### 🩸 پارت چهارم: بازتابی بدون چهره

### 🩸 پارت چهارم: بازتابی بدون چهره

تاریکی مطلق. حتی نوک انگشت‌هام رو هم نمی‌دیدم.
تنها چیزی که تو اون سکوت کرکننده جریان داشت، صدای ضربان کرکننده‌ی قلبم بود و اون نفس‌های سرد که روی پوستم ردِ سرما می‌گذاشت.

خواستم جیغ بزنم، اما دستش سریع‌تر از باد نشست روی دهنم. انگشت‌هاش باریک، استخونی و منجمد بودن؛ جوری محکم نگهم داشته بود که انگار تو چنگال یه مجسمه سنگی گیر افتاده بودم.

صدای پچ‌پچش درست توی مغزم پیچید، نه فقط از طریق گوش‌هام:
«هیس... صدا نکن. صدات که بلند بشه، *اونا* بیدار می‌شن. و باور کن نمی‌خوای ببینی زیر پای این عمارت چی خاک شده.»

یهو با یه صدای بشکنِ آروم، شمع‌های سالن یکی پس از دیگری با یه شعله‌ی آبی‌رنگ و عجیب دوباره روشن شدن.
نور آبی، فضا رو از قبل هم وهم‌آلودتر کرده بود.
دستش رو از روی دهنم برداشت. تلوتلوخوران چند قدم عقب رفتم و کمرم خورد به قاب یه آینه قدیِ خیلی قدیمی و منبت‌کاری شده.

نگاهم افتاد به آینه...
چشم‌هام از وحشت گرد شد و نفسم برید.
توی آینه، تصویر خودم بود که با رنگِ پریده و تن لرزون تکیه داده بودم به شیشه. جیمین دقیقاً یک قدمی من ایستاده بود، دستش رو آورده بود بالا تا موهام رو از روی صورتم کنار بزنه... اما...
**تصویر جیمین توی آینه نبود!**
پشت سرم تو آینه فقط سالن خالی و شعله‌های آبی شمع‌ها معلوم بود! هیچ بازتابی ازش وجود نداشت، انگار داشتم با یک توهم یا یه شبحِ مجسم حرف می‌زدم.

ترس مثل زهر توی رگ‌هام دوید. لکنت گرفتم: «ت... تو... تو چی هستی؟! تصویرت... تو آینه نیستی!»

جیمین نگاهی به آینه انداخت و خنده‌ی کوتاه و تلخی کرد. لبخندش این‌بار بیشتر از اینکه جذاب باشه، مورمورکننده بود.
قدمی جلو اومد. فاصله رو به صفر رسوند. دستش رفت سمت سینه‌ام، دقیقاً روی جایی که قلبم داشت خودش رو به در و دیوار قفسه سینه‌ام می‌کوبید.

سرش رو کج کرد و با چشم‌هایی که توی نور آبی سالن تیره‌تر از شب شده بودن، زل زد توی چشم‌هام:
«من صدها ساله که تصویری از خودم ندیدم، غریبه. این عمارت یه قفسه... و تا وقتی یک قلب زنده جاش رو با من عوض نکنه، هیچ‌کدوممون از این‌جا بیرون نمی‌ریم.»

نگاهش از چشم‌هام سُر خورد سمت گردنم. گوشه لبش کمی رفت بالا و تو یه صدم ثانیه، متوجه شدم دندون‌های نیشش تیزتر از حالت عادی شدن...

***

**ادامه دارد...**
*(به نظرتون جیمین واقعاً شیطانه یا داره امتحانش می‌کنه؟ 🕯️)*
دیدگاه ها (۰)

### ⏳ پارت پنجم: رازِ زیرزمینتیزیِ دندون‌هاش رو حس کردم... د...

### ⛓️ پارت ششم: دو رو از یک سکهسقوط... فقط باد سرد بود و سی...

### 👁️ پارت سوم: تالار سایه‌هاماشین رو خاموش کردم. سکوتِ سنگ...

### 🌑 پارت دوم: معامله‌ای در سکوتهنوز به خودم نیومده بودم که...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p59صدای نینا محکم‌تر از قبل بود.«تو یه جم...

پارت ۵۹

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۴: لمسِ سردِ حقیقتپاهام انگار به ز...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p60صداش پایین‌تر اومده بود، اما هر کلمه ا...

### 🕯️ پارت هشتم: آینه‌ی دو تکهپاهام قفل شد. نفسم توی سینه ی...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁹دستش رو به سمتم دراز کرد._بیا..صدای ...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۱۱: طعمِ ممنوعه‌یِ امیدچند ساعت از...

قفس سفید مخملی

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط