╭──────────────╮

╭──────────────╮
𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌
╰──────────────╯

قــو در لــبــه‌ی مــاشــه¹

ویو میلانا:

مثل هر روز با صدایِ رو‌مخِ آلارمِ گوشیم از خواب بیدار شدم...
دستی به چشمام کشیدم و رفتم سمت حموم تا خواب از سرم بپره.
یه دوشِ ده دقیقه‌ایِ سریع گرفتم و اومدم بیرون.
دیگه داشتم با تمام وجودم از این زندگیِ یکنواخت خسته می‌شدم...
امروز که دادگاه نداشتم، ولی طبقِ معمول باید می‌رفتم دفترم.
رفتم جلوی میز آرایش.
یه آرایشِ خیلی ملیح و ساده کردم.
موهامو خشک کردم و مرتب، گوجه‌ای بستمشون.
رفتم سمت کمد لباس.
همون ستِ کت و شلوارِ خاکستری رو انتخاب کردم و پوشیدم (اسلاید ۲ عکس لباس).
عطرمو زدم و یه نگاهی به خودم تو آینه انداختم...
گاهی با خودم میگم: «واقعاً این همون زندگی‌ای بود که می‌خواستم؟ غرق شدن تو تنهایی؟»

اما خب، شاید اونقدرها هم تنها نبودم...
نگاهم افتاد به گردنبندِ قو که روی میز بود (اسلاید ۳ عکس گردنبند).
لبخند زدم و انداختمش دور گردنم...
تنها چیزی که از خونوادم داشتم... گردنبندِ مامانم...
تنها چیزی که بهم آرامش می‌داد همین بود...
هرچند چیزِ زیادی ازش یادم نیست، ولی از وقتی که تو یتیم‌خونه بودم، این گردنبند همیشه گردنم بوده.
حداقل بهم یادآوری می‌کرد که چرا از بچگی می‌خواستم وکیل بشم...
توی پرونده‌هام خونده بودم که مامانم وکیل بوده و منم به خاطر اون، دلم می‌خواست وکیل بشم.
کم هم واسه این شغل تلاش نکردم. تعریف از خود نباشه، حتی توی یه پرونده هم شکست نخوردم.
«یعنی اگه زنده بود بهم افتخار می‌کرد؟»
نگاهم خورد به ساعت... ۹:۴۵ بود!
- وای! خیلی دیرم شده!
چجوری نفهمیدم زمان چطور گذشت؟

خواستم از خونه بزنم بیرون که چشمم افتاد به دستگاهِ قهوه‌ساز...
- هوف... بدون قهوه که نمی‌شه...
سریع یه قهوه درست کردم و خوردم.
بعدش کیف و گوشی و سوئیچمو برداشتم و درِ خونه رو قفل کردم.
دکمه‌ی آسانسور رو زدم و منتظر شدم برسه.
وقتی در آسانسور باز شد، یه مرد اون تو بود... چهرش یه جوری بود، عجیب بود.
سر تا پا مشکی پوشیده بود و یه ماسک هم داشت.
اگه می‌خواستم با پله برم که خیلی طول می‌کشید، حسابی هم دیرم شده بود.
پس فقط سوار آسانسور شدم.
دکمه‌ی پارکینگ رو زدم.
توی کلِ مدت، هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.
تا اینکه آسانسور رسید پارکینگ.
از آسانسور اومدم بیرون و رفتم سمت ماشینم، ولی اون مرد هم داشت پشتِ سرم میومد.
یهو استرسِ عجیبی گرفتم.
سوئیچِ ماشین رو زدم تا درها باز بشن.
همین که درِ راننده رو باز کردم، احساس کردم یه چیزی خورد جلوی دهنم...
دست و پاهام شل شد و از هوش رفتم...

#رمان #Swan_on_the_Trigger
#قو_در_لبه‌ی_ماشه #گابریل_ولف #میلانا_رومانوا #دارک_رومنس #مافیایی #اُدِت #کلارا #Clara
دیدگاه ها (۳)

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

|Swan on the Trigger|

سلام به خشگلای خودممممهمونطور که میدونید فیک تقاطع ممنوعه تم...

My nurse

چند پارتی کوک╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1«ویو ا.ت»صبح با صدای زنگ گوشیم از خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط