پارت: 9 (بخش3)

پارت: 9 (بخش3)

**زاویه دید: هیزل*

«گفتم نمی‌دونستم.» زین یک قدم به عقب برداشت، انگار از نزدیکیِ ناگهانیِ این درکِ متقابل ترسیده باشد. دستش را پشت گردنش کشید؛ حرکتی که برای اولین بار از او می‌دیدم و نشانه‌ای از کلافگی بود. «تایلر خون جلو چشماش رو گرفته بود. دنبالِ بهانه‌ست که تیم شما رو کلاً از پیست اخراج کنه. من قفل رو عوض کردم تا اون نتونه بهانه‌ی بدتری جور کنه و کار به مدیریت بکشه. فکر می‌کردم دارم به نفعِ هر دو طرف کار می‌کنم که اوضاع آروم بشه تا آب‌ها از آسیاب بیفته.»

کلماتش مثل آبِ یخی بود که روی آتشِ خشمم ریخته شد. او این کار را نکرده بود تا ما را له کند؛ او این کار را کرده بود تا در دنیای پر از کنترل و قوانینِ خودش، جلوی یک انفجارِ بزرگتر را بگیرد.

اما او از عواقبش بی‌خبر بود. او در قفسِ طلاییِ خودش آن‌قدر محبوس بود که نمی‌فهمید یک تصمیمِ ساده‌ی مدیریتی برای آدم‌های بیرون از آن قفس، چه معنایی دارد.

«تو همیشه همین‌طوری هستی؟» صدایم حالا آرام‌تر، اما برنده‌تر بود. «فکر می‌کنی با کنترل کردنِ همه‌چیز می‌تونی نقشِ ناجی رو بازی کنی؟ اونم بدون اینکه بپرسی اصلاً طرفِ مقابل چی می‌خواد یا چه بلایی سرش میاد؟»

فکِ زین منقبض شد. به چشم‌هایم خیره شد و این بار، من سایه‌ی سنگینِ خانه‌ی خفه‌کننده‌اش، سایه‌ی آن پدرِ کنترل‌گر و مستبدی که فقط اسمش را شنیده بودم را در نگاهش دیدم. او داشت ناخواسته همان کاری را با ما می‌کرد که پدرش با او می‌کرد: *من بهتر می‌دونم چه چیزی براتون خوبه.*

«من فردا صبح...» زین نگاهش را دزدید و به کاردکِ روی زمین نگاه کرد. «فردا صبح با مربی دِیوس حرف می‌زنم. کلیدِ انبارِ کوچیکِ شرقی رو بهتون می‌دم. تو اون انبار به اندازه‌ی کافی مانع و توپ هست برای تمرینتون. ولی... هیزل، به دوستات بگو این مسخره‌بازیِ استوری و اکلیل رو تموم کنن. چون اگه تایلر دوباره قاطی کنه، من دیگه نمی‌تونم جلوش رو بگیرم.»

او چرخید و به سمتِ سکوها رفت تا کاردکش را بردارد.

من همان‌جا ایستاده بودم. دلم می‌خواست سرم را به دیوار بکوبم. دلم می‌خواست او برگردد و یک توهینِ زننده بکند. دلم می‌خواست بگوید *گورِ پدرِ تو و بورسیه‌ات*. اگر این کار را می‌کرد، همه‌چیز خیلی راحت‌تر بود. می‌توانستم با خیالِ راحت از او تا مغزِ استخوان متنفر باشم و شب‌ها با فکر شکست دادنش بخوابم.

اما او گوش داده بود. او واقعاً صدای استیصالِ مرا شنیده بود و به جای جنگیدن، یک قدم به عقب برداشته بود.

و این وحشتناک‌ترین چیزی بود که می‌توانست اتفاق بیفتد؛ چون حالا می‌دانستم زینِ پسرِ طلاییِ وست وود، یک هیولای بی‌احساسِ پلاستیکی نیست. او فقط پسری است که یاد گرفته برای زنده ماندن در دنیای بی‌رحمِ خودش، همه‌چیز را کنترل کند.

و نفرت ورزیدن به کسی که سعی می‌کند تو را درک کند، به مراتب سخت‌تر از تنفرِ خالص بود. این کشفِ جدید، دقیقاً همان چیزی بود که مرا تا سر حدِ مرگ می‌ترساند.
دیدگاه ها (۴)

پارت: 9 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*هوای سالنِ قدیمی مثل همیشه ...

پارت: 9 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**جنگ‌های دبیرستانی همیشه از...

پارت: 4 (بخش1) **زاویه دید: زین**نورِ آبی‌رنگ و زننده‌ی صفحه...

پارت: 3 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«اینجا چه خبره؟»صدا، بلند ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط