⁰¹ : ⁰¹

⁰¹ : ⁰¹
.
.
فریاد ها سر دادم در کویر احساساتت، تو اما گویی کر شده‌ای، ساحره‌ای تو را نسخ خود کرده است و تویی که در انتظارت به هلاکت رسیده‌ام را دارد با پرویی تمام هدر می‌دهد..
کمی مجال بده، بُگذار با غم نبودنت کنار بی‌آیم و بعد داغ دلم را با سوگولی جدیدت تازه کن؛ می‌گویند جسم و روح در هم تنیده شده‌اند و هر دو بر هم متاثرند، تو چنان روحم را به عذا نشانده‌ای و داغ بر دلش نهاده‌ای که از فرط بی‌چارگی دارد به دامان رخسارم چنگ می‌زند، منی که گر لحظه‌ای تو را ز خویش دریغ می‌کردم در تب سوخته و بر خود می‌پیچیدم حال چگونه با روزهای نبودت سر کرده‌ام؟
شنیده بودم عشق بهای سنگینی دارد، چشمان سرخ و چهره‌ی رنگ رو رفته‌ام را با تنی که با نبودت جنازه‌ای بیش نیست پیشکشت می‌کنم، تو فقط لحظه‌ای بیا، مرا جان بده و سپس باز رهایم کن؛ دیوانه بودم از کم بودنت می‌نالیدم، تو فقط باش، کم باش اما باش.







{ از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران..

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی،
تو بمان با دگران، وای به حال دگران.


"شهریار" }
دیدگاه ها (۰)

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

خستگی بر جانم نشسته،چشم‌هایم دیگر حتی کورسو امیدی ندارند؛ای ...

همین که چشم گشودم رفته بودی تا سر همین کوچه رفته بودم تا کمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط