟؟... بگو ببینم چیشده
جینا بغلم کرد یکم گریه کردم و بعد بهش همچیزو گفتم
ات: بین خودمون بمونه ها
جینا: قول میدم به کسی نگم بریم داخل تا نکشتنمون
ات: بریم
رفتیم داخل که کارها رو انجام بدیم و همینطوری با جینا حرف میزدیم جینا تنها کارمند 18ساله اینجاست و میگه هنوز چهار ماه که اومده به این بار
جینا: راستی گفتی از رئیس خوشت اومده
ات: اوم اما مطمئن نیستم که واقعا عشق یا نه
جینا: تو این چهار ماه جیزی که فهمیدم اینه که اصلا از عشق خوشش نمیاد و باوری نداره بهش
ات: وا ولی.... نمیدونم...
جینا: چی بگم والا ولی مافیا ها اینجورین فک کنم
ات: هعی
جینا: راستی تو چجوری انقدر خوشگلی
ات: مرسی ولی من فرقی نمیکنم با بقیه اما همه همینو میگن (ذوقی)
جینا: تو یجورایی باید دختر شاه میبودی انقد خوشگلی
ات: مرسی عزیزم ولی من زندگیم حتی خوب هم نبوده (خنده)
جینا: عا اینطوری نگو
ات: تو با اون بودی تا حالا
جینا: خب راستش نه اون فقط افراد خاص رو انتخاب میکنه بعضی وقتا هم دختر میاره اما دوس دختر نداره میدونی دیگه عشق نمیفهمه (لبخند)
ات: اوم
ویو تهیونگ:
نمیتونستم خودمو تحمل کنم اون خیلی جذابه وقتی بهش نزدیک شدم تو چشمای مشکیش نگاه کردم اون هم میخواست خیلی خیلی دلم میخواست ببوسمش اما تایم نداشتم و نمیخواستم پر رو بشه پس رفتم سوار ماشین شدم و به سمت عمارت راه افتادیم مدام فکرم پیشش بود
فلش بک به جلسه
...: اقای کیم... اقای کیم
تهیونگ: خب ادامه بدین
...: رئیس خیلی ذهنتون درگیره اگه نیاز دارین به استراحت که....
تهیونگ: نه ادامه میدیم
تقریبا کل جلسه رو نفهمیدم چیشد همش حواسم پرتش میشد و بهش فکر میکردم از اخر هم حرف خودمو زدم و از جلسه خارج شدم
تهیونگ: خب دیگه کاری که گفتمو انجام بدین منم میرم
نگاهی به ساعت روی مچم کردم عقربه ساعت روی عدد 12بود یکم داخل اتاقم کار داشتم سریع رفتم پشت میزم نشستم و شروع کردم به کار کردن
نمدونستم چقدر طول کشیده از زمانی که سرم رو ورقه ها بود. به ساعت نگاهی انداختم چشام درشت شد
تهیونگ: دو ساعت پای اینا نشستم اوففف الان دیر میشه
از جام بلند شدم سریع به سمت بار راه افتادم دم در بار وایستادم
تهیونگ: خب یکم دیگه باید بره خونشون تهیونگ تو فقط برای اولین بار میخوای طعم لبای یک دختر رو بچشی همین میدونم که تا حالا کسی رو نبوسیدی ولی الان نیاز داری پس اروم باش و انجامش بده (میره داخل)
&: سلام خوش اومدین شما که سر شب اینجا بودین چیشد که دوباره اومدین
تهیونگ: ات کجاست
&: اون داخله پیش بقیه کارکنا
تهیونگ: بهش بگو بیاد اتاق اخر
&: اتاق اخر سالن؟!!..... باشهحتما میگم بیاد
به سمت اتاق رفتم اخر سالن بود
ویو ات:
داشتم کار هارو با دقت انجام میدادم و دقیق بودم که مدیر اومد
&: ات
ات: بله
&: رئیس گفت بری اتاق اخر سالن
ات: من.... بهش بگو هیچجا نمیرم همینجا میمونم
&: عصبی میشه میکشتت ها
ات: من هیچ جا نمیرم
&: بدو برو ببین چیکارت داره مزنمتا
ات: نمیخوام (بغض)
&: بدو (ات رو حل میده به سمت راهرو)
ات: دوس ندارم(گریه)
&: مثلی که نمیری(دست ات رو میگیره و میبره داخل اتاق اخر)
ادامه دارد....
PART: 5
تهیونگ: میتونم عشقتو به خودم حس کنم تو عاشقم شدی درسته(اروم)
تهیونگ صورتشو بهم نزدیک کرد نگاهم رو لباش بود لباش رو نزدیک لبام کرد
همین که لبام رو نزدیک لباش بردم دستشو از روی کمرم برداشت و عقب رفت
تهیونگ: وقت ندارم بدون عشق دروغه همه دخترا ج. ندن و خود تو کم کم زیر ده نفر بودی
ات: من تاحالا با کسی نبودم
به حرفم توجهی نکرد سوار ماشین مشکی شد و ماشین حرکت کرد اشکام بی اختیار میریخت هنوز به دیوار چسبیده بودم
جینا: ات تو اینجایی چیکار میکردی بیا بریم داخل کلی کار هست باید انجام بدم
ات: الان میام تو برو داخل (اشکی)
جینا: گریه کردی؟؟... بگو ببینم چیشده
جینا بغلم کرد یکم گریه کردم و بعد بهش همچیزو گفتم
ات: بین خودمون بمونه ها
جینا: قول میدم به کسی نگم بریم داخل تا نکشتنمون
ات: بریم
رفتیم داخل که کارها رو انجام بدیم و همینطوری با جینا حرف میزدیم جینا تنها کارمند 18ساله اینجاست و میگه هنوز چهار ماه که اومده به این بار
جینا: راستی گفتی از رئیس خوشت اومده
ات: اوم اما مطمئن نیستم که واقعا عشق یا نه
جینا: تو این چهار ماه جیزی که فهمیدم اینه که اصلا از عشق خوشش نمیاد و باوری نداره بهش
ات: وا ولی.... نمیدونم...
جینا: چی بگم والا ولی مافیا ها اینجورین فک کنم
ات: هعی
جینا: راستی تو چجوری انقدر خوشگلی
ات: مرسی ولی من فرقی نمیکنم با بقیه اما همه همینو میگن (ذوقی)
جینا: تو یجورایی باید دختر شاه میبودی انقد خوشگلی
ات: مرسی عزیزم ولی من زندگیم حتی خوب هم نبوده (خنده)
جینا: عا اینطوری نگو
ات: تو با اون بودی تا حالا
جینا: خب راستش نه اون فقط افراد خاص رو انتخاب میکنه بعضی وقتا هم دختر میاره اما دوس دختر نداره میدونی دیگه عشق نمیفهمه (لبخند)
ات: اوم
ویو تهیونگ:
نمیتونستم خودمو تحمل کنم اون خیلی جذابه وقتی بهش نزدیک شدم تو چشمای مشکیش نگاه کردم اون هم میخواست خیلی خیلی دلم میخواست ببوسمش اما تایم نداشتم و نمیخواستم پر رو بشه پس رفتم سوار ماشین شدم و به سمت عمارت راه افتادیم مدام فکرم پیشش بود
فلش بک به جلسه
...: اقای کیم... اقای کیم
تهیونگ: خب ادامه بدین
...: رئیس خیلی ذهنتون درگیره اگه نیاز دارین به استراحت که....
تهیونگ: نه ادامه میدیم
تقریبا کل جلسه رو نفهمیدم چیشد همش حواسم پرتش میشد و بهش فکر میکردم از اخر هم حرف خودمو زدم و از جلسه خارج شدم
تهیونگ: خب دیگه کاری که گفتمو انجام بدین منم میرم
نگاهی به ساعت روی مچم کردم عقربه ساعت روی عدد 12بود یکم داخل اتاقم کار داشتم سریع رفتم پشت میزم نشستم و شروع کردم به کار کردن
نمدونستم چقدر طول کشیده از زمانی که سرم رو ورقه ها بود. به ساعت نگاهی انداختم چشام درشت شد
تهیونگ: دو ساعت پای اینا نشستم اوففف الان دیر میشه
از جام بلند شدم سریع به سمت بار راه افتادم دم در بار وایستادم
تهیونگ: خب یکم دیگه باید بره خونشون تهیونگ تو فقط برای اولین بار میخوای طعم لبای یک دختر رو بچشی همین میدونم که تا حالا کسی رو نبوسیدی ولی الان نیاز داری پس اروم باش و انجامش بده (میره داخل)
&: سلام خوش اومدین شما که سر شب اینجا بودین چیشد که دوباره اومدین
تهیونگ: ات کجاست
&: اون داخله پیش بقیه کارکنا
تهیونگ: بهش بگو بیاد اتاق اخر
&: اتاق اخر سالن؟!!..... باشهحتما میگم بیاد
به سمت اتاق رفتم اخر سالن بود
ویو ات:
داشتم کار هارو با دقت انجام میدادم و دقیق بودم که مدیر اومد
&: ات
ات: بله
&: رئیس گفت بری اتاق اخر سالن
ات: من.... بهش بگو هیچجا نمیرم همینجا میمونم
&: عصبی میشه میکشتت ها
ات: من هیچ جا نمیرم
&: بدو برو ببین چیکارت داره مزنمتا
ات: نمیخوام (بغض)
&: بدو (ات رو حل میده به سمت راهرو)
ات: دوس ندارم(گریه)
&: مثلی که نمیری(دست ات رو میگیره و میبره داخل اتاق اخر)
ادامه دارد....
- ۹۷۲
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط