ᴘᴀʀᴛ ۴۰ | حرفی که سالها نگفته بود
ᴘᴀʀᴛ ۴۰ | حرفی که سالها نگفته بود
شب قبل از رفتن آرا...
خونه مثل همیشه ساکت بود.
اما این بار، هر دو میدونستن که فردا یه چیز تغییر میکنه.
آرا کنار پنجره ایستاده بود و به خیابون نگاه میکرد.
جونگکوک چند لحظه پشت در ایستاد، بعد وارد شد.
ـ هنوز نخوابیدی؟
آرا برگشت و لبخند زد.
ـ نه... دارم فکر میکنم.
ـ به چی؟
آرا به اتاقش نگاه کرد.
ـ به اینکه چقدر همهچیز تغییر کرد.
جونگکوک ساکت موند.
آرا ادامه داد:
ـ روز اولی که اومدم اینجا، فکر میکردم هیچوقت احساس نکنم اینجا خونهمه.
جونگکوک آرام گفت:
ـ ولی الان؟
آرا لبخند زد.
ـ الان نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد جونگکوک گفت:
ـ آرا...
لحنش باعث شد آرا جدیتر نگاهش کند.
ـ بله؟
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ میخوام یه چیزی رو بدونی.
ـ چی؟
ـ تو فقط کسی نبودی که من کمکش کردم...
مکث کرد.
ـ تو باعث شدی من چیزهایی رو دوباره یاد بگیرم. اینکه لبخند بزنم، اینکه فقط کار نکنم، اینکه به یه نفر اهمیت بدم.
آرا آرام لبخند زد.
ـ منم خیلی چیزها از تو یاد گرفتم.
جونگکوک گفت:
ـ فقط قول بده هیچوقت فکر نکنی به اندازه کافی خوب نیستی.
آرا سرش را تکان داد.
ـ قول میدم.
هر دو لبخند زدند.
آن شب، هیچکدام نمیدانستند آینده چه چیزی برایشان آماده کرده...
اما هر دو مطمئن بودند که حضورشان در زندگی هم، یک اتفاق معمولی نبوده.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
شب قبل از رفتن آرا...
خونه مثل همیشه ساکت بود.
اما این بار، هر دو میدونستن که فردا یه چیز تغییر میکنه.
آرا کنار پنجره ایستاده بود و به خیابون نگاه میکرد.
جونگکوک چند لحظه پشت در ایستاد، بعد وارد شد.
ـ هنوز نخوابیدی؟
آرا برگشت و لبخند زد.
ـ نه... دارم فکر میکنم.
ـ به چی؟
آرا به اتاقش نگاه کرد.
ـ به اینکه چقدر همهچیز تغییر کرد.
جونگکوک ساکت موند.
آرا ادامه داد:
ـ روز اولی که اومدم اینجا، فکر میکردم هیچوقت احساس نکنم اینجا خونهمه.
جونگکوک آرام گفت:
ـ ولی الان؟
آرا لبخند زد.
ـ الان نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد جونگکوک گفت:
ـ آرا...
لحنش باعث شد آرا جدیتر نگاهش کند.
ـ بله؟
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ میخوام یه چیزی رو بدونی.
ـ چی؟
ـ تو فقط کسی نبودی که من کمکش کردم...
مکث کرد.
ـ تو باعث شدی من چیزهایی رو دوباره یاد بگیرم. اینکه لبخند بزنم، اینکه فقط کار نکنم، اینکه به یه نفر اهمیت بدم.
آرا آرام لبخند زد.
ـ منم خیلی چیزها از تو یاد گرفتم.
جونگکوک گفت:
ـ فقط قول بده هیچوقت فکر نکنی به اندازه کافی خوب نیستی.
آرا سرش را تکان داد.
ـ قول میدم.
هر دو لبخند زدند.
آن شب، هیچکدام نمیدانستند آینده چه چیزی برایشان آماده کرده...
اما هر دو مطمئن بودند که حضورشان در زندگی هم، یک اتفاق معمولی نبوده.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۲.۱k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط