مرا یڪ شب تحمڸ ڪڹ

مرا یڪ شب تحمڸ ڪڹ

ڪہ تا باورڪنی اےجاڹ

چگونہ با جنوڹ خود

مدارا می‌ڪنم هرشب …!

دلم فریاد می‌خواهد

ولی در انزواے خویش

چہ بی‌آزار با دیوار

نجوا می‌ڪنم هرشب …!
دیدگاه ها (۱)

سوگند به شب‌های بی‌ستارهو به زمزمه‌ی باددر رقصِ برگ‌های خسته...

دردهای منجامه نیستندتا ز تن در آورمـچامه و چکامه نیستندتا به...

⁰¹ : ⁰¹..فریاد ها سر دادم در کویر احساساتت، تو اما گویی کر ش...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

#داستان_آموزنده #تلنگر "اجازه دهیم پدربزرگ دست به دیوار بزند...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

پارت: 9 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*«گفتم نمی‌دونستم.» زین یک ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط