سلاااام...این پارت رو نصفشو من نوشتم نصفشو ادمین کوکو...
سلاااام...این پارت رو نصفشو من نوشتم نصفشو ادمین کوکو... نظر فراموش نشه
قسمت 22 :
سهون:خسته نشدی از بس کتاب خوندی؟؟
من: خسته شدم ولی خب چیکار کنم؟
سهون:د بگیر بکپ خو فردا مرخص میشی صبح زود
من: خوابم نمیاد....سهون؟؟؟
سهون:هوممم؟؟؟
من:کای....کای ...کجاس ،؟
سهون: دلت واسش تنگ شودهههه؟ یوهاهاها
من: م...من....نه... ولش کن...شب شیک
سهون: منم که خررررممم..شب بخیییر
*********صبح
از بیمارستان بیرون اومدیم
سوار ماشین شدیم بعد از یه ربع رسیدیم خونه
••کوثر••
صبح زود بیدار شدم لباسامو عوض کردم و رفتم سمت آشپز خونه همه چی رو آماده کردم و رفتم سمت حموم هنوز خونی بود شیشه ها رو جمع کردم و کف حموم رو شستم سفره رو چیدم که زنگ خونه به صدا درومد با هیجان سمت در رفتم بچه ها وارد شدن صبحانه خوردیم که فوفا رفت سمت اتاق و روی تختش دراز کشید کای هم پشت سرش داشت می رفت که....
سهون:کای لطفا نرو بی خیال الان حالش خوب نیس
کای بی توجه به سهون به سمت اتاق رفت که صدای فریاد های فاطی همه ی خونه رو پر کرد
غزل:هوووفففف باز شروع کردن
در رو باز کردیم و وارد شدیم
ما:یااااا چتونهههه
فاطمه:کااااای بر گمشووووووو
کای:نوووووچ تا نبخشیدیم نمیرم
فاطی: اههههه میگم بروووووو بیروووون
کای:منم میگم نمیخوااااااام
فاطی: باشه مشکلی نیست
بلند شد و از اتاق خارج شد
مثل فنر پریدم رو تخت فاطی
من: اووووف من که از این جا جم نمیخورم
سهون: خو ب چپ لو.....عههههه این چی بود یاد من دادید؟؟
من: مگه من میگم هی بگو؟
سهون هم پرید رو تخت
سهون: منم همینجا میمونممم
لوهان هم همینطور... سه تامون میپریدیم رو تخت کمی بعد ایستادیم و در حالی که نفس نفس می زدیم می خندیدیم
غزل اومد بالاسرمون
غزل: عهههه پاشید.. فاطی میخواد استراحت کنه
لوهان دست غزلو کشید که غزل افتاد روش
غزل: عههههه
لوهان: ها ها ها
چانی و بکی: پس ما چییییی؟ و پریدن رو تخت
سهون: تخت دو نفرس نه 6 نفره : |
جیغ می زدن و می پریدن که با داد بلند کریس مواجه شدن
کریس: .......
قسمت 22 :
سهون:خسته نشدی از بس کتاب خوندی؟؟
من: خسته شدم ولی خب چیکار کنم؟
سهون:د بگیر بکپ خو فردا مرخص میشی صبح زود
من: خوابم نمیاد....سهون؟؟؟
سهون:هوممم؟؟؟
من:کای....کای ...کجاس ،؟
سهون: دلت واسش تنگ شودهههه؟ یوهاهاها
من: م...من....نه... ولش کن...شب شیک
سهون: منم که خررررممم..شب بخیییر
*********صبح
از بیمارستان بیرون اومدیم
سوار ماشین شدیم بعد از یه ربع رسیدیم خونه
••کوثر••
صبح زود بیدار شدم لباسامو عوض کردم و رفتم سمت آشپز خونه همه چی رو آماده کردم و رفتم سمت حموم هنوز خونی بود شیشه ها رو جمع کردم و کف حموم رو شستم سفره رو چیدم که زنگ خونه به صدا درومد با هیجان سمت در رفتم بچه ها وارد شدن صبحانه خوردیم که فوفا رفت سمت اتاق و روی تختش دراز کشید کای هم پشت سرش داشت می رفت که....
سهون:کای لطفا نرو بی خیال الان حالش خوب نیس
کای بی توجه به سهون به سمت اتاق رفت که صدای فریاد های فاطی همه ی خونه رو پر کرد
غزل:هوووفففف باز شروع کردن
در رو باز کردیم و وارد شدیم
ما:یااااا چتونهههه
فاطمه:کااااای بر گمشووووووو
کای:نوووووچ تا نبخشیدیم نمیرم
فاطی: اههههه میگم بروووووو بیروووون
کای:منم میگم نمیخوااااااام
فاطی: باشه مشکلی نیست
بلند شد و از اتاق خارج شد
مثل فنر پریدم رو تخت فاطی
من: اووووف من که از این جا جم نمیخورم
سهون: خو ب چپ لو.....عههههه این چی بود یاد من دادید؟؟
من: مگه من میگم هی بگو؟
سهون هم پرید رو تخت
سهون: منم همینجا میمونممم
لوهان هم همینطور... سه تامون میپریدیم رو تخت کمی بعد ایستادیم و در حالی که نفس نفس می زدیم می خندیدیم
غزل اومد بالاسرمون
غزل: عهههه پاشید.. فاطی میخواد استراحت کنه
لوهان دست غزلو کشید که غزل افتاد روش
غزل: عههههه
لوهان: ها ها ها
چانی و بکی: پس ما چییییی؟ و پریدن رو تخت
سهون: تخت دو نفرس نه 6 نفره : |
جیغ می زدن و می پریدن که با داد بلند کریس مواجه شدن
کریس: .......
- ۱۳.۸k
- ۲۶ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط