پارت ۵۹

پارت ۵۹: تولدِ یک عروسک (پایانِ دوسالگی)
دو سال. وقتی عقربه‌های ساعت به پایانِ دوسالگی رسید، جونگ‌کوک واردِ اتاق شد. این بار یه کیکِ کوچیک دستش بود. با یه شمع.

رفتم سمت آینه. اون تصویری که توی آینه دیدم، تهیونگ نبود. پسری که دو سال پیش وارد این عمارت شده بود، یه آدمِ پر‌جنب‌وجوش بود با چشم‌هایِ درخشان. حالا، کسی که توی آینه بود، یه پسرِ ساکت با چشم‌هایِ مات و بی‌روح بود. رنگِ پوستم پریده بود. انگار نورِ زندگی از تویِ چشم‌هام کشیده شده بود بیرون.

جونگ‌کوک کیک رو گذاشت رویِ میز. «دو سال شد، تهیونگ. دو سالِ کامل.» نشست روبروم. «هنوز هم می‌خوای فرار کنی؟»

بهش نگاه کردم. به صورتش، به چشم‌هاش. دیگه هیچ برقی از خشم توی چشم‌هایِ من نبود. فقط یه خلأ بزرگ. حتی اون کیک، حتی اون شمع، برام دیگه معنایی نداشت. من یاد گرفته بودم که «بودن» بدونِ جونگ‌کوک دیگه برام تعریف نشده.

«دیگه نه،» آروم گفتم. صدام مثلِ صدایِ کسی بود که خیلی وقته حرف نزده. «دیگه فراری در کار نیست.»

جونگ‌کوک لبخند زد؛ نه یه لبخندِ پیروزمندانه، یه لبخندِآروم. انگار به چیزی که می‌خواست رسیده بود. اون موفق شده بود من رو از درون بشکنه و دوباره اون‌جوری که خودش می‌خواست بسازه. اون جین، که حالا کنارم نشسته بود و داشت کیک رو می‌خورد، بزرگ‌تر شده بود. اون هم با این فضا خو گرفته بود. اون شب، وقتی جونگ‌کوک دستش رو دراز کرد تا موهام رو نوازش کنه، تکون نخوردم. حتی چشم‌هام رو نبستم. من بالاخره «مالِ اون» شده بودم. قفسِ من دیگه در نداشت، چون قفس تویِ روحِ خودم ساخته شده بود.
[پایان پارت ۵۹]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶۰

پارت ۶۱

پارت ۵۸

پارت ۵۷

پارت ۶۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط