رمان تهیونگ
نام رمان :اتاق شماری 7
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت پانزدهم)
______________________________
{فلش بک به ساعت 12 ظهر}
با صدای یکی از خواب بلد شدم
"_دخترم بلد شو
چشمامو یکم باز کردم سرمو به بالا دادم تهیونگ با کت و شلوار مشکی بالای سرم بود
روی تخت نشستم موهام پریشون و چشمام نیمه باز
تهیونگ دستشو روی موهام کشید و مرطب کردم
" _بلد شو باید بریم یک جایی
با چشمای خوابآلود به تهیونگ نگاه کردم
"+کجا..؟
" _حالا بلد شو میفهمی
سرمو تکون دادم و از روی تخت بلد شدم رفتم سمت سرویس بهداشتی کارایی لازمو کردم و اومدم بیرون تهیونگ هنوز روی تخت نشسته بود
" +تو برو منتظر من نمون من میخوام برم. حموم
" _اشکال نداره برو من اینجا نشستم
سرمو تکون دادم
"+باشه
رفتم سمت کمدم تا میخواستم در کمد رو باز کنم تهیونگ گفت
" _الان برات لباس میارن
"+ها.... نه نمی
هنوز حرف تموم نشده بود که صدای در اتاق اومد
"<تق تق تق">
"_بیا تو
در اتاق باز شد اجوما با پاکتی دو دستش اومد داخل اتاق
~رئیس لباسو. آوردم
" _توبا بزار روی تخت
اجوما پاکتو گذاشت روی تخت و رفت بیرون
"_بیا(اشاره کرد به کنارش روی تخت)
آروم رفتم سمتش و. روی تخت نشستم
" _این لباسو بپوش
"+نیاز نبود
تهیونگ با چشمای خمار بهم نگاه کرد
پاکتو طرف خودم کشوندم و نگاهی بهش کردم بعد از سر روی تخت بلد شدم و رفتم سمت حموم قبل از اینه در حموم بینم گفتم
" +ممنون
و وارد حموم شدم
[فلش بک به 15 دقی بعد]
از زیر آب اومدم بیرون رفتم طرف حوله که دیدم حوله داخل حموم نیست
" +مگه حوله جاش داخل حموم نیست پس الان حوله کجاست
آروم در حموم باز کردم و خودمو پشت در قایم کردم فقط سرم و یکم پاهام معلوم بودم
"+تهیونگ....
"_جانم
"+میشه حوله رو بهم بدی
"_مگه نیست
خب اگه بود که بهت نمیگفتم بهم حوله بده عجب آدمی
" +نه
تهیونگ چیزی نگفتم بعد چند لحظه اومد طرفم حوله دستش بود بهم خیره شده بود
_____________________________
💞✨دیگه داستان داره میره جاهای باریک فقط ملکه ها یک سوال اسمات هم بنویسم یا نه اینو حتما بهم بگین ✨🌿
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت پانزدهم)
______________________________
{فلش بک به ساعت 12 ظهر}
با صدای یکی از خواب بلد شدم
"_دخترم بلد شو
چشمامو یکم باز کردم سرمو به بالا دادم تهیونگ با کت و شلوار مشکی بالای سرم بود
روی تخت نشستم موهام پریشون و چشمام نیمه باز
تهیونگ دستشو روی موهام کشید و مرطب کردم
" _بلد شو باید بریم یک جایی
با چشمای خوابآلود به تهیونگ نگاه کردم
"+کجا..؟
" _حالا بلد شو میفهمی
سرمو تکون دادم و از روی تخت بلد شدم رفتم سمت سرویس بهداشتی کارایی لازمو کردم و اومدم بیرون تهیونگ هنوز روی تخت نشسته بود
" +تو برو منتظر من نمون من میخوام برم. حموم
" _اشکال نداره برو من اینجا نشستم
سرمو تکون دادم
"+باشه
رفتم سمت کمدم تا میخواستم در کمد رو باز کنم تهیونگ گفت
" _الان برات لباس میارن
"+ها.... نه نمی
هنوز حرف تموم نشده بود که صدای در اتاق اومد
"<تق تق تق">
"_بیا تو
در اتاق باز شد اجوما با پاکتی دو دستش اومد داخل اتاق
~رئیس لباسو. آوردم
" _توبا بزار روی تخت
اجوما پاکتو گذاشت روی تخت و رفت بیرون
"_بیا(اشاره کرد به کنارش روی تخت)
آروم رفتم سمتش و. روی تخت نشستم
" _این لباسو بپوش
"+نیاز نبود
تهیونگ با چشمای خمار بهم نگاه کرد
پاکتو طرف خودم کشوندم و نگاهی بهش کردم بعد از سر روی تخت بلد شدم و رفتم سمت حموم قبل از اینه در حموم بینم گفتم
" +ممنون
و وارد حموم شدم
[فلش بک به 15 دقی بعد]
از زیر آب اومدم بیرون رفتم طرف حوله که دیدم حوله داخل حموم نیست
" +مگه حوله جاش داخل حموم نیست پس الان حوله کجاست
آروم در حموم باز کردم و خودمو پشت در قایم کردم فقط سرم و یکم پاهام معلوم بودم
"+تهیونگ....
"_جانم
"+میشه حوله رو بهم بدی
"_مگه نیست
خب اگه بود که بهت نمیگفتم بهم حوله بده عجب آدمی
" +نه
تهیونگ چیزی نگفتم بعد چند لحظه اومد طرفم حوله دستش بود بهم خیره شده بود
_____________________________
💞✨دیگه داستان داره میره جاهای باریک فقط ملکه ها یک سوال اسمات هم بنویسم یا نه اینو حتما بهم بگین ✨🌿
- ۵.۴k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط