نمیدانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زری
نمیدانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت، مجالی برای خوانده شدن مییابد یا در غبارِ سلطنتِ تو گم میشود. با اینهمه، کلماتی هست که سکوتشان از فریاد، جانکاهتر است.
پشیمانی، بیگانه با نامِ من است؛ نه از پای نهادن در حریمِ زندگیات و نه از دل سپردن به تو.
اگرچه میانِ ما، نه آرامش، که سایهی سنگینِ خوف و فراق آشیانه داشت، اما انکار نمیتوان کرد که تنها در محضرِ تو بود که من، نه به چشمِ یک مهرهی سیاسی و نه به حکمِ جایگاهم، که به چشمِ خویشتنِ خویش نگریسته شدم.
تو، ای پادشاهِ گوریو، گمان میکردی بارِ جهان بر دوشِ توست.
بر دوشِ تختِ پادشاهی، بر دوشِ مردمی که نامت را با ترس زمزمه میکردند، و حتی آنان که در سایهی خوفانگیزت، به امیدِ دیده شدن پناه گرفته بودند. اما من، تنها آن مردِ پنهان در پسِ این فولادِ سرد را میستودم.
کاش بر تو آشکار بود که چه بسیار بارها، کلام در گلویم خشکید تا بگویم: فرود آی از تختِ قدرت، وانگ سو. تنها برای دمی، رها شو از این ردا و تاج و فقط خویشتن باش.
اگر تقدیر، با ما سرِ مدارا داشت، شاید در جغرافیایی دور از این حصارهایِ خونآلودِ قصر، در سرزمینی که بهایِ لبخند در آن، سنگِ قبرِ عزیزان نبود، زندگیِ دیگری میساختیم. اما دریغ، که سرنوشت، دیدار را مقدر میکند و ماندن را نه.
اگر روزی در خلوتِ خود، مرا به جرمِ این «گریز» شماتت کردی، بدان که این هجرت، از سرِ سستی یا بیمِهری نبود.
من از تو گریختم، چرا که هراسم از آن بود که عشقِ ما، نه پناهگاهِ جانمان، که دامی برای رنجِ بیکرانِ تو شود. و هنوز، در عمیقترین لایههای روحم، میانِ صواب و خطایِ این تصمیم سرگردانم.
اما یک حقیقت، همچنان استوار است من تو را با تمامِ تیرگی و روشناییات دوست داشتم.
شاید معنایِ عشق همین باشد؛ اینکه در اوجِ وداع، بخواهی که دیگری در امان بماند، حتی اگر به قیمتِ آن باشد که تکهای از وجودِ خویش را در غبارِ گذشته جا بگذاری.
اگر روزی به بازگشتِ زمان ایمان آوردم، تو نخستین خاطرهای خواهی بود که بر دلم چنگ میزند. نه آن پادشاهِ مقتدرِ گوریو، نه آن مردی که رعشه بر اندامِ دشمن میانداخت؛ بلکه همان «وانگ سو» که در ازدحامِ این جهانِ بیرحم، من را دید.
و اگر دیگر دیدارمان میسر نشد، این را به خاطر بسپار
من از تو جدا شدم، اما از دوست داشتنت، هرگز.
-هه سو، 光宗
پشیمانی، بیگانه با نامِ من است؛ نه از پای نهادن در حریمِ زندگیات و نه از دل سپردن به تو.
اگرچه میانِ ما، نه آرامش، که سایهی سنگینِ خوف و فراق آشیانه داشت، اما انکار نمیتوان کرد که تنها در محضرِ تو بود که من، نه به چشمِ یک مهرهی سیاسی و نه به حکمِ جایگاهم، که به چشمِ خویشتنِ خویش نگریسته شدم.
تو، ای پادشاهِ گوریو، گمان میکردی بارِ جهان بر دوشِ توست.
بر دوشِ تختِ پادشاهی، بر دوشِ مردمی که نامت را با ترس زمزمه میکردند، و حتی آنان که در سایهی خوفانگیزت، به امیدِ دیده شدن پناه گرفته بودند. اما من، تنها آن مردِ پنهان در پسِ این فولادِ سرد را میستودم.
کاش بر تو آشکار بود که چه بسیار بارها، کلام در گلویم خشکید تا بگویم: فرود آی از تختِ قدرت، وانگ سو. تنها برای دمی، رها شو از این ردا و تاج و فقط خویشتن باش.
اگر تقدیر، با ما سرِ مدارا داشت، شاید در جغرافیایی دور از این حصارهایِ خونآلودِ قصر، در سرزمینی که بهایِ لبخند در آن، سنگِ قبرِ عزیزان نبود، زندگیِ دیگری میساختیم. اما دریغ، که سرنوشت، دیدار را مقدر میکند و ماندن را نه.
اگر روزی در خلوتِ خود، مرا به جرمِ این «گریز» شماتت کردی، بدان که این هجرت، از سرِ سستی یا بیمِهری نبود.
من از تو گریختم، چرا که هراسم از آن بود که عشقِ ما، نه پناهگاهِ جانمان، که دامی برای رنجِ بیکرانِ تو شود. و هنوز، در عمیقترین لایههای روحم، میانِ صواب و خطایِ این تصمیم سرگردانم.
اما یک حقیقت، همچنان استوار است من تو را با تمامِ تیرگی و روشناییات دوست داشتم.
شاید معنایِ عشق همین باشد؛ اینکه در اوجِ وداع، بخواهی که دیگری در امان بماند، حتی اگر به قیمتِ آن باشد که تکهای از وجودِ خویش را در غبارِ گذشته جا بگذاری.
اگر روزی به بازگشتِ زمان ایمان آوردم، تو نخستین خاطرهای خواهی بود که بر دلم چنگ میزند. نه آن پادشاهِ مقتدرِ گوریو، نه آن مردی که رعشه بر اندامِ دشمن میانداخت؛ بلکه همان «وانگ سو» که در ازدحامِ این جهانِ بیرحم، من را دید.
و اگر دیگر دیدارمان میسر نشد، این را به خاطر بسپار
من از تو جدا شدم، اما از دوست داشتنت، هرگز.
-هه سو، 光宗
- ۱.۸k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط