★彡 Part 19 彡★
★彡 Part 19 彡★
تند تند موهام رو شونه زدم.
"زود باش دیگهه!"
"الان میامممم."
با عجله از اتاق خارج شدم که با چهره ای اخمو و البته جذاب رو به رو شدم.
"دیر کردم؟"
"بهتر نیست از ساعت این سوال رو بپرسی؟"
شرمگین سرم رو پایین انداختم. البته تقصیر من چی بود؟
گفت ساعت 9 میره سرکار اما حالا ساعت تازه 7 بود و میخواست من رو کشون کشون ببره.
عجب آدمیه هاا.
"زودباش."
دنبالش راه افتادم بعد از طی کردم یه مسیر طولانی به پارکینگ رسیدیم.
یه پارکینگ پر از ماشین.
شاید 20 تا ماشین.
و یا حتی بیشتر!
با همون سرعت رفت و سوار یکی از ماشین ها شد. منم به تقلید ازش سوار شدم و کمربندم رو بستم.
در آرامش شروع به حرکت کرد و بعد، خودم رو داخل یه پارکینگ دیگه مشاهده کردم.
همراهش پیاده شدم و به اطراف نگاهی انداختم. سوییچ ماشین رو داد به یکی از نگهبان هایی که نزدیک مون بود و بعد به سمت آسانسور راه افتاد.
داخل آسانسورش هم خیلی قشنگ بود. اصلا هرچیزی که به این مرد مربوط میشد قشنگ بود، حتی خودش.
وا این حرفا چیه میزنم؟
طرف چیکار به تو داره رینا تو فقط یه مهمون موقتی!
این رو باید تو گوشم فرو کنم.
من ... هیچ نقشی ... توی ... زندگی ... این مرد ... ندارم
اینقدر مشغول فکر کردن با خودم بودم که متوجه ایستادن آسانسور نشدم.
"میخوای همونجا بمونی؟ داخل قشنگ تره هااا!"
به خودم اومدم و دنبالش راه افتادم. هنوز هم به قدری تو فکر بودم که اصلا متوجه حرفش نشدم و نتونستم جوابی بهش بدم. با ایستادن یهویی اش که سبب شد با کله برم تو سینه اش، به خودم اومدم.
"تو چته؟"
متفکر صورتم رو کاوش کرد. بعد خیلی ریلکس اما با کمی کنجکاوی پرسید: خودت بگو ببینم، تو چته؟ اون همه شادابی و انرژیت کجا رفته پرنسس؟ به چی فکر میکنی؟
صورتش رو نزدیک به صورتم کرد.
"اونم اینقدر عمیق؟"
حس کردم ممکنه زیر نگاه کارکنین شرکت آب شم برم تو زمین.
دست هام رو روی سینه اش گذاشتم تا تکونش بدم اما دریغ از هیچ حرکتی.
حتی یک سانتی متر هم تکون نخورد.
عصبی نگاهش کردم که بلند و جذاب خندید.
تند تند موهام رو شونه زدم.
"زود باش دیگهه!"
"الان میامممم."
با عجله از اتاق خارج شدم که با چهره ای اخمو و البته جذاب رو به رو شدم.
"دیر کردم؟"
"بهتر نیست از ساعت این سوال رو بپرسی؟"
شرمگین سرم رو پایین انداختم. البته تقصیر من چی بود؟
گفت ساعت 9 میره سرکار اما حالا ساعت تازه 7 بود و میخواست من رو کشون کشون ببره.
عجب آدمیه هاا.
"زودباش."
دنبالش راه افتادم بعد از طی کردم یه مسیر طولانی به پارکینگ رسیدیم.
یه پارکینگ پر از ماشین.
شاید 20 تا ماشین.
و یا حتی بیشتر!
با همون سرعت رفت و سوار یکی از ماشین ها شد. منم به تقلید ازش سوار شدم و کمربندم رو بستم.
در آرامش شروع به حرکت کرد و بعد، خودم رو داخل یه پارکینگ دیگه مشاهده کردم.
همراهش پیاده شدم و به اطراف نگاهی انداختم. سوییچ ماشین رو داد به یکی از نگهبان هایی که نزدیک مون بود و بعد به سمت آسانسور راه افتاد.
داخل آسانسورش هم خیلی قشنگ بود. اصلا هرچیزی که به این مرد مربوط میشد قشنگ بود، حتی خودش.
وا این حرفا چیه میزنم؟
طرف چیکار به تو داره رینا تو فقط یه مهمون موقتی!
این رو باید تو گوشم فرو کنم.
من ... هیچ نقشی ... توی ... زندگی ... این مرد ... ندارم
اینقدر مشغول فکر کردن با خودم بودم که متوجه ایستادن آسانسور نشدم.
"میخوای همونجا بمونی؟ داخل قشنگ تره هااا!"
به خودم اومدم و دنبالش راه افتادم. هنوز هم به قدری تو فکر بودم که اصلا متوجه حرفش نشدم و نتونستم جوابی بهش بدم. با ایستادن یهویی اش که سبب شد با کله برم تو سینه اش، به خودم اومدم.
"تو چته؟"
متفکر صورتم رو کاوش کرد. بعد خیلی ریلکس اما با کمی کنجکاوی پرسید: خودت بگو ببینم، تو چته؟ اون همه شادابی و انرژیت کجا رفته پرنسس؟ به چی فکر میکنی؟
صورتش رو نزدیک به صورتم کرد.
"اونم اینقدر عمیق؟"
حس کردم ممکنه زیر نگاه کارکنین شرکت آب شم برم تو زمین.
دست هام رو روی سینه اش گذاشتم تا تکونش بدم اما دریغ از هیچ حرکتی.
حتی یک سانتی متر هم تکون نخورد.
عصبی نگاهش کردم که بلند و جذاب خندید.
- ۴۳۰
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط