˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆    ۷ پارت

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆    ۷ پارت


ویو & ات


چند لحظه به پاکت توی دست جینا نگاه کردم.

بعد پاکت خودم رو از کیفم بیرون آوردم.

هر دو دقیقاً شبیه هم بودن.
& تو هم نمی‌دونی کی گذاشتش توی کیفت؟

جینا سرش رو تکون داد.

— نه. وقتی برگشتم سر میز، روی صندلیم بود.

& پس چرا باید برای هردومون یکی فرستاده باشن؟


جینا شونه بالا انداخت.

— شاید یه برنامه‌ی خاص برای مهمونا دارن.

& برنامه‌ای که باید بعد از مهمونی بریم طبقه‌ی دوم؟

جینا کارت داخل پاکت رو دوباره خوند.

— دقیقاً.

نگاهم رو به انتهای راهرو دوختم.

طبقه‌ی دوم از همین مسیر می‌رفت، اما ورودی پله‌ها توسط دو نفر از کارکنان کنترل می‌شد.

& فکر کنم اجازه نداریم همین الان بریم بالا.

جینا آهسته گفت:
— احتمالاً نه.

همون لحظه یکی از کارکنان از کنارمون رد شد و بدون اینکه توقف کنه، گفت:

— خانم‌ها، لطفاً به سالن برگردید.

جینا سریع پاکت رو داخل کیفش گذاشت.

— چشم.


وقتی مرد دور شد، آروم به جینا نگاه کردم.

& دیدی؟

— چی؟

& انگار نمی‌خوان کسی بفهمه این پاکت‌ها برای چی هستن.

جینا چند ثانیه فکر کرد.

— پس باید صبر کنیم.

& تا آخر مهمونی؟

— آره.

به ساعت روی دیوار نگاه کردم.

هنوز مدت زیادی تا پایان مهمونی مونده بود.

با بی‌حوصلگی گفتم:

& عالیه... پس باید چند ساعت وانمود کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده.


جینا خندید.

— می‌تونیم حداقل از مهمونی لذت ببریم.

همراهش به سمت سالن برگشتم.

اما درست قبل از اینکه وارد جمعیت بشیم، چشمم به پله‌های طبقه‌ی دوم افتاد.

یکی از کارکنان کنار پله‌ها ایستاده بود.

و درست وقتی نگاهم بهش افتاد، دستش رو روی گوشی گذاشت و چیزی گفت.


چند ثانیه بعد، نگاهش مستقیم به سمت من برگشت.

ابروهام کمی بالا رفت.

& جینا... اون داشت به من نگاه می‌کرد؟

_____

🌤ادامه دارد...

مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🪸
دیدگاه ها (۴)

#بوسه_مرگ "پارت ۷۰"دقایقی بعد...آروم کنار مسیر سنگی باغ قدم ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆    ۶ پارتویو اتچند بار دیگه ن...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆   ۵ پارتجینا دستش رو روی بازو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط