˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆


بعد از مدتی، ماشین وارد شهر شد..

از پنجره به خیابون‌های شلوغ نگاه کردم.

صدای ماشین‌ها و رفت‌وآمد مردم دوباره همه‌جا رو پر کرده بود..

تهیونگ مسیرش رو عوض کرد و وارد خیابون خلوت‌تری شد..


چند دقیقه بعد، ماشین جلوی یه ساختمان بزرگ ایستاد...

به ساختمون نگاه کردم.

& اینجا کجاست؟

— دفتر کارم.

& قرار بود بریم خونه.

— اول باید یه کاری رو انجام بدم.

سرم رو تکون دادم و از ماشین پیاده شدم..

تهیونگ بدون حرف وارد ساختمان شد و من هم دنبالش رفتم.

داخل ساختمان خیلی خلوت بود.

چند نفر که از کنارمون رد می‌شدن، با دیدن تهیونگ فوراً کنار می‌رفتن و با احترام سلام می‌کردن..


من چیزی نگفتم و فقط اطراف رو نگاه کردم.

تهیونگ جلوی آسانسور ایستاد.

— طبقه‌ی بالا.

در آسانسور باز شد.

هر دومون وارد شدیم.

چند لحظه سکوت بود.

بعد پرسیدم:
& زیاد اینجا میای؟

— تقریباً هر روز.

& پس امروز هم کار داری؟

— آره.

نگاهی بهش کردم.

& من اینجا چی کار کنم؟

— منتظر بمون.

& کجا؟

— اتاق من.

در آسانسور باز شد.

تهیونگ از آسانسور بیرون رفت و به سمت راهرو حرکت کرد.

من هم پشت سرش رفتم.

جلوی یه در بزرگ ایستاد و در رو باز کرد.

— اینجا بمون، ات.

نگاهی به اتاق انداختم و وارد شدم.

& باشه.

تهیونگ چند لحظه نگاهم کرد، بعد بدون حرف در رو بست و رفت.

من تنها موندم.

نگاهی به اتاق کارش انداختم..

همه‌چیز مرتب و ساده بود؛ درست مثل خودش.

روی مبل نشستم و نفس عمیقی کشیدم.

حالا باید منتظر می‌موندم تا کارش تموم بشه...

————--————--————

🌤ادامه دارد....

🐬مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🩵
دیدگاه ها (۳)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆صدای زنگ گوشی باعث شد از خواب ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆بعد از ناهار دوباره به اتاقم ب...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆به طبقه‌ی پایین رسیدیم.تهیونگ ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ماشین جلوی دروازه‌ی بزرگ مشکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط