ᴘᴀʀᴛ ۲۰ | بهترین هدیه
ᴘᴀʀᴛ ۲۰ | بهترین هدیه
بعد از اینکه آرا شمعها رو فوت کرد، همه براش دست زدن.
تهیونگ با خنده یه تیکه کیک برداشت و گفت:
ـ اولین تیکه برای تولدیه!
آرا خندید.
ـ نه نه! اول برای بچهها.
مثل همیشه، اول کیک رو بین بچههای کوچیک تقسیم کرد.
جونگکوک از دور نگاهش میکرد.
جیمین آروم بهش زد.
ـ دیدی؟ حتی تولد خودش هم اول به فکر بقیهست.
جونگکوک فقط لبخند کمرنگی زد.
...
بعد از اینکه جشن تموم شد، جونگکوک یه جعبه کوچیک به سمت آرا گرفت.
ـ اینم هدیه تولدت.
آرا با ذوق گفت:
ـ بازم هدیه؟
در جعبه رو باز کرد.
داخلش یه گردنبند ظریف با یه آویز ستاره بود.
چشمهای آرا برق زد.
ـ وای... چقدر قشنگه...
جونگکوک گفت:
ـ اگه خوشت اومده.
آرا لبخند زد.
ـ خیلی زیاد...
بعد یه لحظه مکث کرد و گفت:
ـ میشه خودت کمکم کنی ببندمش؟
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند، بعد گردنبند رو گرفت و خیلی آروم قفلش رو بست.
آرا دستش رو روی آویز ستاره گذاشت.
ـ از این به بعد، هیچوقت ازم جداش نمیکنم.
تهیونگ با آرنج به جیمین زد و آروم گفت:
ـ فکر کنم آقای اخمو داره کمکم عوض میشه.
جیمین ریز خندید.
ـ خیلی وقته عوض شده، فقط خودش خبر نداره.
جونگکوک که حرفشون رو شنیده بود، با اخم بهشون نگاه کرد.
ـ شما دوتا کار دیگهای ندارین؟
هر دو با خنده از اونجا دور شدن.
آرا هم که هیچچیزی از حرفهای اون دو نشنیده بود، با لبخند به گردنبندش نگاه میکرد...
اون شب، برای اولین بار احساس کرد که شاید آینده، دیگه مثل گذشته تاریک نباشه.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
بعد از اینکه آرا شمعها رو فوت کرد، همه براش دست زدن.
تهیونگ با خنده یه تیکه کیک برداشت و گفت:
ـ اولین تیکه برای تولدیه!
آرا خندید.
ـ نه نه! اول برای بچهها.
مثل همیشه، اول کیک رو بین بچههای کوچیک تقسیم کرد.
جونگکوک از دور نگاهش میکرد.
جیمین آروم بهش زد.
ـ دیدی؟ حتی تولد خودش هم اول به فکر بقیهست.
جونگکوک فقط لبخند کمرنگی زد.
...
بعد از اینکه جشن تموم شد، جونگکوک یه جعبه کوچیک به سمت آرا گرفت.
ـ اینم هدیه تولدت.
آرا با ذوق گفت:
ـ بازم هدیه؟
در جعبه رو باز کرد.
داخلش یه گردنبند ظریف با یه آویز ستاره بود.
چشمهای آرا برق زد.
ـ وای... چقدر قشنگه...
جونگکوک گفت:
ـ اگه خوشت اومده.
آرا لبخند زد.
ـ خیلی زیاد...
بعد یه لحظه مکث کرد و گفت:
ـ میشه خودت کمکم کنی ببندمش؟
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند، بعد گردنبند رو گرفت و خیلی آروم قفلش رو بست.
آرا دستش رو روی آویز ستاره گذاشت.
ـ از این به بعد، هیچوقت ازم جداش نمیکنم.
تهیونگ با آرنج به جیمین زد و آروم گفت:
ـ فکر کنم آقای اخمو داره کمکم عوض میشه.
جیمین ریز خندید.
ـ خیلی وقته عوض شده، فقط خودش خبر نداره.
جونگکوک که حرفشون رو شنیده بود، با اخم بهشون نگاه کرد.
ـ شما دوتا کار دیگهای ندارین؟
هر دو با خنده از اونجا دور شدن.
آرا هم که هیچچیزی از حرفهای اون دو نشنیده بود، با لبخند به گردنبندش نگاه میکرد...
اون شب، برای اولین بار احساس کرد که شاید آینده، دیگه مثل گذشته تاریک نباشه.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۲۲۰
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط